مثل همیشه دستم مستقل از ذهنم مشغول کاره و ذهنم بدون مزاحم هزارجا در پروازه . حوله دستی آبی رو روی رخت پهن کن پهن می کنم ، اولین باری که یه طاقچه تو ذهنم درست کردم کی بود ؟ بهش گیره می زنم ، وقتی بود که آزاده نامزد کرد و رفتارش باهام عوض شد . حوله سر خشک کن سفید با گلای ریز سبز صورتی که عاشق ترکیب رنگشم رو با دست صاف می کنم که پهنش کنم ، اون موقع بود که برای اولین بار تصمیم گرفتم یه طاقچه درست کنم توی ذهنم واسه خاطرات آدمایی که توی گذشته هام هستن اما دیگه بهشون حسی ندارم . بهش گیره میزنم ، الان سالهاست که ازش خبر ندارم . روبالشی سفید رو پهن می کنم و گیره می زنم ، دومیش امینه بود که اعتبار منو با دروغاش پیش همکلاسیای دانشگاهم از بین برد . برمی گردم توی اتاق جلوی میز آرایش می شینم که موهای کوتاه نم دارمو سشوار بکشم ، ترتیب بعدیا یادم نیست . اما همه رو به خاطر دارم . برس پیچ می کشم به دسته های مشکی موهام ، یه پسرخاله ، یه دختر خاله ، رئیسم ، چهار نفر از همکارام ، دوتا از دوستای مثلا صمیمیم . به پوست سرم تونیک میزنم و آروم ماساژ میدم ، سه تا از دوستای دورم ، شوهر خواهرم ، شوهر هم خونه ایم . موهامو شونه میزنم و می بندم ، تنها دوست جنس مذکر عمرم ، زن برادرم ، اولین و آخرین عشقم و آخریش رویا . لوسیون میزنم ، چقدر خاطرات توی طاقچه ذهنم زیادن ؟! بعضیاشون چقدر خاک گرفتن ؟! می خوام کمی آرایش کنم ، نمیشه ، چشامم مستقل از ذهنم و بدون اطلاع قبلی صورتمو خیس کرده . بالاخره دست و ذهنم هماهنگ میشن همین جور که خاطرات توی ذهنم صف کشیده ، دستم بی اختیار داره نگین شرف الشمس زرد رنگی رو لمس می کنه که بهم عیدی داده بود و من توی یه جعبه کوچیک نگهش داشتم . چشام روی گربه سنگی صورتی رنگ جاکلیدی خیره می مونه که بهم هدیه داده بود . آخ ! اولین و آخرین عشقم !
زن خاکستری خاکسترنشین توی آینه خیره شده به تقلای قلبم برای یادآوری و ذهنم برای فراموشی . چه دردناکه !
یه اسم تکرار شونده توی تک تک سلولای تنم طنین انداخته . چنان محکم تکرار میشه که گویی قلبم با اونه که ضربان داره ، که میزنه .
مگه قرار نبود بهش هیچ حسی نداشته باشم ؟ پس چرا نمیشه ؟ چرا هر روز با حجم جدیدی از دلتنگی میاد سراغم ؟ چرا هنوز قلبم طپش هاشو با ضرباهنگ اسمش تنظیم می کنه ؟
خب دوباره گند زدم به حال و هوای دل و چشام توی چند روز آینده
لعنت به هر چی دله
دلت خوشه که دوست داری
دلت خوشه که همو می شناسین
دلت خوشه که با هم صمیمی هستین
دلت خوشه که با وجود فاصله زیاد فیزیکی بینتون ، بازم از حال هم با خبرین
دلت خوشه که داریش ، که هست
اما
بعد از چند روز بهش زنگ زدن و پیداش نکردن بالاخره گوشی رو جواب میده
احوالپرسی
همه چی عادیه
خداحافظی و پنج شیش ساعت بعد یه پیام
پیام میده که بچه دار شده !
باور نمیکنی !
آخه زیاد دستت انداخته !
زیاد گولت زده و سر به سرت گذاشته !
اما اینبار اصلا شوخی در کار نیست !
نه ماه بارداریشو نفهمیدی !
نگفته !
از خودت می پرسی : غریبه بودم ؟ یا بدخواهش ؟ اینکه قبل از عید اینجا بود خبری از بچه نبود ؟
و برات میشه یه علامت سوال خیلی بزرگ بی جواب
و در نهایت بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، ناخودآگاه نسبت بهش دلسرد میشی . یه دلسردی عمیق . نسبت بهش بی تفاوت میشی . اون علامت سوال قرمز بزرگ توی سرت یه دیوار بلند و بی نفوذ میشه بین دلی که فکر می کردی هم دلشه با دلی که فکر می کردی هم دلته !
