X
تبلیغات
رایتل

برای مادر فرداها

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395


کودکم !

کودک نازنینم !

یک سال دیگر بر تو گذشت و من غمگینم !

از این که می بینم چه به شتاب روزهای خوش زندگیت را سپری می کنی و در انتظار رسیدن روزهای بزرگسالی بیتابی ، غمگین می شوم .

کودکم امروزت را زندگی کن و هرگز حتی لحظه ای در آرزوی رسیدن به آینده مباش که خواهی نخواهی فرا خواهد رسید .

بگذار تا در آرامش این روزهایت ، شادی کنی ، ریشه بگسترانی ، بال و پر بگیری ، بالنده شوی ، زندگی را یاد بگیری .

باید تمام این سالهای عمرت آنقدر آرامش و شادی و انرژی در قلب کوچک و روح بزرگت ذخیره کنی که در بزرگسالی و حتی در سالمندی انبار آذوقه معنویت خالی نشود و محتاج دریافتش از کسی نشوی .

دلبندم !

نازنینم !

هیچ عجله نکن که معلوم نیست آینده جلوی پاهای خام و ناپخته ات چه دام هایی گسترانده و چه چاله ها کنده !

شتاب نکن .

بگذار آرام آرام برای روزهای سخت و طاقت فرسای تنهایی آماده ات کنم ، ورزیده ات کنم ، آموخته ات کنم ؛ تا بتوانی بدون شکستن دوام بیاوری . تو مادر می شوی و چشم چراغ خانه ای ، بگذار تا دانایی و متانت و چاره اندیشی بیاموزی و مقاوم تربیت شوی که سرانجام ، سرنوشت نسلی در دستان تو خواهد بود .

بگذار بی عجله و شتاب ، قدم به قدم ، آهسته اما پیوسته مراحل کمال را طی کنی که آینده در دستان توست که شکل میگیرد .


کودکی کن که کودک فردا را تو آموزگاری .



تکه پاره هایی از من

دوشنبه 27 اردیبهشت 1395


* و امشب

صیاد خواب آلوده را با خیال خوش شکارش تنها می گذارم

منکه می دانم ، صید تا صبح فردا دیگر نفس ندارد .


** رسول عشق و مهربانی من ، معجزه دیدارت ، من کافر به عشق را مومن کرد .


*** کاش می دونستی چه مهارت عجیبی داری توی خیس کردن چشمام


**** یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی تک تک سلول های بدنم جاری هستی


***** دو غریب در همسایگی هم روزگار میگذرانند و چه غمگین که فقط روزگار را می گذرانند !


****** در من پیرزنی 100 ساله به شمارش واپسین روزهای خویش بنشسته است .


******* انتظار زیادیست که کسی در این ازدحام هوس انگیز آلوده تو را به خاطر بیاورد

فراموش مکن

اینجا قحطی عاطفه است !

خشکسالی محبت !


******** در من انقلابی بر پاست ...




تاریخ تکرار میشه

پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 1395


15 سال پیش ، یه صبح شنبه نیمه خنک مهرماهی که مگسا توی یخچالمون تمرین اسکیت می کردن ، طبق برنامه همیشگی مون آماده شدیم تا بریم برای خریدن مایحتاج خونه . اما وسطای راه دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم برای اولین بار مواد ترشی و شور بخرم و خودم درست کنم که مثلا همه بگن به به چه کدبانویی ! همه چیز تمومه ! و عملیش کردم اما چون ماشین نداشتیم ، به خرید مایحتاج خونه و یخچال نرسیدیم و بجاش با پلاستیکای بزرگ گل کلم و هویج و کرفس و سیب ترشی و سیر و بادمجون برگشتیم خونه . برنامه خرید موند برای فاز دوم ! از قضا پیشامدی رخ داد از نوع اگر نیای خونمون دیگه نه من نه تو ! که اجبارا اطاعت امر کردیم و تا پاسی از شب گذشته با لبخندی پیچ و مهره شده به صورت مشغول شنیدن حرفای صد من یه غاز اجباری شدیم و کار ترشی و شور موند واسه فرداش که یکشنبه روزی بود آفتابی و خنک با هوایی کاملا اتفاقی تمیز . هنوزم از پس این همه سال گذر زمان یادمه که شلوار مشکی پاچه گشاد و بلوز سبز مدل مردونه گشادی که موقع نظافت خونه می پوشیدم رو تن کرده بودم . از یه طرف هال تا طرف دیگش سفره بزرگی پهن بود و همینجور که تلویزیون دم گوشم وز وز میکرد با حوصله سیب ترشی و هویج و سیر پوست میگرفتم و گل کلم و کرفس و بادمجون خرد میکردم که یهو ززززززیییییییینننننننگگگگگگ !

