چرا باید خواب ببینم روی پله های خونه یکی اجابت مزاج کردم و وقتی بهم اعتراض کرد بهش گفتم تو اگه وجدان داشتی یه توالت عمومی جلوی در خونت میساختی؟؟؟؟
آدمیزاد دوتا پا داره و دوتا اعتقاد
یکی برای وقتیکه حالش رو به راهه و یکی هم برای موقعیکه حالش خرابه اسم این دومی رو گذاشته دین
کورت توخولسکی
همیشه سفلی رو مترادف پایین یا جنوب جغرافیایی میدونستم و علیا رو مترادف بالا یا شمال جغرافیایی . ولی امروز بعد از خوندن مطلبی درباره مصر علیا که در جنوب نیل قرار داشت و مصر سفلی که در شمال نیل ، چند لحظه گیج شدم ، چند لحظه بعد متحیر از کشفم اونم تو این سن و سال از مطلبی اینقدر ابتدایی . یعنی قبلا هرگز نه به گوشم خورده بود و نه به ذهنم رسیده بود که ممکنه مفهوم سفلی و علیا چیزی نباشه که من از پایین و بالا فهمیدم . فکر کردم تو هر سن و سالی آدم میتونه چیزی رو به اشتباه استفاده کنه،اشتباه کنه،اشتباه بفهمه و متوجه اشتباهش نشه ! دیدم آگاهی مثل جرقه ای هست که در کمتر از آنی به جسمی ناشناخته در تاریکی نور میرسونه و ناپدید میشه و در همون آن معرفتی شکل میگیره متفاوت از درک قبلی و قدیمی از همون جسم .
شاید رشد و کمال ، کهکشانی از این جرقه ها باشه !!
اما مطمئنم هر جرقه ای ممکنه شناخت متفاوتی از یک جسم یا مفهوم واحد به افراد مختلف بده که در نهایت تعجب ، هر کدوم از این شناخت ها در عین مختلف و متفاوت بودن میتونه مربوط به یک موجودیت واحد باشه یعنی میتونه فقط یک بعد از ماهیت اون مفهوم یا جسم رو نشون بده پس لزوما اون آگاهی که من بهش رسیدم حقیقت کامل نخواهد بود در حالیکه اون آگاهی متفاوتی که شخصی دیگه بهش دست پیدا کرده بعدی دیگه از ماهیت همون چیزی باشه که من نسبت بهش آگاهی پیدا کردم !!!
کاملا متضاد اما رویه های یک موجودیت یکتا که لزوما نه اشتباهه و نه کامل
بعنوان مثال چهار نفر تو تاریکی روبروی هم نشستن و تاس میندازن ، یک لحظه نور به تاس میتابه حالا هر کدوم از این چهار نفر یک وجه از تاس رو دیدن که قاعدتا عددی بین یک تا شیشه ، یکی میگه اون چیزی که داریم باهاش بازی میکنیم عدد پنجه ولی دیگری میگه نه عدد سه بود و یکی دیگه مخالفت میکنه که نه چهار بود ، در حالیکه همگی درست میگن ولی فقط یک وجه از حقیقت رو دیدن و شناختن ، فقط وقتی نور اونقدر زیاد و طولانی بتابه که به حقیقت تاس پی ببرن همگی متوجه میشن درست دیدن اما ناقص !!
وای خدایا چه چیزا که میتونه درست باشه اما ناقص و ما آدما بر سر درست بودن آگاهی خودمون از اون موجودیت ، درکمون از اون لحظه روشنایی ، چه جنگ ها که به پا نکردیم ، چه خونها که نریختیم چه عمرها که تباه نکردیم !!!
کاش این تجربه امروزم یادم نره تا هیچوقت قاطعانه به درست و کامل بودن آگاهی خودم پافشاری نکنم .
در میان غبار ، سوادی از شهر در دور دست پیداست . این خاک ، این غبار ، اجداد منند که در ریه هایم فرو میروند و رسوب میکنند . این شهر ، زادگاه داغ و تفدیده من است که از دور برایم آغوش گشوده به خوش آمدم . من این خاک را دوست میدارم .
در این راه باور نمیکنم کسی ماندگار باشد
تو را به چشم کاروانسرایی می بینند برای دمی آسودن و آرمیدن
خوراندن کاهی و یونجه ای به خران احساس شان
و راهی شدن به سوی کاروانسرایی دیگر
صدای اذان
یاد تو
بغض سمج
اشک حلقه زده توی چشایی که نمیخوان ببارن
و دلی بس تنگ
کجایی؟
چرا رفتی؟
چرا نپرسیدی و رفتی؟
الان خوبی؟
من خرابم
خراب
مگه مرض دارین یه جوری داستانو می نویسین که تا آخر کتاب آدم فکر میکنه رئیس پلیس سابق خودش قاتله
کتاب بخواب زیبای من از ماری هیگینز کلارک ترجمه از کتایون شادمهر
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
باید که جمله جان شوی تالایق
باید که جمله جان شوی
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو
کتاب صوتی کویین از الکس هیلی رو گوش دادم.
جایی اینو خوندم ولی یادم نیست کجا ، توی دفترم یادداشت کردم بدون ذکر منبع متاسفانه
ولی بسیار زیبا و پرمغز هست :
من روز تازه ای هستم و برضد تو شهادت می دهم پس در من سخن نیکو بگو و عمل خیر انجام بده که دیگر مرا نخواهی دید
در تاریخ ، اعداد به تنهایی اهمیت چندانی ندارند . تاریخ را اغلب گروه های کوچک نوگرا می سازند نه جمع های انبوه واپس نگر .
انسان خداگونه
یووال نوح هراری
پاییز با من امسال مهربان تر باش
با من خسته دلِ درد آشنا
با من فرسوده ی کاهیده جان
با من زرد و پریشان و غمین
با من کوچیده از شهر بلا
با من این بار مهربان تر باش
من پیر و من دلتنگ و جان برلب
من آشفته حال و مرده دل
با من رو به زوال چون شمعی نیمه جان
ای خزان مهربان تر باش امسال