آسوده کسیکه ...

یکشنبه 31 مرداد 1395


هر وقت یه غم و غصه تموم شد ، شاد نشو  

...

مطمئن باش رفته که با بزرگترش بیاد



چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان



چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

اشتباهی که خوابم را رماند

دوشنبه 25 مرداد 1395


یه چشم باز یه چشم بسته توی جات دراز کشیده باشی و منتظر بسته شدن اون یکی پلکت تا خوابت ببره ، یهو یادت بیاد امروز ایمیلاتو چک نکردی . مطمئنی چیز خاصی توشون نیست پس فقط برای خسته کردن اون یکی چشم و پلکت میری یاهو . یوزرنیم میزنی ، پسورد میزنی و بعد از کلی انتظار درست لحظه ای که تصمیم میگیری بیخیال ایمیل شی و بخوابی یهو صفحه بنفش یاهو جلوت ظاهر میشه . نگاهی گذرا به عنوان ایمیلا میندازی و درست زمانیکه با اطمینان به خود نیمه خواب و نیمه هوشیارت میگی دیدی چیزی نبود ؟ حالا بگیر بخواب ؛ اون ته صفحه ، آخرین ایمیل خونده نشده نظرت رو جلب میکنه و در کمتر از آنی انگار به جریان برق وصلت کرده باشن تمام زحماتت واسه خوابوندن خودت هدر بره و سیخ پاشی بشینی توی جات . آخرین ایمیل رو با شوق و ذوق باز کنی و منتظر شی با فس و فس شبانگاهی اینترنت که بی شباهت نیست به چک چک آب از شیر وقتیکه آب قطعه و شیر باز ، صفحه لود بشه و بعد با ناباوری عکس چند جفت کتونی کج و کوله مارک دار رو با قیمتشون ببینی . بعد با خودت بگی چه ربطی داشت ؟ دوباره برگردی تیتر رو بخونی و ببینی بجای بهترین کتاب هایی که به بازار آمده اند نوشته بهترین کتانی هایی که به بازار آمده اند ، بعد عفت کلام که هیچ ، عصمت و حشمت و شوکت و عشرت و نصرتش رو هم ببوسی بذاری طاقچه و چندتا فحش آب کشیده و نکشیده بدون ذکر نام گیرنده ول کنی تو دلت و پدر و مادر هر چی کتانی هست رو لایک کنی و دوباره جون بکنی واسه برگردوندن خواب رم کرده به چشات !

واقعا که !



پ.ن : از اتاق فرمان اشاره کردن عزت یادت رفت .



تجربه

یکشنبه 24 مرداد 1395


تجربه با آدم زاده نمی شود . اکتسابیست . گاهی به بهایی بسیار گزاف !



واقعی بودی یا خواب و خیال ؟

دوشنبه 18 مرداد 1395


تو واقعی بودی یا خواب و خیال ؟

وقتی پیام دادی

وقتی سرسنگین جوابتو دادم

وقتی گفتی هنوز میخوامت

وقتی گفتم دیگه باور نمیکنم

وقتی گفتی خواهش میکنم برگرد

وقتی گفتم از چشمم افتادی

وقتی گفتی برای داشتنم حاضری تا آخر عمرت التماس کنی

وقتی گفتم اینکارو نکن بجاش بچسب به زندگیت

وقتی گفتی زندگیم تویی

وقتی گفتم دیگه فریب حرفاتو نمیخورم

...

حتی وقتی بهم گفتی عزیزم و من در جوابت گفتم عزیز کسی نیستم یا وقتی در تاکید دوباره حرفت گفتی عزیز دل منی و دوست دارم

