آرامبخش قوی

دوشنبه 31 خرداد 1395


امروزم از اون روزای ناتموم دردناکه . صد بار جون به لبم میرسه و شب نمیشه . طوفانیم . گرما هم کلافه و عصبیم کرده و اینا همگی دست به دست هم دادن و درست مثل یه بمب آماده انفجارم کردن . به امید خوب شدن حالم میرم سر وقت کتاب اما نمیشه ، نمیتونم . کلیات شمس هم آرومم نمیکنه . میرم سراغ آهنگای قدیمیم و یه آواز پیدا میکنم که به اندازه ده تا آرامبخش آرومم میکنه .

یک آواز فوق العاده زیبا از حسام الدین سراج

دانلود از اینجا




ملکه ی گدا !

جمعه 28 خرداد 1395


دوستیای جدید مدلش این جوری شده که روز اول چنان کلاسی برات می گذارن که فکر می کنی با ملکه الیزابت قرار گذاشتی و اومدی بیرون و ته دلت مدام میگی بابا این کجا ! من کجا ؟

چند روز که می گذره یواش یواش به این نتیجه می رسی که پرنسس رو بپیچونی و از این احساس خود کوچک بینی که در مقابلش بهت دست میده خلاص شی !

اما هنوز یک ماه از دوستیتون نگذشته که ازت صد تومن پول قرض می خواد !

اینجاست که همزمان یاد چندتا ضرب المثل می افتی . از پز عالی جیب خالی گرفته تا شکم خالی و ...


عزیز من ، خواهر من ، چرا بیخود وقت آدمو تلف می کنی ؟ خب تو که قصد و نیتت کسب درآمده ، بعد از سلام و احوال پرسی مستقیم برو سر اصل مطلب . طرف اگه اینقدر احمق باشه که تو فرض می کنی ، چه همون اول بگی پول می خوای چه یک هفته بعد از آشنایی ، بهت میده دیگه . اگرم نه ، حالا یا عاقل باشه و پول نده یا نداشته باشه ، دست کم چند روز از عمرش به پای تو حروم نمیشه .

اقلا در گدایی کمی انصاف رو رعایت کن !


پ . ن : عزیزترینم حالم بهتر میشه اگه بتونم جای خالیتو با چیزی یا کسی پر کنم :(



افطاری و شام بازیافتی!

شنبه 22 خرداد 1395

                   

میگن محدودیته که آدما رو خلاق میکنه و من به عینه دیدم و ایمان آوردم

از صبح میدونم یه خرید اساسی لازم داریم و خیلی هم با خودم کلنجار رفتم تا باگلوی خشک و دلی که قنج میره واسه یه فنجون چایی ، توی این هوای نه چندان گرم که منو کلافه از خیس عرق شدن میکنه ، برم بازار میوه و تره بار اما به یاد داغی ماشین پارک شده زیر آفتاب و مستور شده توی چادر برزنتیش با بوی گند پلاستیک آفتاب خورده که میفتم پیشاپیش حالت تهوع بهم دست میده و همچنان زیر باد مستقیم کولر ، پهن شده روی مبل ، کتاب جدیدمو می خونم و به ندای وجدانم که میگه به فکر همخونه ها باش که غروب با لب تشنه و تن خسته و شکم گشنه برمی گردن خونه ، بی اعتنایی میکنم . نهایت تلاش و تقلای جسمی من اینه که به گلا آب بدم ، یکی دوبار کولر رو خاموش روشن کنم ، روی مبل جابجا شم و کتاب ورق بزنم . ساعت که 7 میشه بالاخره وجدان پیروز میشه و میرم تو آشپزخونه . اشک شوق تو چشمام میشینه . 6 تکه فیله مرغ و کمی پنیر پیتزا و یکم بستنی وانیلی از توی فریزر پیدا میکنم و دو تا گوجه و هفت تا زردآلو که دلشون میخواد به حال خودشون ولشون کنم تا بمیرن ، بگندن ! یه پلاستیک کوچیک سبزی سوغاتی شمال و یک سیب زمینی بزرگ چروک کرمو و مقدار زیادی نون لواش خشک شده که گذاشتم توی کابینت و هرروزیک کمشوخرد میکنم واسه فاخته های خنگی که لبه پنجره 4 سانتی متری آشپزخونه سعی میکنن با سوزنیای کاج واسه خودشون لونه بسازن ! اوه چه سورپرایز بزرگی یه بسته بزرگ بیسکوییت مادر که مدتهاست توی کابینت از دید همه شکموها پنهان شده ! از همسایه یه تخم مرغ قرض می گیرم ( میگم قرض چون نهایتا تا آخر هفته آینده یهو می بینه تخم مرغاش تموم شده و اگه دو سه تا نخواد یکیشو حتما لازم داره و میاد می گیره )

ساعت هشت و نیم شبه که سفره افطار رو پهن میکنم با چایی تازه دم و پنیر و سبزی خوردن و کوکی های خوش عطر و تازه که از همون تخم مرغ و بیسکوییت مادر و وانیل و چیپس شکلات درست شدن

