X
تبلیغات
رایتل

مکتوم

شنبه 24 بهمن 1394


بی قراری چگونه معنا می شود وقتی که به انتهای تمام واژه ها رسیده ام و در بن بست بی کلام به انتظار کسی نشسته ام که چشانم را بخواند و سکوت لبهایم را ترجمانی باشد در این بیکران کور هیاهو پرست .

در حالی که می دانم

که هرگز

هرگز

نه خوانده می شوم و نه شنیده !

به گمانم تولدی دیگر در راه است !





مادر شدن

جمعه 23 بهمن 1394


وقتی حجم کوچولوی صورتی رنگ پارچه پیچ شده رو گذاشتن توی بغلم نگاه غریبی بهش کردم و تو دلم گفتم اه اه اه یعنی من این همه مدت اینو با خودم اینور اونور میبردم ؟ چقدر زشته ! چقدر بی دست و پا و شل و ول و بدقیافه و چندشه ! وایییی حالا باهاش چیکار کنم ؟

اولین بار که ادای مثلا شیر خوردن رو در میاورد و شیر نداشتمو مثلا مک میزد اینقدر لبریز از درد بودم که ازش متنفر شدم اما بی اختیار اشکم جاری شد !

یادمه مامانم پرسید چرا گریه میکنم بهش گفتم ازش بدم میاد نمیخوام بهم بچسبه ببریدش جایی که چشمم بهش نیفته .

فک بی جونش با چند مک بی فرجام خسته شده بود راحت ولم کرد و مامانم بغلش کرد و برد سمت دیگه اتاق

از بیرحمی خودم تعجب کردم !

از تنفر خودم نسبت به موجودی که این همه منتظر اومدنش بودم تعجب کردم !

از خودم می پرسیدم یه آدم گنده و بالغ اندازه من این همه درد و عذاب رو تحمل میکنه واسه این ؟ دیگه هر چی سختی کشیدم بسه ، اصلا بره گم شه ! غافل از این که تازه اول سختی و عذابه !

یکی دو ساعت بعد تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز منگی خواب از سرم نپریده بود که صدای پچ پچ مامان و خالمو شنیدم . خالم میگفت بیدارش کن بهش شیر بده بچه قندش بیفته خطرناکه . مامانم میگفت نه الان کاری باهاش نداشته باش نمیخوادش . یکم آب قند بهش میدم و من تو دلم میگفتم بهتر که این حال بهم زنو نزدیکم نیارن که چشمم بهش بیفته و ببینمش . خودمو به خواب زدم و چند دقیقه بعد دوباره خوابم برد . اینبار با صدای ونگ ونگ ضعیف بچه بیدار شدم . مامانم بغلش کرده بود و با قطره چکون سعی میکرد قطره قطره بهش آب قند بده . از حرف کسایی که دور مامانم جمع شده بودن فهمیدم که بلد نیست قطره های آب قند رو بخوره .

اشک تو چشام جمع شد دلم به رحم اومد یعنی این موجود صورتی چندش آور اینقدر ضعیفه که بلد نیست چند قطره آب قند رو قورت بده ؟ مگه میشه ؟ یعنی اینقدر ناتوانه ؟ خب اگه من بهش شیر ندم چی میشه ؟ یعنی قندش پایین میاد و میمیره ؟ فقط بخاطر اینکه ساده ترین ، غریزی ترین و بدیهی ترین کار ممکن واسه زنده بودن یعنی بلعیدن رو بلد نیست ؟ به سختی از تخت جدا شدم و با وجود درد زیاد به پشتیش تکیه زدم . با این حرکت همه متوجه شدن که بیدار شدم اما هیچکس از جاش تکون نخورد و همچنان تلاش میکردن تا به این کوچولوی نادون یکم آب قند بدن بخوره . دو دل بودم که بگم بیارنش یا نه ؟ تحملشو دارم یا نه که دوباره صدای گریش که چندان بی شباهت به صدای ناله بچه گربه نبود بلند شد .

همین گریه ضربه آخر رو بهم زد .

اگر مراقبش نباشم قطعا میمیره .

نه زبون داره که بگه گشنمه نه دست و پاشو داره که خودش خودشو سیر کنه . مامانمو صدا زدم که بیارنش . دوباره پارچه پیچ کوچولو آوردن و به محض اینکه گذاشتنش تو بغلم ساکت شد ! نکنه مرد ؟ از ترس چسبوندمش به سینم  و تو دلم آشوب شد . با دقت انگشتای ظریفش رو که اندازه چوب کبریت بود نگاه کردم ، لبای قرمز و کوچیکش ، پوست نازک و سفیدش ، کله کچلش چشای بسته و پف دارش و قفسه سینه ایکه پایین و بالا نمیشد . هول کردم با اینکه تجربه شیر دادن نداشتم اما داشتم سعی میکردم یه جوری بهش شیر بدم ، نکنه بمیره ! آخه خیلی نحیف بود . دوباره دهنش به ونگ باز شد و خیالم راحت شد که زندست ! مامانم کنارم بود وقتی مطمئن شد که میخوام شیرش بدم کمکم کرد .

