X
تبلیغات
رایتل

آخر پاییز و وقت شمارش جوجه

دوشنبه 30 آذر 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

آدم بودن

یکشنبه 29 آذر 1394

" دلیل آمد دلیل آفتاب "

شنبه 28 آذر 1394



فکر کنم توی کتاب راز بود که نوشته بود انسان ها هر فرکانسی از خودشون تولید کنن  ، چیزهایی با همون فرکانس دریافت میکنن و این هم شاهد زنده :


کتاب فرهنگ سنگ و سگ از محمدرضا شعبانعلی


مقطع کوتاهی سیگار میکشیده ام و خوشبختانه مدتهاست کشیدن سیگار را ترک کرده ام.

در میان نامه ها و کامنتها در سایت و صفحه ی فیس بوکم، تعدادی پیام دریافت کردم با این مضامین که: ما تا به حال فکر میکردیم تو فهمیده و باسوادی! خجالت نمیکشی از اینکه سیگار میکشی؟ اصلاً به چه حقی کسی که ماهیانه صدها هزار نفر نوشته هایش را میخوانند و الگوی جوانان است باید عکس سیگار کشیدن روی سایت بگذارد؟ و …


آن نوشته و این کامنت ها، برخی از دردهای جامعه را که سالهاست به آن عادت کرده ایم پیش چشمم آورد.



نخستین درد را «اعتقاد» به «الگوی کامل» می دانم. تفکری که میگوید یک فرد یا باید از همه لحاظ الگو باشد یا اساساً الگو نیست. تفکری که انسانها را «همه» یا «هیچ» میکند. تفکری که هرگز نمی پذیرد انسانها، «مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها» هستند و اساساً «انسان بودن» یعنی ترکیب این دو که اگر چنین نبود،‌ یا شیطان بودیم و یا فرشته.


این تفکر هزینه های زیادی را به جامعه ما تحمیل کرده است. برای جستجوی الگو نیازمند باستان شناسی تاریخی هستیم. جستجوی کسانی چنان دوردست، که بدیهایشان محو شده و تنها فسیلی از خوبیهایشان بر جای مانده باشد. در اثر همین تفکرست که از انسانهای زنده تقدیر و تجلیل نمیکنیم. چه آنکه میترسیم امروز تحسینش کنیم و فردا حرفی بزند یا کاری بکند که به مذاق ما خوش نیاید. فقط وقتی مرد و مطمئن شدیم دیگر کاری نمیکند و حرفی نمیزند، او را – با یک زندگی سانسور شده – به الگوی جامعه بدل میکنیم.


نیاموخته ایم که یک نفر میتواند معتاد باشد، اما فلسفه را خوب بفهمد. یک نفر میتواند الکلی باشد،‌ اما خوب شعر بگوید. یک نفر میتواند خیانتکار باشد اما ریاضی را خوب بیاموزد. یک نفر میتواند نماز نخواند، اما اقتصاد را خوب بفهمد. دلیل نمیشود «آنچه خوبان همه دارند» را «من و تو» یک جا داشته باشیم. با تمام وجود بر این باورم که جستجوی کسی که – به سلیقه ی ما – هیچ ایرادی ندارد و سراپا حسن است، ریشه ی «بت سازی» و «بت پرستی» است.


دومین درد را «ظاهر بینی و کوته نظری» می نامم. ایرادهای جزئی کوچک را «بزرگ» میبینیم و ایرادهای بزرگ پنهان را «کوچک» می پنداریم.


فرهنگی که در آن «دود سیگار را به حلق خود دادن» عیب است. اما «دود خودرو را به حلق خلق دادن» عادی تلقی میشود.


فرهنگی که در آن «مستی از شراب» جرم است و «سرمستی از قدرت»، طبیعی است.


فرهنگی که در آن، «حفظ حجاب» اولویت است اما «پاکدامنی» به فراموشی سپرده میشود.


فرهنگی که در آن، «کثیفی خانه» زشت است اما بیرون ریختن زباله از خودرو، زشت تلقی نمیشود.


فرهنگی که در آن، برداشتن یک قطعه از یک کارخانه، «دزدی» است اما خریدن غیر قانونی مجوز یک کارخانه،‌ زیرکی است.