سینی رولت های من در آوردی که با نون لواش های بازیافتی ! و گوجه و سبزی و برنج و پنیر پیتزا و فیله مرغ و سیب زمینی و مقدار زیادی سس و ادویه درست کردم رو هم می گذارم توی فر

همخونه ها یکی یکی میرسن و چه خوب که با خودشون نون سنگک تازه میارن

ساعت دوازده شب که شکما از رولت من در آوردیم و بستنی زرد آلو ! سیر میشه در حین ثبت نبوغم توی دفترچه تراوشات آشپزیم با لبخند به خودم میگم یکبار  جستی ملخک اما فردا با زبونی چسبیده به حلقوم و حالت تهوع و کلافگی از تعریق و لیست بلندبالایی از مایحتاج توی جیبت حتما کف دستی ملخک



تفاوت ماه رمضون و شعبون

پنج‌شنبه 20 خرداد 1395


از قابلیت های بالفعل ماه رمضون همین بس که حتی جلبکای روی درختا هم به نظر خیلی خوشمزه میان


و دیگه این که سر تا سر سال ممکنه آدم بتونه بدون خوردن آب و فقط با رطوبت هوا زنده بمونه اما کافیه که بهش بگن ماه رمضون اومده اون وقته که تف هم تو دهن آدم خشک میشه ، پودر میشه و لب و دهن آدم تبدیل میشه به کویر


و این است بنی بشر ، اشرف مخلوقات !!!




جای ایران برگر هنوز درد میکنه

چهارشنبه 12 خرداد 1395


فیلم ایران برگر ؛ نمونه کوچک شده ، طنزآلود ، دردناک و قابل تاملی از جامعه امروزه کشورمون هست با تمام صفات زشت و شرم آوری که هر روز بیشتر از قبل گریبان ما رو می گیره .

دو بار دیدمش و جای سیلی هایی که برای بیداری مون میزنه هنوز روی قلب و ذهنم درد میکنه !


:(


فیلم نامه : محمدهادی کریمی

کارگردان : مسعود جعفری جوزانی

با هنرمندی محمدرضا هدایتی


کلیپ آوازخوانی

 


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

مستراح کاخ آرزوها

جمعه 7 خرداد 1395


شب خنک اوایل خرداد ماهه و من خوابم نمیبره . آروم می خزم توی تراس و روی صندلیم می شینم جیرجیرش منو می ترسونه که نکنه همخونه ها بیدار شن و بازم یه سرزنش دیگه ، اما کسی بیدار نمیشه و اتفاقی نمیفته . خونه های روبرو رو از نظر می گذرونم . خونه سمت چپیه تمام چراغاش خاموشه ، از پنجره ساختمان روبرویی یه مرد تا کمر خم شده بیرون و درحالیکه خیابون رو دید میزنه سیگار می کشه . پشت سرش یه زن مو مش کرده با تاپ شلوارک سبز داره میز شام رو می چینه ! به ساعت گوشیم نگاه میندازم ساعت یکه نصفه شبه ! خب اینم یه جور زندگیه . پشت پنجره ساختمان سمت راستی یه نفر که جنسیتش معلوم نیست زیر چراغ کم نور ، پشت میز آشپزخونه با چند برگ کاغذ مشغوله و از خونه همسایه سمت چپی صدای آب میاد ، بازم پدربزرگ خانواده مشغول آبیاری باغچه و گلدونا شده . به آسمون صاف با ماه نصفش نگاه می کنم و چندتا ستاره ای که اون گوشه و کنار واسه خودشون تو آسمون پهن شدن و به زور چشمک زدن و دلبری کردن میخوان در حضور ماه خودی نشون بدن . چشامو می بندم و سعی می کنم خاطرات خوش و خوب سالهای خیلی دور رو مرور کنم . اون سالهایی که با همخونه ها روی مهتابی فرش پهن می کردیم و زیر آسمون پرستاره تا صبح پای بساط قهوه و درس می نشستیم و صبح با طلوع آفتاب کاسه کوزه جمع می کردیم و مثل جغد تا ظهر می خوابیدیم و از ظهر تا شبم دانشگاه بودیم پی کسب علم و دانش . اون روزایی که ناهارمون یا چیپس بود با یه تانکر چایی یا نیمرو بود و نونای لاستیکی یا در شاهانه ترین حالتش ماکارونی بود و رب گوجه . شامم نون و ماست یا نون و پنیر . صبحانه هم که هیچ . یاد خوش ایامی که سیم آیفون و دوشاخه تلفن رو می کشیدیم تا کسی مزاحم درس خوندنمون نشه . روزایی که کاخ آرزوهامونو تو ذهنمون ساخته بودیم و داشتیم با تمام قوا تلاش می کردیم برای رسیدن بهش . یکی تا سر حد مرگ زبان کار می کرد که با مدرک مامایی بزنه از کشور بیرون ، اون یکی می خواست وکیل بشه تا از حقوق زن دفاع کنه و اون یکی آرزوی بزرگش تاسیس یه شرکت بزرگ معماری بود که بتونه پروژه های بزرگ انجام بده و من که غرق دنیای داده های انتزاعی بودم و همگیمون هوازی ! یعنی تقریبا فقط با تنفس هوا زنده بودیم . حالا بعد از گذشت این همه سال از کاخ آرزوهامون فقط قسمت مستراحش نصیبمون شد . اونکه میخواست بره بلاد کفر مدرس کانون زبان شده تا بتونه خرجی یه شوهر معتاد و دوتا بچه ریقو رو بده . اونکه می خواست وکیل بشه طلاق گرفت و با یه پسربچه مربی انجمن خوش نویسان شده تا گذران زندگی باشه ! اونکه معماری می خوند با دوتا بچه قدونیم قد خونه نشین شد و بزرگ ترین پروژه ایکه می گیره دستش عوض کردن پوشک بچه هاشه