تا شب همچنان هر نیم ساعت یک بار تلاش میکردیم غریزشو بیدار کنیم واسه مک زدن و تا شب از نگرانی و وحشت مردنش درد خودمو فراموش کردم . آخر شب بود که تونست درست شیر بخوره و بخوابه . خیالم که راحت شد دراز کشیدم و تازه درد اومد سراغم .

الان از اون روز دوازده سال میگذره و همچنان دردای خودم رو فراموش میکنم تا راحتی و آسایش براش فراهم کنم . من مادر شدم و دقیقا از اون لحظه که وحشت از مردنش به دلم چنگ انداخت مادر شدم .




بی انصافی

سه‌شنبه 20 بهمن 1394


چقدر سخته در ازای یک ساعت با تو بودن ، چند روز بی تو بودن

این انصاف نیست



ای کاش که از حال دل من خبرت بود

ای کاش دمی بر سر کویم گذرت بود

من مرغ اسیرم که ندارم پر پرواز

ای کاش که کاشانه من زیر پرت بود




خواب و خیال

دوشنبه 19 بهمن 1394


یه روزایی توی زندگی هست که بیشتر شبیه خواب و خیالن تا واقعیت

مثل امروزم

که فقط تا آخر امشب واقعی بودنش باور کردنیه و از صبح فردا شک میکنم که واقعی بود یا خیالی خوش و خوابی شیرین !




یکشنبه 18 بهمن 1394


خداجونم شکرت که داری کمکم می کنی دل بکنم

دردناکه اما هر چه زودتر بهتر




شنبه 17 بهمن 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

امروز تکرار دیروزها ، وای از فرداها

شنبه 17 بهمن 1394



یک هفته پر فراز و نشیب دیگه رو هم پشت سر گذاشتم .

اعتراف میکنم که توی هیچ برهه ای از زندگیم تا این اندازه گیج و سردرگم و غیرقابل پیش بینی نبودم . هیچ زمان این همه تردید به جونم نیفتاده بود و هیچ وقت تیک تاک ساعت مثل خوره اینجور روح و روانم رو داغون نکرده بود . حتی نمیدونم اگه بخوام از خدا چیزی بخوام ، اون چیر باید دقیقا ماهیتش چی باشه ؟


کلافه و دلتنگ فنجان چایی بدست کنج اتاق روی تخت می نشینم و گوشیمو شخم میزنم

نه اس ام اسی

نه ایمیلی

نه پیام مسنجری

نه حتی کامنتی

هیچ کجا یادی از من نکردی

با خودم میگم چرا فکر میکنی باید تو اون شلوغی اطرافش یاد تو بیفته ؟ اصلا تو کی هستی که بخواد بهترین روزا و ساعتای زندگیشو با تو حروم کنه ؟ اصلا چه ارزشی داری براش که انتظار داری دلتو شاد کنه . تیک تاک ساعت کلافم کرده از جام پامیشم که با بیرون کشیدن باتری صداشو خفه کنم فنجون چایی برمی گرده روی نوشته هام و ...

همین تلنگر کافیه تا بغض کنم . دوتا قطره اشک چشمامو میسوزونه و با وجود مقاومتم برای نگه داشتنشون از چشام سر میخورن روی گونه هام . فنجون رو برمیدارم و ملافه تخت رو در میارم و مشغول شستنش میشم با خودم زیر لب غر میزنم و از خدا گله میکنم ازش راه نجات هر هفت نفرمون رو میخوام . با سشوار تشک تخت رو خشک میکنم و ملافه جدید رو میکشم . نوشته هامم که به درد سطل بازیافت میخوره جوهر خودنویس پخش شده روی کاغذ . درست وقتیکه دوباره همه جا مرتب میشه زنگ در به صدا در میاد . آخ که چقدر از همه صداهای اضافی دنیا بدم میاد .

نیم ساعت بعد تو سکوت کامل در حال آماده کردن میز ناهار هستم . بشقاب ها رو روی میز میچینم و زیر چشمی بهش نگاه میکنم با چشمای شاد و لبی خندون خیره شده به پیغام هایی که براش میفرستن و اونطرف تر اون یکی با خنده پهنی روی صورتش زل زده به مونیتور . ظرف خورشت رو روی میز میگذارم و توی دلم میگم شادی من کجا رفته ؟ کجا جاش گذاشتم ؟ باز اشک تو چشمام حلقه میزنه .

