X
تبلیغات
رایتل

خواب

دوشنبه 28 تیر 1395


شب

ماه

خنکی باد کولر

عطر شب بو

بی خوابی

تنهایی

اینا چیزی رو به یادت نمیاره عزیزم ؟

برای من که دنیایی از حسای جورواجور و خاطره های رنگی زنده میکنه .

آروم بخواب که دنیا هم همراه و همپای تو خوابه

بخواب که بجای تو هم بیدار می مونم

میتونی هر روز صبح اینو از پلکای ورم کرده و چشمای قرمزم بفهمی . ولی نه تو که نیستی  ! اصلا ولش کن ، بیخیال . اصلا فکر کن منم پا به پای تو خوابیدم ...




خب زیادم بد نشد

پنج‌شنبه 24 تیر 1395


روی صندلی چرم مصنوعی قهوه ای رنگ توی سالن انتظار دندونپزشکی مثل میخی که فرو رفته باشه تو زمین سیخ نشستم . کمر و گردنم درد گرفته اما از ترس تکرار مجدد صدای ناهنجاری که موقع نشستنم از روکش صندلی بلند شد جرات حتی تکون خوردن هم ندارم . زن و شوهری که کنار دستم نشستن ساکت و بی حرف خیره شدن به مجله های رنگارنگ روی میز و مرد جوونی که رو بروم نشسته با گوشیش مشغوله . توی پالتوی سبز یشمیم در حال آب پز شدنم . از چهار ستون بدنم عرق جاری شده . به قدری کلافه و عصبی و درمونده هستم که دلم میخواد گریه کنم . بدقولی کرد . گفت با من بیا اونجا بشین نیم ساعته کارم تمومه بعد با هم میریم دنبال کارامون و من با وجود اینکه بارها و بارها طعم نیم ساعت هاشو چشیدم بازم بهش اعتماد کردم و نتیجه شد یک ساعت و ده دقیقه با پالتوی گرم توی سالن انتظار داغ و جهنمی دندونپزشکی میخ شدن روی صندلی نکبتی که همه جور صدایی از خوش در میاره . گوشی مرد روبرویی زنگ میخوره و همزمان زنگ در مطب هم به صدا در میاد . از سروصدای ایجاد شده نهایت بهره رو میبرم و مثل فنر فشرده شده از جا در میرم و بدون حرفی و پیغامی از مطب میرم بیرون . ساعت هشت و نیم شبه . هوا سرد و خیابون خلوت و تاریکه . مثل همیشه که عصبانیتم رو سر شکمم خالی میکنم ، سوپر مارکتی رو نشونه گرفتم مثل تیر در رفته از تفنگ با سرعت به سمتش میرم . از گرمای توی مطب هنوز حالم خرابه یه آب آلبالوی بزرگ خنک میخرم و میام بیرون . حالا دیگه عجله ای برای برگشتن به اون جهنم ندارم . آروم توی تاریکی قدم میزنم و با نی آب آلبالوی خنک رو میفرستم توی معده ای که نیم پز شده . اون طرف خیابون زیر نور نئون یه مغازه مردی بساط دستفروشی پهن کرده از پشت شمشادا سرک میکشم تا ببینم چی داره . کتابفروشه ! میرم طرفش و کتاباشو توی سکوت زیرورو میکنم . کتابای معروف رو بساط کرده خرمگس ، دو قرن سکوت ، دایی جان ناپلئون ، بوف کور ، دزیره ، خوشه های خشم و ... چندتاشونو زیر نظر میگیرم خیلی دلم میخواد همه رو بخرم اما جیبم اجازه نمیده . یکی رو انتخاب میکنم . صد سال تنهایی از گابریل گارسیا مارکز و می خرمش . قدم زنان میرم تا پارک ته خیابون و روی نیمکت سرد و یخ بستش می شینم و تو دلم میگم حتما سرما رو نوش جون میکنم با این خیسی بدنم و سردی هوا و نیمکت . کتاب رو باز می کنم و شروع می کنم به خوندن ، هفت هشت صفحه بیشتر نخوندم که گوشیم زنگ می خوره . می دونم خودشه . بدجنسیم گل میکنه به عنوان تنبیه بدقولیش ، جوابشو نمیدم . به خوندن ادامه میدم چند صفحه دیگه می خونم و اون شیش بار دیگه زنگ میزنه . خب فکر کنم دیگه تنبیه بسش باشه جوابشو میدم و قبل از اینکه بخواد هوار بکشه سرم که یهو کجا ول کردی رفتی ، با لحن طلبکارانه ای بهش میگم : دو ساعت منو با پالتو کاشتی وسط مطب جلوی ده نفر آدم که مثل جغد زل زدن بهم روی یه صندلی مزخرف با صداهای مشکوک توی اون هوای گرم جهنمیش ، نیم ساعتت این بود ؟ عقب نشینیش حتمیه . جواب میده : از کجا باید می دونستم اینقدر طول میکشه ؟ میگم خب حالا . الان تموم شد ؟ بریم ؟