به همین سادگی برات غریبه میشه چون براش غریبه بودی
به همین سادگی اینم شد مثل خیلی از آدمای دیگه زندگیت ، برای آخرین بار خاطراتش رو مرور می کنی ، می بوسی و می گذاری بالای طاقچه ذهنت ؛ کنار خاطرات کهنه و خاک خورده اونایی که همین جور بیخبر و یهویی از دلت سفر کردن .
غریبه عزیزم ، رویا جان ، تو هم بسلامت
خدانگهدارت
چون پرستویی که در پرواز نیست
بالِ احساسِ من امشب باز نیست
پر شده از بغض تنهایـی دلم
شور و شـوق و خنـده و آواز نیست
رنگ هست اما مرا همرنگ نیست
راز هست اما مرا همراز نیست
غـیـر از آن نـا آشـنـای آشـنـا
هیچ کس با ساز من دمساز نیست
بـی بـهـار او ، پـرسـتـوی دلـم
هیچ وقـت آمـاده ی پـرواز نیست
دل بـه پـایـانِ تمـاشـا بستـه ام
گر چه پایان بـهتـر از آغـاز نیست..
شاعر : گمنام
بهار هم ثانیه به ثانیه با عبور از جسم و جانمان ، ردپایی از خود به جا گذاشت و گذشت . گذشت تا راه را برای عبور ثانیه به ثانیه تابستان داغ و سبز باز کند ، از جسم و جانمان . ثانیه هایی که شب ها را به روزها می دوزد و هفته ها را به ماه ها و فصل ها را به هم تا سال ها را تجربه کنیم . ثانیه هایی که گاه شادند و کوتاه و گاه غمگین و طولانی و گاه درناک و کشناک و گاه آرام و لذتبخش . ثانیه های زیرکی که بی صدا و دزدانه از روی جسم و جانت موزیانه می خزند و می گذرند و ناگهان می بینی تو را از دهه بیست زندگی به دهه سی ، چهل ، پنجاه ، شصت پرتاب کردند . همدست رذل این ثانیه ها ، آینه هایند . آینه هایی که هر روز صبح که در مقابلشان می ایستی و مو شانه میزنی ، در دل می خندند بر جای پای ثانیه هایی که بر تو رفته و آنها می بینند و تو نه .
یک روز که گذرت به آلبوم عکس ها بیفتد متوجه همدستی ثانیه ها و آینه ها می شوی .
عکس هایی که راست گویند و تغییرات بهار و تابستان و پاییزی ات را به تو نشان می دهند ، بی توطئه ، بی چشمداشت .
اینک که ثانیه های بهار با همدستی آینه ها گذشت و فصلی جدید آغاز شد ، در فصل جدید ثانیه ها را دریابیم و به آینه ها اعتماد نکنیم .
حواسمان به عدد سنمان باشد که روزی نگوییم ناگهان چقدر زود دیر شد !
امروزم از اون روزای ناتموم دردناکه . صد بار جون به لبم میرسه و شب نمیشه . طوفانیم . گرما هم کلافه و عصبیم کرده و اینا همگی دست به دست هم دادن و درست مثل یه بمب آماده انفجارم کردن . به امید خوب شدن حالم میرم سر وقت کتاب اما نمیشه ، نمیتونم . کلیات شمس هم آرومم نمیکنه . میرم سراغ آهنگای قدیمیم و یه آواز پیدا میکنم که به اندازه ده تا آرامبخش آرومم میکنه .
یک آواز فوق العاده زیبا از حسام الدین سراج
دوستیای جدید مدلش این جوری شده که روز اول چنان کلاسی برات می گذارن که فکر می کنی با ملکه الیزابت قرار گذاشتی و اومدی بیرون و ته دلت مدام میگی بابا این کجا ! من کجا ؟
چند روز که می گذره یواش یواش به این نتیجه می رسی که پرنسس رو بپیچونی و از این احساس خود کوچک بینی که در مقابلش بهت دست میده خلاص شی !
اما هنوز یک ماه از دوستیتون نگذشته که ازت صد تومن پول قرض می خواد !
اینجاست که همزمان یاد چندتا ضرب المثل می افتی . از پز عالی جیب خالی گرفته تا شکم خالی و ...