فرهنگی که در آن، اگر «نماز» نخوانی، از حوزه ی دین خارج هستی، اما اگر «غیبت» کردی و «تهمت» زدی، همچنان مومنی.


فرهنگی که در آن، به روز «قضاوت» ایمان داریم،‌ اما صبر نداریم تا «قضاوت در مورد دیگران» را به «روز قضاوت» موکول کنیم.


و بدتر از آن اینکه،‌ جامعه،‌«ایرادهای کوچک آشکار» را تنبیه میکند و «سرطان های بزرگ پنهان» را تجلیل! چنین میشود که «دختران با تار موی آشکار» دستگیر میشوند و دزدان، با «دم خروس پنهان» در میانه ی شهر آزادانه میگردند.


چنین میشود که آنکس که یک نفر را کشته است،‌ اعدام میشود و آنکه هر روز صدها سال عمر مردم را در پای اینترنت، به دلیل کندی و کنترل محتوا، تلف میکند، آزادانه به زندگیش ادامه میدهد.


به نظر می رسد این نگرش فرهنگی، ریشه ی تاریخی نیز دارد. چنانکه ظاهراً از زمان سعدی، عادت ما بر آن بوده که «سنگ ها» را می بسته ایم و «سگ ها» را رها میکرده ایم…


و در فرهنگی که مردم «به ظاهر» نگاه میکنند، «اشتباهات کوچک» را بزرگ میشمارند و «گناهان بزرگ» را نادیده میگیرند، فرهنگی که تو را معصوم میخواهد و به تو «حق خطا کردن» نمیدهدد، باید هر روز یک «ماسک» بر چهره بزنی. هیچ کس واقعیت تو را نمیداند. در خانه به شکلی زندگی میکنی و در بیرون شکل دیگر. با هر گروه از دوستانت به شکلی حرف میزنی. در رسانه ها یک حرف میزنی و در زندگی شخصی به شکل دیگری زندگی میکنی. در ورود به سازمان خود، چادر بر سر میکنی و شب هنگام، در مهمانی ها پرسه میزنی…


گویی که بالماسکه ی بزرگی در کار است. بالماسکه ای که میلیون ها نفر در آن نقش ایفا میکند. هر یک نقابی بر چهره: نه برای یک شب. که تا لحظه ی مرگ.


برگرفته از یکی از کانال های تلگرام 

:(



بیشعوری در چندقدمی

شنبه 28 آذر 1394


بیشعوری تا همیشه رو تموم کردم و با خودم فکر کردم چه خوب میشد کسی می نشست دونه دونه غیربیشعورهای کشورمون رو از بین اون همه بیشعوراش جدا میکرد .

جایی که بیمه تامین اجتماعی از مردم هزینه هنگفتی رو میگیره تا در صورت نیاز به درمان تو بیمارستاناش باهاشون مثل حیوون رفتار کنه یا برای دریافت بیمه بیکاری با هزاران کلک و دغلکاری تا میتونه از اینطرف اونطرف پرداختیش بزنه ! جایی که ارگان ها و سازمان هاش بجای همکاری با هم برای بهتر کردن شرایط زندگی مردم ، برای جاه و مقام و شهرت و ثروت با هم عداوت دارن و در این بین فقط پوست مردمه که کنده میشه ! جایی که آفتابه دزد اعدام میشه و شاه دزد ارج و قرب و منزلت داره ! جایی که مسئولینش فقط مسئول پر کردن جیب خودشونن نه مسئول چیزی دیگه و به همین خاطر بنزین نامرغوب رو عرضه میکنن تا مردم بریزن توی باک اتومبیل های بی کیفیت و غیراستاندارش تا هوا به بدترین شکل ممکن توی روزای سرد سال آلوده بشه و آمار بدن در روز 300 نفر در تهران بر اثر آلودگی هوا جان خودشون رو از دست میدن ! جایی که وام بانک ها نه تنها برای مردم رفاه و آسایش نمیاره بلکه بدبختی و فلاکت به بار میاره و تشویق به دست کجی ! جایی که شهرداری از مردم عوارض می گیره که امروز خیابونا و معابر رو آسفالت کنه فردا اداره آب و برق و گاز و فاضلاب بیان آسفالت رو بکنن واسه نمیدونم چه کوفتی و همینطور به امید خدا ولش کنن تا لاستیک ماشینا رو پنچر کنه و دست و پای ملت رو بشکنه ! جایی که مسکن مهر داره ! چاه نفت داره ! آقا و آقازاده داره ! پژو پرشیا با آپشن حریق داره ! لبنیات با روغن پالم داره ! پارازیت های سرطان زا داره ! کودکان کار داره ! برزگترین فروشگاه سیار رو در دنیا داره ! اخبار شبانگاهی همه دنیا بدبختن ما خوبیم داره ! بیشتر قشر تحصیل کرده بی سواد رو داره ! بیشترین عمل جراحی زیبایی رو داره ! بیشترین ادعای خوبی و کلاهبرداری و سوءاستفاده و تبعیض و نژادپرستی و ... رو داره ! کمترین آینده نگری و خداترسی و رعایت حقوق دیگران و احترام به قوانین و تفکر و تعقل پویا و انتخاب مصالح عمومی و ... رو داره !