با ، دست پیش گرفتنم ، دعوامون شروع نشده تموم شد . گرچه دیگه به خریدی نرسیدیم در عوض تا خود صبح نشستم پای سه تا خوزه آرکادیو بوئندیا و دو تا اورسولا و دوتا رمدیوس داستان با هفده هجده آئورلیانوی معروفش !

سه چهار روز بعد که کتاب تموم شد به این نتیجه رسیدم که از اون دسته از کتاباست که باید چند ماه بعد یک بار دیگه خونده بشه . به نظرم به طرز عجیب و شگفت آوری دنیا و آدما و کارای به جا و بیجاشونو تا حد ماکوندو کوچیک و فشرده کرده . داستانش از پدید اومدن دهکده تا گسترش و سپس ویروونیش به همراه تمام اتفاقات بین مردمش ، حکایت بشر و پیشرفت و پدیدار شدن تکنولوژی و نابودی زمین رو توی ذهنم تداعی می کنه .

بالاخره اون شب فلاکت بار دو تا ثمره برام داشت یکیش سرماخوردگی مختصری بود که با زور آویشن و عسل برطرف شد و دومیش یه کتاب فاخر از ادبیات مطرح جهان . 

با خودم فکر میکنم " خب زیادم بد نشد " .



دیماه 94

معجزه

چهارشنبه 23 تیر 1395


دلم یه معجزه میخواد . نه از اون مدلا که شتر از دل کوه در بیاد یا دریا نصف بشه یا مرده زنده شه ، نه ، از اون مدلا که یه روز از خواب بیدار شم ببینم همه این چند سال زندگیم کابوس بوده ، یه خواب بد ، بعد پهلو به پهلو شم و چشمم به وجود نازنینت روشن شه که کنارم آروم خوابیدی و خدا رو شکر کنم که فقط خواب بوده ، که واقعا دارمت . دلم معجزه میخواد . یه معجزه بزرگ . بزرگ ترین معجزه زندگیم .