و من ، کافئین و کتاب ، کتاب و کافئین ! و یه بچه که گاهی هست و گاهی نیست .

یه روز از دخترم پرسیدم می خوای در آینده چیکاره شی ؟

گفت : خانه دار !

پرسیدم : چرا خانه دار ؟

جواب داد : که بچه داری کنم !

شاید این نسل عاقل تر از نسل من باشن که بهترین سالهای جوونی رو لای جزوه ها و کتابای درس خاک کردیم و توی راه دانشگاه آتیش زدیم تا با همت و اراده و پشتکاری خستگی ناپذیر برخلاف جهتی که برامون برنامه ریزی شده بود شنا کنیم اما در آخر مثل لشکری تیر خورده هر کدوم زخمی و شکسته و دردمند یه گوشه به تیمار خودمون مشغول شدیم !



پ.ن : الان به ذهنم رسید شاید در راه رسیدن به اهداف مون گام هامون زیادی بلند بوده که الان باید بشینیم پای خیاطی !!!!


 

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

پنج‌شنبه 6 خرداد 1395


چهارمین فنجون چاییمو  کتابم با هم تموم میشن . هوا طوفانیه در نتیجه یه آسمون آبی خوشکل داریم . یکم روی صندلی لم میدم و غرق زیباییش میشم . به پرنده هایی نگاه میکنم که توی این باد و طوفان از رو نمیرن و به شکل خنده داری سعی می کنن خلاف جهت باد به پروازشون ادامه بدن . خندم می گیره ولی درست همون موقع لبخند روی لبام خشک میشه ، یاد خودم میفتم که با چه جون کندنی می خواستم بر خلاف جهت زندگی جاری اجباری ، زندگی کنم و نشد ، نتونستم و حالا مثل پیرزن های 90 ساله ، زندگیم خلاصه شده توی تراس و پشت پنجره آشپزخونه و لای صفحات کتابام . کی میدونه که دارم دنبال خودم می گردم لابلای صفحاتش ؟

درنگ جایز نیست تا قبل از پرت شدن توی دنیای دلتنگ خاطرات و آرزوهای بر باد رفته باید برم سراغ کتاب بعدی .

دیر جنبیدم ، دست و دلم به سمت هیچ کتابی نرفت . دو زانو جلوی کمد کتابخونه روی زمین نشستم ، دیوان شمس رو باز می کنم و بی هدف ورق میزنم روی یک غزل متوقف میشم ، به دلم می شینه دوبار با عمق جونم می خونمش و چه آرامشی بعد از اون التهاب کشنده به جونم میریزه .

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود ...

برمی گردم توی تراس و فنجون پنجم چایی رو با کتاب جدیدم شروع میکنم .


برای دیدن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

هعی

یکشنبه 2 خرداد 1395


دیگه حساب از دستم در رفته که چند روز از چی گذشته !

بهتر !

اینجوری انتظار خیلی چیزا رو ندارم و روزهام آرامش بیشتری داره ( خودم یا فقط روزهام ؟؟؟؟)


امروز داشتم فکر می کردم نژادپرست تر و خودخواه تر و بی فکر تر از ما ایرانی ها هم توی دنیا هست؟

آدمایی هستیم که به گذشته های دورمون بیش از حد مفتخریم در حالیکه زیاد هم چیزی دربارش نخوندیم و نمی دونیم و عنان عقل و شعورمون رو مفت و مسلم به دست چشم دادیم و تفکر رو آکبند نگه داشتیم برای نمی دونم کی !

تا گند هر چیزی رو در نیاریم و ارزش و اعتبار هر چیزی رو به لجن نکشیم دست از سرش بر نمی داریم و به این خو و خصلتمون خیلی هم می بالیم !

افراط و تفریط داره تبدیل به صفتمون میشه ( شایدم شده ) و ما هنوز تو خواب خرگوشیمون رویای " وای عجب ملت باحال و متمدنی هستیم " می بافیم !

و البته خیلی هم حق به جانب همیشه از ظلم و ستمی حرف می زنیم که حقمون نیست ولی بهمون روا داشته شده !!!

کاش یکم دهنمون رو می بستیم و چشم عقلمون رو باز می کردیم و  فکر می کردیم شاید به جای پس رفت های متعدد توی فرهنگ و اقتصاد و سیاست و علم و ... راهی برای پیشرفت و ترقی پیدا می کردیم .


کی اینجوری شدیم؟

چرا اینجوری شدیم ؟


ملولم