تو خواب بودی؟

یه رویای شیرین ؟

یه خیال قشنگ ؟

اگه واقعی بودی پس چرا الان که بیدارم ازت خبری نیست؟



شنبه 16 مرداد 1395


چه تابستون کشناکی ! چرا تموم نمیشی ؟

:(



تویی که فراموش کردم

چهارشنبه 13 مرداد 1395


نور خورشید از پشت پنجره اتاق ، از پشت پرده های حریر نازک میخوره توی صورتم و بیدارم میکنه . پلکای پف کردمو باز می کنم و خمیازه ای می کشم با کش و قوسی که به بدنم میدم خستگی تنم برطرف میشه . نمیدونم چه خوابی دیدم یادم نیست اما میدونم که بهم انرژی داده . در حالیکه روی تخت رو مرتب می کنم تا برم به نظافت صبحگاهیم برسم خدا رو شکر می کنم که همه چیز ردیفه و فراموشت کردم . فراموش کردم که توی همین اتاق چه دیوونه بازیا که در نیاوردیم . دست و صورتمو می شورم و مسواک می زنم بعد با وسواس و بادقت دست و صورتمو خشک می کنم چقدر مثل هم بودیم تو هم از خیسی خوشت نمیومد . موهامو شونه میزنم و می بندم خیلی وقته حتی یک سانتم ازشون کوتاه نکردم آخه میگفتی موی بلند دوست داری . با ضد آفتاب و رژ کمرنگ ، مختصر آرایشی می کنم و میرم برای صبحانه . یه کف دست نون و کمی پنیر و یه لیوان چایی میخورم . یاد چایی خوردنت میفتم که یه روز در غیاب آبدارچی هوس کرده بودی ، با همکارت رفته بودین سماور گنده آب کرده بودین که چایی درست کنین اما تا ساعت یازده ظهر هم هنوز جوش نیومده بود ! ظرفا رو میشورم و خشک میکنم ، کابینتا رو دستمال میکشم . میگفتی زیادی تمیزی این همه بشور و بساب چیه ؟ بیا بشین کنارم . آخ همینجا بود پشت همین پنجره با هم مردم رو نگاه میکردیم و چایی میخوردیم و با هم از آینده حرف میزدیم . کارم تموم میشه میام روی مبل دراز می کشم و نیم ساعتی گوشیمو شخم میزنم . میگفتی تو بدون من مشکلی نداری ولی بدون گوشیت می میری . لجم میگیره مثل همون روز . گوشی رو خاموش میکنم و مشغول بافتنی میشم یک ساعت بعد لبخندت میاد جلوی چشام وقتیکه با افتخار از لباسای بافتنیت میگفتی . بافتنی رو هم کنار می گذارم . تلویزیون رو روشن میکنم و ده پونزده تا از کانال هاشو بالا پایین میکنم اما از هیچکدوم خوشم نمیاد خاموشش میکنم و میرم سراغ کتاب خوندن . خودمو توی این دنیای پر رمز و راز فراموش میکنم و این عالیه . صدای اذان ظهر بلند میشه .یادش بخیر همیشه این موقع میرفتی برای نماز و ناهار . نمازمو میخونم و ناهار گرم میکنم که بخورم جات سبز آخه بادمجون دوست نداری .کدو دوست داری با سیب زمینی و قارچ بدون نمک . ظرفای ناهارو جمع میکنم و می گذارم توی سینک هیچ حال و حوصله شستنو ندارم . هوا گرم شده کولر رو روشن میکنم و زیر بادش دراز میکشم .یاد اون روز که پرسیدی چیکار میکنی میفتم . گفتم روی مبل زیر کولر دارم با تو حرف میزنم . گفتی خوش بحال مبل و بعد با شیطنت ادامه دادی نه نظرم عوض شد . از زیر باد مستقیمش پا میشم و میشینم روی مبل سرمو تکیه میدم به پشتیشو سقف رو نگاه میکنم .میخوام اگه بتونم چند دقیقه ای یه چرت بزنم اما نمیشه . پا میشم یه دوش میگیرم موهامو خشک میکنم میخام عطر بزنم که یادم میفته بهم میگفتی عطر تنت رو دوست دارم هر کجای دنیا که باشی میتونم چشم بسته بین هزاران آدم پیدات کنم بوی تنت دوست داشتنیه . شیشه عطر رو نزده برمی گردونم روی میز آرایش . لباس می پوشم ، دوباره می شینم جلوی آینه و خودمو توش می بینم . از اون روزیکه رفتی چیزی عوض نشده جز اینکه چشمام غمگین تر شده . اما خدا رو هزاران مرتبه شکر که همه چیزو فراموش کردم وگرنه خاطراتت پیرم می کرد .