و جمله معروف یعنی کی میتونه باشه این وقت صبح !

پشت در ماشی رنگ ساختمان ، درست سه طبقه پایین تر از جایی که خشکم زده بود دوستی نه چندان دوست که بعدها فهمیدم بیشعور هم تشریف دارن سرزده و بی خبر اومده که بعد از 2 سال دوری و بی خبری از هم ، دیدار تازه کنیم !!!

درست همچین روزی ! وسط تشت و دبه و تخته و چاقو و سفره و گل کلم و شور و سیب ترشی !

بماند که از دیدن سر و وضع لباسم و اوضاع خونه و نبودن وسیله پذیرایی تو نگاهش چه تحقیر و ترحمی دیده میشد ، بماند که با بچه و شوهر و پسرخاله شوهر و اره و اوره و شمسی کوره سرزده راه افتاده اومده بود ، بماند که کرور کرور چه فخری میفروخت ، بماند ...

بعدها وقتی که کاملا مطمئن شدم یه بی شعور واقعیه ارتباطمو باهاش جوری قطع کردم که دیگه خبری ازش نداشتم . سال ها گذشت . 

15 سال بعد عصر یه روز بهاری که همه جا بهشت واقعی شده بود از سرسبزی و طراوت و نم ریز بارون جونی دوباره میداد به هوای خفه و آلوده شهر ، درست سالروز اردیبهشت جهنمی پارسال ، با حال خراب و روحیه داغون دیگه نتونستم خونه رو تحمل کنم . به معنای واقعی کلمه از خونه فرار کردم . اولین مانتو ، اولین شال ، اولین کفش دم دستم رو پوشیدم و با شلوار ورزشی که تو خونه پام بود از خونه زدم بیرون . هوا تاریک شده بود دلم میخواست از پیاده روهای تاریک برم تا بتونم با خیال راحت چشمامو آزاد بگذارم . دلم میخواست اینقدر پیاده برم که پاهام تاول بزنه که با درد جسمی درد روحم رو فراموش کنم و هزاران دلم میخواست دیگه که یهو دنگ !

سر پیچ یه کوچه که نمیدونم دقیقا کجا بود و کدوم محله ، با شدت خوردم به یه خانم چاق و تپل مپل از شدت ضربه پرت شدم نزدیک جوی آب و کلیدامو گم کردم سرمو که گرفتم بالا توی نور ضعیف چراغ برق اون ور کوچه چهره آشنایی رو دیدم ، خواستم زرنگی کنم و شتر دیدی ندیدی که متاسفانه نشد . منو شناخت و باز تاریخ تکرار شد . همون نگاه ، همون غرور ، همون ترحم و تحقیر و ...

حالم بد بود ، نه حوصله حرف زدن داشتم نه میل به بازجویی شدن ، نه تحمل عقده گشایی هاشو ، نه علاقه ای به دونستن اینکه چندتا توله داره و کجا زندگی میکنه و نه هیچ کوفت دیگه ای . با ترشرویی جواب سلامش رو دادم و بدون اینکه بخوام دوباره صورت قشنگش رو که در اثر چاقی خوشکل ترم شده بود دوباره ببینیم با سری پایین توی تاریکی دنبال کلیدام گشتم و کمی هم با صدای بلند غر زدم که عجب گیری افتادم ! زیبای بی شعور کمی پا به پا شد و وقت تلف کرد تا شاید بتونه کلامی هم تحقیرم کنه اما من حال بدم به توان دو رسیده بود پس ترجیح دادم بلافاصله بعد از پیدا کردن کلیدام خداحافظ سردی حواله هیکل حجیمش کنم و با سرعت محل حادثه رو ترک کنم . یک ساعتی توی تاریکی ، زیر بارون ، کوچه ها و خیابونا رو با سرعت بالا و پایین رفتم تا بالاخره فهمیدم کجای این شهر بی سروته هستم .