برچسب‌ها: معجزه، آرزو

روز نحس

سه‌شنبه 22 تیر 1395


شب بدی داشتم . خستگی و بی خوابی و گرمای کلافه کننده تا روشن شدن هوا بیدار نگهم داشت . گرگ و میش آسمون ، پلکام سنگین شد و خوابم برد اما هنوز اونقدری نگذشته بود که با هوار هوار خروس بد صدایی که نمیدونم از کدوم جهنمی میومد ، بیدار شدم . کسل و خسته با وجودی دردناک بخاطر یه دنیا کاری که داشتم و مجبور بودم انجامشون بدم از جا پاشدم . یه دوش و یه مسکن و یه لیوان بزرگ قهوه شیرین شده می تونست حالمو خوب کنه . بالاخره ساعت هشت رو به راه شدم و رفتم دنبال کارام ولی انگار روزی که نحس باشه رو با هیچ شگردی نمیشه خوش یمنش کرد . باید مامانمو ساعت ده می بردم دکتر ، آدرس تقریبی رو بلد بودم اما کوچه پس کوچه هاشو نه . از هر عابر و مغازه داری هم که می پرسیدم یه جور آدرس میداد که با قبلی ده تا کوچه تفاوت داشت ! بالاخره پیداش کردم اما دیر شده بود . مامانمو جلوی ساختمان مطب پیاده کردم و خودم بدو بدو رفتم دنبال داروهایی که تموم کرده بود و باید ظهر مصرف می کرد . کارم که تموم شد ماشین رو توی کوچه پس کوچه های فرعی پارک کردم و با خیال این که کار مامانم تموم شده رفتم مطب اما از اونجایی که باید توی یه روز نحس حتما کارها همه بهم گره بخوره دکتر دیر اومده بود و تازه نوبت به ما رسیده بود . از طرفی نوبت گرفته بودم برای ساعت یازده و نیم که دلبند رو مدرسه ثبت نام کنم . مامانمو همونجا گذاشتم و رفتم که برم مدرسه اما توی هزارتا کوچه لعنتی شبیه هم که اسم خر و خرس روی تابلوهاشون بود ماشین رو گم کردم . ده بار کوچه ها رو بالا و پایین رفتم اما خبری از ماشین نبود . از نوبت ثبت نام گذشته بود و دلبند ساعت دوازده کلاس داشت به ناچار ماشین رو همونجا ول کردم ، دربست گرفتم رفتم دنبالش و بردمش کلاس ، نیم ساعت دیر رسید . همونجا گذاشتمش و تاکید کردم تا نرفتم دنبالش از جاش تکون نخوره و خودم  که فقط یه دونه هزاری ته کیفم مونده بود رفتم دنبال ای تی ام که پول بگیرم . اما یکی کارتمو قبول نکرد ، یکی پول نداشت ، یکی با شرمندگی عذر خواهی کرد که خارج از سرویسه ! شرایطم مزخرف بود . مامانم توی مطب منتظرم بود و دخترم توی محوطه آموزشگاه ، ماشینمو گم کرده بودم و پول هم نداشتم . عصبی و خسته از یه مغازه دار خواستم که برام آژانس بگیره . با آژانس رفتم دنبال خودپرداز و پول گرفتم و برگشتم توی همون خراب شده دنبال ماشین . سه چهارتا کوچه رو که بالا پایین رفت دیدم اینجوری نمیشه . پول آژانس رو حساب کردم و پیاده در حالیکه خون توی رگام قل قل می کرد و مغز سرم زیر آفتاب داشت بخار میشد ، کوچه ها رو دنبال ماشین گشتم و تازه فهمیدم هشتاد درصد جمعیت این محله ماشینشون ال نود سفید پلاک 22 هست ! با کمک دزدگیر به درد نخوری که هیچ وقت دزد نمی گیره بالاخره پیداش کردم . مامانمو از مطب برداشتم و رفتم آموزشگاه دنبال دلبند  ساعت سه خسته و گرسنه و خیس عرق و کلافه رسیدم خونه اما دیدم دل و روده آسانسور کف زمین پهنه ! پله ها رو به جون کندن اومدیم بالا . لعنت به اون کسیکه آپارتمان رو مد کرد . بعد از دوش گرفتن و کمی سرحال شدن به دو تا رستوران و یه پیتزایی زنگ زدم غذا تموم کرده بودن . حاضر بودم گرسنه بخوابم ولی دوباره توی این گرمای آدم آب پز کن پله ها رو پایین بالا نرم و آواره خیابونا نشم . خوشبختانه تخم مرغ داشتم که نیمرو درست کنم دلبند اومد مثلا کمکم که یکیش از دستش افتاد و شکست . دلم می خواست همونجا بمیرم تا مجبور نباشم بعد از تحمل این همه بد بیاری ، بوی گند تخم مرغ پخش شده کف زمینو تا تمیز شدنش تحمل کنم . واقعا دلم می خواست بشینم و زار بزنم . اما از اونجایی که یه مادر نباید جلوی بچه از خودش ضعف نشون بده زمینو تمیز کردم ، نیمرو که آماده شد چند لقمه ای خوردم و قبل از اینکه بخواد هر اتفاق دیگه ای برام بیفته تلویزیون رو برای دلبند گذاشتم روی کانال یوتون و تبلت رو دادم دست مامانم و خودم زیر باد مستقیم کولر روی زمین پهن شدم و خوابیدم .