سه ساعت بعد روی مبل نشستم هر دو تا خوابن و من باز یه دور دیگه تمام برنامه های گوشیمو چک میکنم . نمیدونم این چه دردیه که به جونم افتاده ؟ خب منکه میدونم پیام نمیدی . منکه میدونم تا فردا خبری ازت نیست . پس چرا دارم خودم رو شکنجه میدم ؟ باید سرخودمو گرم کنم  . چندتا پیراهن و شلوار و مقنعه اتو میکشم و هنوز خوابن . یکم بافتنی می بافم و هنوز خوابن . شمع های کج شده در اثر گرمای شوفاژ رو خرد میکنم و توی ظرف میریزم و میگذارم روی گاز تا آب شن توش اسانس نارگیل و رنگ میریزم و هم میزنم و میریزم توی لیوان فیتیله رو توش جا میدم و میگذارم تا سرد شه و همچنان خوابن . گلدونا رو آب میدم ، به ماهی غذا میدم و باز هم خوابن . لعنت به این زندگی که همه چیزش شبیه به همه . درست مثل وقتیکه از تنهایی و بی همدمی و بی کاری توی خونه افسردگی گرفتم و خواب بودن . درست مثل وقتیکه دشمن جسم خودم شدم و علامت خطرهاشو نادیده گرفتم و پی درمان نرفتم و خواب بودن . باز اشک . جلوی این جماعت حتما باید آتیش بگیری و بسوزی تا باور کنن که توی عذابی ! با دست نم چشمامو پاک میکنم و میشینم به کتاب خوندن تا خودم رو فراموش کنم . 

شبه

صدای رفت و آمد توی کوچه و خیابون خیلی کم شده . سکوت تمام ساختمان رو گرفته . خسته ام از تکرار روزهای کپی پیست شده . اهل خونه خوابن و من روی مبل دارم جون میکنم تا شاید خواب لعنتی به چشمام بیاد . ولی خبری ازش نیست .

بی قرارم

یعنی تا صبح چند بار دیگه باید جون بدم ؟

چند بار باید بمیرم و زنده شم تا فردا از راه برسه ؟

بوی غذایی که هنوز توی خونه باقی مونده حالمو بهم میزنه

با حالت تهوعی که عزم کرده عذاب شبمو دو برابر کنه پشت پنجره آشپزخونه میشینم و خیره میشم به نور چراغ برق خیابون

شاید با تقسیم کردن تنهایی مون با هم ، تحمل شب آسونتر بشه !

تو دلم به چراغ میگم صبح فردا که از راه برسه تو به خواب میری و باز منم و بغض تازه ، تنهایی تازه ، اشک تازه ، درد تازه ...

درد جمعه عصرها مسری و مزمن شد

سرایت کرد به تمام روز و شبای زندگیم و موند و کهنه و قدیمی و لاعلاج شد . 

دوباره گوشیمو روشن میکنم

آخه قراره هزار بار دیگه به جای تو پستای وبلاگم رو بخونم ایکاش میتونستم جای تو هم کامنت بنویسم و بعد جای خودم از دیدنشون ذوق کنم !




هم قدم

جمعه 16 بهمن 1394


ﺑﺮﺍی ﻛﻔﺸﻲ ﻛﻪ

ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ

ﻓﺮﻗﻲ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ 

ﺗﻮ ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻳﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ

ﻫﺮ ﻣﺴﻴﺮی ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ 

ﻫﻤﻘﺪﻡ ﺷﻮی

ﺑﺎﺯ ﻫﻢ

ﺩﺳﺖ ﺍﺧﺮ

ﺑﻪ ﺗﺎﻭﻝ ﻫﺎی ﭘﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﺭﺳﻲ

ﺍﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻛﻔﺶ ﻫﺎ ﺑﻲ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ

ﻛﻔﺸﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻣﻴﺰﻧﺪ

ﺍﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﺯﺍﺭﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ 

ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻓﻬﻤﻴﺪ

ﺗﻮ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ی ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﺮﺩﻱ

ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻫﻤﻘﺪﻡ ﺑﺎﺷﻲ..




حال عجیب

جمعه 16 بهمن 1394


حال عجیبی دارد این روزهای من...گیر کرده ام....

بین"ساعتی "که"نمیگذرد و...

"عمری "که به سرعت"میگذرد."



نوع سوم

جمعه 16 بهمن 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

جمعه 16 بهمن 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

پنج‌شنبه 15 بهمن 1394
این یادداشت رمزدار است. لطفا برای مشاهده آن رمز عبور را وارد کنید.
رمز عبور:

حس سبز

چهارشنبه 14 بهمن 1394


منکه با یک دیدار کوتاهت ، با دو جمله محبت آمیز کلامت ، با اندکی توجه و مهربانیت چنین سرشار می شوم از حس سبز خوشبختی ، عاشقی قانعم .

این خوشبختی های به ظاهر کوچک را هرازگاهی به من هدیه کن .




دیر نیست

سه‌شنبه 13 بهمن 1394


یه روزی می رسه که از سردر قلبم برت دارم ، ببوسمت و بذارمت توی پستوی ذهنم ؛ تا از توی دست و پای زندگیم جمع بشی . شاید فراموشت کنم شایدم فقط در حد گرفتن گرد و غبار روت به یادت بیفتم و سراغت بیام .


بی صبرانه منتظر اون روزم



* الهام عزیز : به زودی میرسه اون روز .




برچسب‌ها: فراموشی

صحنه تئاتر من

سه‌شنبه 13 بهمن 1394


بازم منو آینه و لوازم آرایش

بازم نمایشی در پیش است

نمایش من حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم ؛ به چه زندگی لذت بخشی .

لطفا به چشمام نگاه نکنید و باور کنید .




( تعداد کل: 31 )
   1       2       3    >>