عزیز من ، خواهر من ، چرا بیخود وقت آدمو تلف می کنی ؟ خب تو که قصد و نیتت کسب درآمده ، بعد از سلام و احوال پرسی مستقیم برو سر اصل مطلب . طرف اگه اینقدر احمق باشه که تو فرض می کنی ، چه همون اول بگی پول می خوای چه یک هفته بعد از آشنایی ، بهت میده دیگه . اگرم نه ، حالا یا عاقل باشه و پول نده یا نداشته باشه ، دست کم چند روز از عمرش به پای تو حروم نمیشه .
اقلا در گدایی کمی انصاف رو رعایت کن !
پ . ن : عزیزترینم حالم بهتر میشه اگه بتونم جای خالیتو با چیزی یا کسی پر کنم :(
میگن محدودیته که آدما رو خلاق میکنه و من به عینه دیدم و ایمان آوردم
از صبح میدونم یه خرید اساسی لازم داریم و خیلی هم با خودم کلنجار رفتم تا باگلوی خشک و دلی که قنج میره واسه یه فنجون چایی ، توی این هوای نه چندان گرم که منو کلافه از خیس عرق شدن میکنه ، برم بازار میوه و تره بار اما به یاد داغی ماشین پارک شده زیر آفتاب و مستور شده توی چادر برزنتیش با بوی گند پلاستیک آفتاب خورده که میفتم پیشاپیش حالت تهوع بهم دست میده و همچنان زیر باد مستقیم کولر ، پهن شده روی مبل ، کتاب جدیدمو می خونم و به ندای وجدانم که میگه به فکر همخونه ها باش که غروب با لب تشنه و تن خسته و شکم گشنه برمی گردن خونه ، بی اعتنایی میکنم . نهایت تلاش و تقلای جسمی من اینه که به گلا آب بدم ، یکی دوبار کولر رو خاموش روشن کنم ، روی مبل جابجا شم و کتاب ورق بزنم . ساعت که 7 میشه بالاخره وجدان پیروز میشه و میرم تو آشپزخونه . اشک شوق تو چشمام میشینه . 6 تکه فیله مرغ و کمی پنیر پیتزا و یکم بستنی وانیلی از توی فریزر پیدا میکنم و دو تا گوجه و هفت تا زردآلو که دلشون میخواد به حال خودشون ولشون کنم تا بمیرن ، بگندن ! یه پلاستیک کوچیک سبزی سوغاتی شمال و یک سیب زمینی بزرگ چروک کرمو و مقدار زیادی نون لواش خشک شده که گذاشتم توی کابینت و هرروزیک کمشوخرد میکنم واسه فاخته های خنگی که لبه پنجره 4 سانتی متری آشپزخونه سعی میکنن با سوزنیای کاج واسه خودشون لونه بسازن ! اوه چه سورپرایز بزرگی یه بسته بزرگ بیسکوییت مادر که مدتهاست توی کابینت از دید همه شکموها پنهان شده ! از همسایه یه تخم مرغ قرض می گیرم ( میگم قرض چون نهایتا تا آخر هفته آینده یهو می بینه تخم مرغاش تموم شده و اگه دو سه تا نخواد یکیشو حتما لازم داره و میاد می گیره )
ساعت هشت و نیم شبه که سفره افطار رو پهن میکنم با چایی تازه دم و پنیر و سبزی خوردن و کوکی های خوش عطر و تازه که از همون تخم مرغ و بیسکوییت مادر و وانیل و چیپس شکلات درست شدن
سینی رولت های من در آوردی که با نون لواش های بازیافتی ! و گوجه و سبزی و برنج و پنیر پیتزا و فیله مرغ و سیب زمینی و مقدار زیادی سس و ادویه درست کردم رو هم می گذارم توی فر
همخونه ها یکی یکی میرسن و چه خوب که با خودشون نون سنگک تازه میارن
ساعت دوازده شب که شکما از رولت من در آوردیم و بستنی زرد آلو ! سیر میشه در حین ثبت نبوغم توی دفترچه تراوشات آشپزیم با لبخند به خودم میگم یکبار جستی ملخک اما فردا با زبونی چسبیده به حلقوم و حالت تهوع و کلافگی از تعریق و لیست بلندبالایی از مایحتاج توی جیبت حتما کف دستی ملخک
از قابلیت های بالفعل ماه رمضون همین بس که حتی جلبکای روی درختا هم به نظر خیلی خوشمزه میان
و دیگه این که سر تا سر سال ممکنه آدم بتونه بدون خوردن آب و فقط با رطوبت هوا زنده بمونه اما کافیه که بهش بگن ماه رمضون اومده اون وقته که تف هم تو دهن آدم خشک میشه ، پودر میشه و لب و دهن آدم تبدیل میشه به کویر

و این است بنی بشر ، اشرف مخلوقات !!!