طاقچه ی ذهنم

شنبه 19 تیر 1395



مثل همیشه دستم مستقل از ذهنم مشغول کاره و ذهنم بدون مزاحم هزارجا در پروازه . حوله دستی آبی رو روی رخت پهن کن پهن می کنم ، اولین باری که یه طاقچه تو ذهنم درست کردم کی بود ؟ بهش گیره می زنم ، وقتی بود که آزاده نامزد کرد و رفتارش باهام عوض شد . حوله سر خشک کن سفید با گلای ریز سبز صورتی که عاشق ترکیب رنگشم رو با دست صاف می کنم که پهنش کنم ، اون موقع بود که برای اولین بار تصمیم گرفتم یه طاقچه درست کنم توی ذهنم واسه خاطرات آدمایی که توی گذشته هام هستن اما دیگه بهشون حسی ندارم . بهش گیره میزنم ، الان سالهاست که ازش خبر ندارم . روبالشی سفید رو پهن می کنم و گیره می زنم ، دومیش امینه بود که اعتبار منو با دروغاش پیش همکلاسیای دانشگاهم از بین برد . برمی گردم توی اتاق جلوی میز آرایش می شینم که موهای کوتاه نم دارمو سشوار بکشم ، ترتیب بعدیا یادم نیست . اما همه رو به خاطر دارم . برس پیچ می کشم به دسته های مشکی موهام ، یه پسرخاله ، یه دختر خاله ، رئیسم ، چهار نفر از همکارام ، دوتا از دوستای مثلا صمیمیم . به پوست سرم تونیک میزنم و آروم ماساژ میدم ، سه تا از دوستای دورم ، شوهر خواهرم ، شوهر هم خونه ایم . موهامو شونه میزنم و می بندم ، تنها دوست جنس مذکر عمرم ، زن برادرم ، اولین و آخرین عشقم و آخریش رویا . لوسیون میزنم ، چقدر خاطرات توی طاقچه ذهنم زیادن ؟! بعضیاشون چقدر خاک گرفتن ؟! می خوام کمی آرایش کنم ، نمیشه ، چشامم مستقل از ذهنم و بدون اطلاع قبلی صورتمو خیس کرده . بالاخره دست و ذهنم هماهنگ میشن همین جور که خاطرات توی ذهنم صف کشیده  ، دستم بی اختیار داره نگین شرف الشمس زرد رنگی رو لمس می کنه که بهم عیدی داده بود و من توی یه جعبه کوچیک نگهش داشتم . چشام روی گربه سنگی صورتی رنگ جاکلیدی خیره می مونه که بهم هدیه داده بود . آخ ! اولین و آخرین عشقم ! 

 زن خاکستری خاکسترنشین توی آینه خیره شده به تقلای قلبم برای یادآوری و ذهنم برای فراموشی . چه دردناکه ! 

یه اسم تکرار شونده توی تک تک سلولای تنم طنین انداخته . چنان محکم تکرار میشه که گویی قلبم با اونه که ضربان داره ، که میزنه . 

مگه قرار نبود بهش هیچ حسی نداشته باشم ؟ پس چرا نمیشه ؟ چرا هر روز با حجم جدیدی از دلتنگی میاد سراغم ؟ چرا هنوز قلبم طپش هاشو با ضرباهنگ اسمش تنظیم می کنه ؟

خب دوباره گند زدم به حال و هوای دل و چشام توی چند روز آینده

لعنت به هر چی دله 



به همین سادگی

جمعه 18 تیر 1395


دلت خوشه که دوست داری

دلت خوشه که همو می شناسین

دلت خوشه که با هم صمیمی هستین

دلت خوشه که با وجود فاصله زیاد فیزیکی بینتون ، بازم از حال هم با خبرین

دلت خوشه که داریش ، که هست

اما

بعد از چند روز بهش زنگ زدن و پیداش نکردن بالاخره گوشی رو جواب میده 

احوالپرسی 

همه چی عادیه 

خداحافظی و پنج شیش ساعت بعد یه پیام 

پیام میده که بچه دار شده !

باور نمیکنی !

آخه زیاد دستت انداخته !

زیاد گولت زده و سر به سرت گذاشته !

اما اینبار اصلا شوخی در کار نیست !

نه ماه بارداریشو نفهمیدی !

نگفته !