بالاخره خیس و گلی و خسته و کثیف با حالی به مراتب بدتر به خونه برگشتم .




کاش

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395


همه می نالند از کمبود وقت ، من ز بسیاری آن


کاش میشد از زمان ، از عمر ، از لحظه های کشناک بی پایان حاتم بخشی کرد به اونا که لازمش دارن ، اونا که یک لحظه بیشتر زنده بودنشون می ارزه به کل حیات بعضیا . 

دیگه این روزا و شبای حیرونی و این همه پریشونی که اینقدر آب و تاب نمیخواد ، این همه تفصیل نمیخواد .

به ادبیات جوونای این دوره : تمومش کن بره باو !






هارمونی

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395


صدای اذان ، آسمون ابری ، عطر آش رشته ، نسیم خنک دم غروب ، تنهایی و صندلی و کتابی از جنس رویش سبز و سپید

چه هارمونی زیبایی از لذت های ساده و عمیق و ناب زندگی !




پ.ن : عزیزترینم برای تو هم چنین  قناعتی در لذت ، آرزو می کنم .



مژده ای دل که این فال تو نیکوست

جمعه 17 اردیبهشت 1395


روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست


می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست


نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت


وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد


این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست


باده نوشی که در او روی و ریایی نبود


بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست


ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق


آن که او عالم سر است بدین حال گواست


فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم


وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست


چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم


باده از خون رزان است نه از خون شماست


این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود


ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست



ان شاء الله که به یاری خدا همینطور باشه " آمین "



یک روز با یک فروند پسرخاله

پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1395


از سر صبح روی صندلی توی تراس چمباتمه زده بودم و چون بخاطر بیماریهای پی در پی اخیر ضعیف شدم و با مختصر سرمای هوا حسابی یخ میکنم و لرز میفته به تنم ، روسری بزرگ پشمیمو دورم پیچیده بودم و کتاب میخوندم . همون که اولین بار با دیدنش گفتی : اوووووووه چقدر بزرگه عین ملافه می مونه ! و من کلی به حرفت خندیده بودم . هیچکس خونه نبود و من بی حوصله خودم رو سپرده بودم به دنیای پر رمز و راز سطرهایی که با واژه هاش آدم رو به سفر فراموشی میبره که تلفن زنگ زد و پسرخاله ای پر انرژی با یه دنیا شیطنت و سرخوشی خبر داد تو راهه و نتیجه شد یک روز بسیار عالی و به یاد موندنی با پسرخاله ای که بالاخره بعد از سال ها به عشقش رسیده بود و دست تو دست هم در حال ساختن آینده بودن . از حضورشون حس خیلی خوبی داشتم انگار که خوشبختی بچه خودمو با چشم می بینم . این دوتا مرغ عشق هم از معدود آدم هایی هستن که حس خوبی زیر پوست تنم تزریق میکنن و از دیدنشون سیر نمیشم . شور و انرژی جوونیشون دلمو شاد میکنه . براشون از ته دلم آرزو میکنم هر چی که خدا به من و تو داده ده برابرش رو داشته باشن و هر چی که ما نداریم ده ها برابرش رو بهشون عطا کنه و کمک شون کنه تا سعادت واقعی رو با هم تجربه کنن تا آخرین لحظه عمرشون



پ . ن : عزیزترینم کاش توهم بودی و از این منبع بی کران انرژی مثبت شارژ می گرفتی !



چون در دل من عشق بیفزود برفتی !

سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395



ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ‌دلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراق تو برآسود برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دلسوخته کردی

چون در دل من عشق بیفزود برفتی



شعر از اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری



دانلود آهنگ ای دیر به دست آمده از حبیب از اینجا



قرص دلتنگی

شنبه 11 اردیبهشت 1395


کسی قرصی می شناسه که دلتنگی رو درمان کنه ؟

یا دارویی که دلتنگی آدما رو کمتر کنه ؟

یا دست کم عوارض دلتنگی رو کاهش بده ؟

همچین دارویی هست ؟

کسی سراغ داره ؟



من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بدآهنگ است ...