روی دیگرم

سه‌شنبه 12 مرداد 1395


پیراهن کوتاه و گشاد و نازک نخیم از عرق خیسه و چنان چسبیده به تنم که انگار باهاش دوش گرفتم . گرما کلافه و کم تحملم کرده . کولر از ساعت هشت صبح روشنه اما اصلا خنک نمیکنه ، بادش داغه . یه لیوان بزرگ آب خنک رو یه نفس سر میکشم و چند قطره آخرش رو میریزم روی سرم اما اصلا خنکیشو حس نمیکنم . شاید همونجا روی موهام بخار شده باشه . توی نشیمن گوشه فرش رو بالا میزنم و روی سنگای خنکش دراز میکشم . صندل ها رو از پام در میارم با یه شوت یه لنگه پرت میشه دم در یکیشم جلوی تلویزیون . چنان با حرص شوتشون کردم که انگار این جهنم دستپخت اونا بوده . چند دقیقه ای که میگذره حس میکنم زمین دیگه خنک نیست ، انگار داغی تنم زمین رو هم گرم کرده . لبه های فرش رو از زیر پایه های مبلا در میارم و کامل لولش میکنم یه طرف حالا جا برای پایین آوردن دمای بدنم زیاد شده . خدایا من باید اسکیمو میشدم . یه فکر به سرم میزنه . یه دونه از این پیس پیس کنا که نمیدونم اسمش چیه واسه گلام دارم اونو میارم توش آب و یخ میریزم و دوباره کف زمین پهن میشم . حالا دیگه علاوه بر زیر و رو شدنم کف زمین ، به خودم آب یخ هم میپاشم . یکم که تنم خنک میشه انگار حال مغزمم میاد سر جاش ، یهو یادم میفته امروز دوشنبست و فرزانه قراره بیاد پیشم . کمی مونده به یازده . با بی میلی از جام پامیشم فرش رو درست میکنم صندلا و آب پاش رو بر میدارم و میرم که دوش بگیرم . زنده باد شامپو بدن جوانان داروگر . وقتی استفاده می کنی انگار خمیر دندون نعنایی می مالیی تنت . از حموم که بیرون میام فرزانه زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه که نمیتونه بیاد . واقعیت اینه که از نیومدنش خوشحال هم میشم . کی تحمل پوشیدن لباس رسمی و پذیرایی رو داره توی این هوا ؟ دوباره فرش لوله میشه ، آب پاش با تکه های یخ شناورش حاضر میشه و من اینبار مجهز به کوسن و پاور بانک و گوشی و شومیز سفید کهنه ای که با دنیا عوضش نمی کنم بازم کف زمین پهن میشم .

میخندم : خداروشکر که تنهام و قرارنیست این روی سکه رو به کسی نشون بدم !



پ.ن : لعنت مستمر خدا به اون همسایه مردم آزاری که هر روز شیر آب کولر رو می بنده . خب آخه روانی ، کولر بسوزه کجات خنک میشه بی شعور ؟ روی کاغذ نوشتم " کولر مشکلی براتون به وجود میاره که شیر آبشو می بندین ؟ " چسبوندم بالای شیر آب . نتیجه اینکه مجددا شیر آب رو بست بدون هیچ توضیحی . گوساله در مقایسه با این جور آدما دکتره !



گم شده

دوشنبه 11 مرداد 1395


فهمیدم چرا منو گم کردی !

اون روز که گفتی بوی تنمو دوست داری و بین هزارن نفر میتونی با چشم بسته و به راحتی پیدام کنی ، کلی از احساست ، از حرفت ذوق زده شدم . اون روز فراموشم شده بود که فقط توی تهران هشت میلیون نفریم و تو میتونی تنها از بین هزاران نفر منو پیدا کنی !!

فکر کنم واسه همیشه گم شدم .



جاری

یکشنبه 10 مرداد 1395


قدش بلنده ، من متوسطم

خوشکله ، من معمولیم

سفیده ، من گندم گونم

خوش اندامه ، من چاقم

خوشرو و مردم داره ، من کمرو و گوشه گیرم

اجتماعی و شاده ، من ساکت و آرومم

پولدار و تجملاتیه ، من ساده و قانعم

خوش اخلاقه ، من خنثی هستم

جاریمو میگم

از خیلی جهات به من برتری داره ولی هنوز در مقابلش احساس کمبود و حقارت نکردم

من تحصیل کرده هستم

روشنفکرم

کتاب می خونم

گاهی دستی از افتاده ای می گیرم

از خاله زنکی بدم میاد

راستگو و رکم

اهل دور زدن و فریب دادن نیستم

سخت گیر و سخت کوش و خلاقم

من همینم با تمام خوبی ها و بدی ها و کاستی هام


حالا سوالم از تو اینه ، مگه منو ندیدی ؟

مگه منو نشناختی ؟ 

مگه با همین خوب و بدام انتخابم نکردی ؟ 

پس چرا حالا که سال ها از زندگی مشترکمون می گذره منو مقایسه می کنی با دیگرانی که باز هم نمی تونستی قبل از من انتخابشون کنی ؟!



شکوه

سه‌شنبه 5 مرداد 1395


خدایا

خودت رو شاهد می گیرم به همه محبت هایی که کردم و جاش نارو خوردم

شاهد می گیرمت به همه دوستیایی که کردم و جاش دشمنی دیدم

خودت رو شاهد می گیرم به حال بد این روزام و دلتنگیام و بی قراریام

خودت درمانم باش که از آدمیزاد دل بریدم