البته یک مشت مردم ساده و زود باور هم هستن که شرایط رو برای رشد و نمو و بالندگی انواع بیشعورهای جامعه مون مهیا کردن ! 




از روزهای مزخرف

پنج‌شنبه 26 آذر 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم ...

چهارشنبه 25 آذر 1394


.

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
بسوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم




بوی گند خیانت

سه‌شنبه 24 آذر 1394


حس میکنم خائنم 

امروز یه دمنوش جدید رو امتحان کردم و خوشم اومد !

من خائنم

:(




برچسب‌ها: خائن، خیانتکار، خیانت، دمنوش

آنچه از سرم گذشت

دوشنبه 23 آذر 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:
برچسب‌ها: عشق، عاشق، عاشقی، عاشقانه

بهشت زمین

دوشنبه 23 آذر 1394


هیچ آغوشی مرا آرام نمی کند جز آغوش همیشه باز و همیشه گرم و همیشه عاشق تو . گیسوانم به جستجوی دستان همیشه نوازشگرت پریشان و بی قرار است ؛ چون دلم .

تو قطعه ای از بهشتی که خدا ، آنرا در دنیا برای آرامش از بهشت راندگان به ودیعه گذاشته .

آرامشم ،  دلتنگ دستان چروکیده ات هستم !




کباب شدم

یکشنبه 22 آذر 1394


با اینکه آذرماه ، همیشه برام ماه خوبی بوده اما دلیل نمیشه که همیشه هم همینطور بمونه ! یعنی در واقع هیچ تضمینی نداده هر سال به خوبی سال گذشته باشه . اینو امسال خیلی خوب و کامل حالیم کرد .

باشه عزیزم تسلیم فقط خواهشا دو روز مهلت بده یه نفس تازه کنم بعد دوباره بقیه درست رو ادامه بده !

:(




اینگونه اند انسان های بزرگ

شنبه 21 آذر 1394


سقراط خود مدعی علم نبود و همواره به جهل خویش اقرار می کردو از روی راستی یا بنا بر مصلحت ، همیشه می گفت من حقیقت را نمی دانم و به وسیله مباحثه با اشخاص می خواهم آنرا کشف کنم و تحصیل علم نمایم . من علم و هنری ندارم فقط هنر من این است که مانند مادرم فن قابلگی می دانم جز این که مادرم زن ها را در وضع حمل مدد می کرد و من عقل ها و ذهن ها را مدد می کنم که زاینده شوند . یعنی علمی که در نهاد ایشان هست پیدا شود و به آن متنبه گردند .