از خودت می پرسی : غریبه بودم ؟ یا بدخواهش ؟ اینکه قبل از عید اینجا بود خبری از بچه نبود ؟

و برات میشه یه علامت سوال خیلی بزرگ بی جواب

و در نهایت بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، ناخودآگاه نسبت بهش دلسرد میشی . یه دلسردی عمیق . نسبت بهش بی تفاوت میشی . اون علامت سوال قرمز بزرگ توی سرت یه دیوار بلند و بی نفوذ میشه بین دلی که فکر می کردی هم دلشه با دلی که فکر می کردی هم دلته !

به همین سادگی برات غریبه میشه چون براش غریبه بودی 

به همین سادگی اینم شد مثل خیلی از آدمای دیگه زندگیت ، برای آخرین بار خاطراتش رو مرور می کنی ، می بوسی و می گذاری بالای طاقچه ذهنت ؛ کنار خاطرات کهنه و خاک خورده اونایی که همین جور بیخبر و یهویی از دلت سفر کردن .

غریبه عزیزم ، رویا جان ، تو هم بسلامت 

خدانگهدارت



اگر درمان تویی دردم فزون باد

چهارشنبه 16 تیر 1395


کس نمی داند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بدفعلی یکی 

من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من 

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت 

نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت 

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفیدم نامه و روی سیاه 

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان اندر چاه من 

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم 

در بن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم نمی‌گنجم کنون 

آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا 

اگر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید در بیان 

تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم 

اگر درمان تویی دردم فزون باد
اگر عشقی تو سهم من جنون باد 

تویی تنها تویی تو علت من تو
تو بخشاینده بی منت من 

صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت آیه هایی عاشقانه است 

تو را من سجده سجده می‌پرستم
که سر بر خاک بر زانو نشستم



شعر

سه‌شنبه 8 تیر 1395


چون پرستویی که در پرواز نیست

 بالِ احساسِ  من امشب باز نیست 


پر شده از بغض تنهایـی دلم

شور و شـوق و خنـده و آواز نیست 


رنگ هست اما مرا همرنگ نیست 

راز هست اما مرا همراز نیست 


غـیـر از آن نـا آشـنـای آشـنـا

هیچ کس  با ساز من دمساز نیست


بـی بـهـار او ، پـرسـتـوی دلـم 

هیچ وقـت آمـاده ی پـرواز نیست 


دل بـه  پـایـانِ تمـاشـا بستـه ام  

گر چه پایان بـهتـر از آغـاز نیست..


شاعر : گمنام



عبور ثانیه ها

سه‌شنبه 1 تیر 1395


بهار هم ثانیه به ثانیه با عبور از جسم و جانمان ، ردپایی از خود به جا گذاشت و گذشت . گذشت تا راه را برای عبور ثانیه به ثانیه تابستان داغ و سبز باز کند ،  از جسم و جانمان . ثانیه هایی که شب ها را به روزها می دوزد و هفته ها را به ماه ها و فصل ها را به هم تا سال ها را تجربه کنیم . ثانیه هایی که گاه شادند و کوتاه و گاه غمگین و طولانی و گاه درناک و کشناک و گاه آرام و لذتبخش . ثانیه های زیرکی که بی صدا و دزدانه از روی جسم و جانت موزیانه می خزند و می گذرند و ناگهان می بینی تو را از دهه بیست زندگی به دهه سی ، چهل ، پنجاه ، شصت پرتاب کردند . همدست رذل این ثانیه ها ، آینه هایند . آینه هایی که هر روز صبح که در مقابلشان می ایستی و مو شانه میزنی ، در دل می خندند بر جای پای ثانیه هایی که بر تو رفته و آنها می بینند و تو نه .

یک روز که گذرت به آلبوم عکس ها بیفتد متوجه همدستی ثانیه ها و آینه ها می شوی .

عکس هایی که راست گویند و تغییرات بهار و تابستان و پاییزی ات را به تو نشان می دهند ، بی توطئه ، بی چشمداشت .

اینک که ثانیه های بهار با همدستی آینه ها گذشت و فصلی جدید آغاز شد ، در فصل جدید ثانیه ها را دریابیم و به آینه ها اعتماد نکنیم .

حواسمان به عدد سنمان باشد که روزی نگوییم ناگهان چقدر زود دیر شد !