پ.ن : در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

                                   چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود




برچسب‌ها: قرص، دلتنگی، دارو، عوارض، ساز، بدآهنگ

یک تجربه

چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395


هرکسی بهت گفت دوستت دارم ، عاشقتم ، تو خاصی ؛ دلتو بردار و فرار کن . هزار سال نوری ازش فاصله بگیر . این آدم همونیه که اومده تا با خاک یکسانت کنه و بره !



پ . ن : نمیدونم این متن یا شعر از کیه ؟ حال سرچ کردن هم نداشتم تا از هویت صاحبش مطلع شم . هر کسی گفته دستش درد نکنه :


‌شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درونِ قفسِ سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران…

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رؤیای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید: گر چه شب تاریک است

دل قوی دار، سحر نزدیک است…



خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

دوشنبه 6 اردیبهشت 1395


وقتی هیچکس تو را نمیخواند و نمیفهمد برای خودت یک فنجان چای بریز

برای خودت یک صندلی به تراس ببر

خودت را به مهمانی آفتاب و آسمان دعوت کن

لم بده ، کتاب بخوان و چای بنوش و لبخند بزن

چون خورشید تنها

چون آسمان تنها

خودت عاشق خودت شو

برای خودت گل بخر

شعر بخوان

هرچند غم انگیز اما

خودت برای خودت همه کس باش




آن مرد دیر آمد

یکشنبه 5 اردیبهشت 1395


تو اون مردی هستی که نه با اسب سفید اومدی نه با قاطر نه حتی با ماشین

تو فقط با تاخیر اومدی

وقتی که دیگه چیزی از من نمونده بود رسیدی

 توی ویروونه هام دنبال چی می گردی ؟

دنبال کی؟




اعتدال

شنبه 4 اردیبهشت 1395


تو دنیای سیاه و سفیدم چه خوبه که هنوز افکارم خاکسترین !

این یعنی اعتدال !



انگار تصمیم جدیه

شنبه 4 اردیبهشت 1395


در حالیکه از دردی آشنا و موذی توی خودم می پیچم گوشیمو چک می کنم ، بازم هیچ خبری ازش نیست ، هیچ کجا .

باشه

چه فرقی داره که باشی یا نباشی؟

در هر دو حالت درد رو تنهایی تحمل می کنم ، تنهایی گریه می کنم ، تنهایی بار سنگین وجدان رو به دوش می کشم ، تنهایی عاشق می مونم ، تنهایی انتظار می کشم و تنهایی روزامو شب می کنمو شبامو روز !

وقتی که امید و آرزوت یه حباب بود که ترکیده دیگه چه فرقی می کنه کجای سال و ماه ایستاده باشی ؟

وقتی قلبت زیر بار محبت عاشق شد و بلافاصله بدست یار شکست دیگه چه فرقی می کنه منظم بزنه یا نامنظم ؟

وقتی تنها و منتظر ولت می کنه و میره دنبال آدمای شماره یک و دو و سه و چهار زندگیش دیگه چه فرقی می کنه تو لیستش شماره ده باشی یا شماره هزاروپونصد ؟

وقتی روح و وجدانت درد بگیره چه فرقی می کنه دست و پا و کمر و کلیه و سر و معدت هم درد بگیره یا نه ؟

توی این هوای گرم لرز می کنم !

سرمای این جدایی به استخونام رسیده بی حال یه فنجون آب جوش سر می کشم و به همخونه ها فکر می کنم .

آدمایی رنگی با دنیایی پر زرق و برق و زیبا

به آینه نگاه می کنم 

یه عدد دو رقمی خاکستری تیره می بینم که غم تو چشماش موج میزنه و لباش با نخ حرفای نگفتنی دوخته شده .

درد شدیدتر میشه عدد خاکستری رو توی آینه همونطور سرگردون رها می کنم . پتوی رنگی و گرمم رو دورم می پیچم و با دردم خلوت می کنم و به این فکر می کنم اون وقتی که کامواهای خوش رنگ رو با ذوق و شوق انتخاب کردم یا حتی توی تمام روزایی که با لبخند بافتمشون آیا فکر می کردم مونس دست سرد و تن تنهام بشن ؟