دیباچه کتاب ضیافت افلاطون ترجمه محمدعلی فروغی




در نیمه راه بیشعوری کرمنت

جمعه 20 آذر 1394


تو ایام مریضی و بی حالی از فرصت استفاده کردم و کتاب چون رود جاری باش از پائولو کوئیلو که هدیه یکی از عزیزانم بود رو تموم کردم . مثل این بود که با زیاد شدن تعداد یادداشت های پراکنده ای که واسه خودش نوشته ،  تصمیم گرفته بصورت مجموعه ای از یادداشتها چاپشون کنه . البته خوندنش خالی از لطف نیست . اما این کتابش تا حدود زیادی دور از انتظاری بود که از قلم نویسنده ای چون پائولو کوئیلو داشتم . به نظرم رسید متن این کتابش مثل اجناس حراجی مغازه پوشاکه که جنس خوباشو مردم خریدن و یه سری جنس دمده یا جنس نامرغوب توی مغازه مونده و مغازه دار چاره ای نداره جز اینکه همه رو بریزه توی سبد و روش بنویسه هر تکه پنج هزار تومن و بگذاره جلوی در تا هم مغازه خالی شه ، هم از ته مونده لباسا پول دربیاره .



کتاب اول بیشعوری دکتر کرمنت رو هم تموم کردم و رفتم سراغ جلد دومش ؛ تا نصف کتاب  پیش رفتم و درست همین امشب بود که پشیمون شدم از خریدنش . امیدوارم توی نیمه دومش نظرم برگرده یا لااقل انگیزه ای واسه خوندن جلد سومش برام باقی بمونه . البته حتما یادم می مونه که جلد اولش رو یکبار دیگه بخونم به نظرم ارزش دوره کردن رو داره .




پست های انتحاری آخرشب

چهارشنبه 18 آذر 1394


وودی_آلن 


« من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم. وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود. اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد. منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تودل برو میگفت: عزیزم! پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد. خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعداز این کلاس تمام میشه. واسه همین دست بکار شدم ویه روز با سادیسمی تمام، یواشکی ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و نت هارو جابجا کردم و دوباره سرجاش گذاشتم. روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه قو،شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن وپیرزن جیغ می کشید! روح چایکوفسکی هم توی گور لرزید،تنها کسی که لذت می برد من بودم. پیرزن چون هوش وحواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.همه چیز خوب بود هر روز صدای زنگ در وممنون عزیزم های دختر را می شنیدم وصدای بد پیانو. تااینکه یه روز پیرزن مُرد. فکرکنم دق کرد،بعداز اون دیگه اون دختر رو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهرکنسرت تکنوازی پیانو گذاشته یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش.اما دیگه لاغر نبود،عینکی هم نبود، تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه تن خودمم داشت می لرزید.دریاچه قو رو به مُضحکیه هرچه تمام اجراکرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها. از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت. اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...اسمش شده بود:

 « وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود»


 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

یافته ی امشبم

چهارشنبه 18 آذر 1394


پنجمین لیوان چایی امروزم رو جلوی روم گذاشتم و فارغ از اینکه دارم خودمو رو با چایی حلق آویز میکنم ، گوشیمو برمیدارم تا توی کانال  جدید ی که توی تلگرام  پیدا کردم به گشت و گذار بپردازم . اینو پیدا کردم که از قضا خیلی هم ازش خوشم اومد :



از ""رنج"" بودا تا "ا اضطراب درونی"" هایدگر

بر اساس اصل "بقای سختی" سختی از شکلی به شکل دیگه تبدیل می‌شود ولی نابود نخواهد شد. برای همین هم توی یک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کی به هیچ کی به خاطر عقایدش شلیک نمی‌کنه و همه چی آرومه؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی می‌خورن که بتونن خودشون رو هر روز صبح از توی رختخواب بکشن بیرون . آدمهای پف کرده، آدمهای بد حال؛ آدمهای روی لبه ی تیغ , خیلی‌ها معتقدن که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخودفرنگیِ غیر ارگانیک و گلوتن، ما‌ ها رو اینجوری کرده و قدیم‌ها مردم خوشبخت‌تر بودن. تو بشنو و باور نکن. حتی هزار‌ها سال پیش شاهزاده‌ای هندی به نام
سیزارتا – یا همون بودا- گفت که زندگی رنجه. رنج، یا به زبون بودا «دوکا». هایدگر بهش می‌گه «اضطراب وجودی». 
چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا کم نیست. می‌تونی ازشون توی راه کمک بگیری و
"
"" هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می‌رفتی مثل «ریسمان» بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون""

یکی از این طناب‌ها؛ موسیقیه. 
اگه تونستی سازی بزن؛ اگه نتونستی بهش گوش کن. وقتهایی که شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی که غمگین بودی بیشتر، و اونجا که از هرحرکتی عاجز موندی؛ برقص.
رقصیدن بهترین و مفید‌ترین کاریه که می‌تونی برای روحت بکنی. عموما موقع جشن و شادی می‌رقصن اما تو مثل زوربای یونانی برای رقصیدن منتظر بهانه نمون. هرجا ریتمی شنیدی که می‌شد باهاش برقصی، خودت رو تکون تکون بده، حتی اگه ریتم چکیدن قطره‌های آب از شیروونی باشه. رقص هم ارتعاش شدن با جریان هستیه. رقصیدن رو جدی بگیر ولی موقع رقص جدی نباش. بی‌مهار و بدون ترس از دیده شدن برقص، توی کوچهٔ بن‌بست، توی آسانسور، توی جمعیت. «برقص، برقص، وگرنه گم خواهی شد». شایدم کم بیاری.
راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخون، اما اگه نداشتی هم مهم نیست، همیشه توی حموم و زیر دوش می‌تونی برای خودت بخونی. 

چیز دیگه‌ای که می‌تونی بخونی کتابه. خوندن بهت کمک می‌کنه زندگی‌های دیگه‌ای رو که هیچ وقت نمی‌تونستی تجربه کنی رو تجربه کنی. فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگه‌ای می‌کنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالا‌تر از فیلمه چون قوهٔ تخیلت رو به کار می‌گیره؛ و روند ذهنی‌تر و عمیق تریه. 
تا می‌تونی بخون. وسط کتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستاره‌ها و کهکشان‌ها بگذار چون کمکت می‌کنه که ابعاد چیز‌ها رو بهتر درک کنی و یادت نره که توی کل هستی کجا وایسادی. برای همین قدیم‌ها بیشتر فیلسوف‌ها ستاره‌شناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی 
همیشه می‌تونی وقتهایی که غمگینی به آسمون نگاه کنی و ببینی که غم‌هات در برابر عظمت کهکشان چقدر 
کوچیکه. 
طناب‌های دیگه‌ای 
هم هست؛ چیزهایی 
مثل مجسمه ساختن , نقاشی کردن , کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویه‌های جدید، سفر کردن، حرکت. ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناک‌ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛ 
بدو؛ شنا کن. اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشین‌هایی 
پیدا کن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه 
دوست خوبی باشی؛ 
دیر یا زود چند تا آدم خوب دورت 
جمع خواهند شد. در ضمن، دایرهٔ دوستات رو به آدم‌ها 
محدود نکن. تو می‌تونی تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشی؛ گل‌ها، علف‌ها، ماهی‌ها، پرنده‌ها، و حتی گربه‌ها. حیوون‌ها گاهی حتی از آدم‌ها هم دوستهای بهتری هستن.
توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نکن. اما مراقب باش که به طناب های پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می کنه ته چاه.
بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی؛ ببافش. آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن.
دانشمند ها، کاشفها، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستن و طنابهایی رو بافتن که آدمهای دیگه هم می تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان. اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی میریم برای اینه که طنابی رو گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته،
سمفونی شماره پنج طنابیه که بتهوون با نتها به هم پیوند زده، صد سال تنهایی طنابیه که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته.
بیشتر طنابها رو یک روزی کسی که شاید ته چاه زندونی بوده بافته، مولانا در دفتر پنجم میگه :

آه کردم؛ چون رسن شد آه من؛ 
گشت آویزان رسن در چاه من؛ 
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛ 
چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.

کسی چه می دونه؛ 
شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی




نوش

سه‌شنبه 17 آذر 1394

ای نازنینم
دلم گرفته از خیلی چیزها
هوای گلایه دارم ولی خاطر عزیزت آزرده میشود
فکر کنم انبار دلم هنوز به اندازه گلایه ها جای خالی داشته باشد
به خود می گویم : جانا نوش کن که چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش



( تعداد کل: 26 )
   1       2    >>