فیلم ایران برگر ؛ نمونه کوچک شده ، طنزآلود ، دردناک و قابل تاملی از جامعه امروزه کشورمون هست با تمام صفات زشت و شرم آوری که هر روز بیشتر از قبل گریبان ما رو می گیره .
دو بار دیدمش و جای سیلی هایی که برای بیداری مون میزنه هنوز روی قلب و ذهنم درد میکنه !
:(
فیلم نامه : محمدهادی کریمی
کارگردان : مسعود جعفری جوزانی
با هنرمندی محمدرضا هدایتی
ادامه مطلب ...
شب خنک اوایل خرداد ماهه و من خوابم نمیبره . آروم می خزم توی تراس و روی صندلیم می شینم جیرجیرش منو می ترسونه که نکنه همخونه ها بیدار شن و بازم یه سرزنش دیگه ، اما کسی بیدار نمیشه و اتفاقی نمیفته . خونه های روبرو رو از نظر می گذرونم . خونه سمت چپیه تمام چراغاش خاموشه ، از پنجره ساختمان روبرویی یه مرد تا کمر خم شده بیرون و درحالیکه خیابون رو دید میزنه سیگار می کشه . پشت سرش یه زن مو مش کرده با تاپ شلوارک سبز داره میز شام رو می چینه ! به ساعت گوشیم نگاه میندازم ساعت یکه نصفه شبه ! خب اینم یه جور زندگیه . پشت پنجره ساختمان سمت راستی یه نفر که جنسیتش معلوم نیست زیر چراغ کم نور ، پشت میز آشپزخونه با چند برگ کاغذ مشغوله و از خونه همسایه سمت چپی صدای آب میاد ، بازم پدربزرگ خانواده مشغول آبیاری باغچه و گلدونا شده . به آسمون صاف با ماه نصفش نگاه می کنم و چندتا ستاره ای که اون گوشه و کنار واسه خودشون تو آسمون پهن شدن و به زور چشمک زدن و دلبری کردن میخوان در حضور ماه خودی نشون بدن . چشامو می بندم و سعی می کنم خاطرات خوش و خوب سالهای خیلی دور رو مرور کنم . اون سالهایی که با همخونه ها روی مهتابی فرش پهن می کردیم و زیر آسمون پرستاره تا صبح پای بساط قهوه و درس می نشستیم و صبح با طلوع آفتاب کاسه کوزه جمع می کردیم و مثل جغد تا ظهر می خوابیدیم و از ظهر تا شبم دانشگاه بودیم پی کسب علم و دانش . اون روزایی که ناهارمون یا چیپس بود با یه تانکر چایی یا نیمرو بود و نونای لاستیکی یا در شاهانه ترین حالتش ماکارونی بود و رب گوجه . شامم نون و ماست یا نون و پنیر . صبحانه هم که هیچ . یاد خوش ایامی که سیم آیفون و دوشاخه تلفن رو می کشیدیم تا کسی مزاحم درس خوندنمون نشه . روزایی که کاخ آرزوهامونو تو ذهنمون ساخته بودیم و داشتیم با تمام قوا تلاش می کردیم برای رسیدن بهش . یکی تا سر حد مرگ زبان کار می کرد که با مدرک مامایی بزنه از کشور بیرون ، اون یکی می خواست وکیل بشه تا از حقوق زن دفاع کنه و اون یکی آرزوی بزرگش تاسیس یه شرکت بزرگ معماری بود که بتونه پروژه های بزرگ انجام بده و من که غرق دنیای داده های انتزاعی بودم و همگیمون هوازی ! یعنی تقریبا فقط با تنفس هوا زنده بودیم . حالا بعد از گذشت این همه سال از کاخ آرزوهامون فقط قسمت مستراحش نصیبمون شد . اونکه میخواست بره بلاد کفر مدرس کانون زبان شده تا بتونه خرجی یه شوهر معتاد و دوتا بچه ریقو رو بده . اونکه می خواست وکیل بشه طلاق گرفت و با یه پسربچه مربی انجمن خوش نویسان شده تا گذران زندگی باشه ! اونکه معماری می خوند با دوتا بچه قدونیم قد خونه نشین شد و بزرگ ترین پروژه ایکه می گیره دستش عوض کردن پوشک بچه هاشه
و من ، کافئین و کتاب ، کتاب و کافئین ! و یه بچه که گاهی هست و گاهی نیست .
یه روز از دخترم پرسیدم می خوای در آینده چیکاره شی ؟
گفت : خانه دار !
پرسیدم : چرا خانه دار ؟
جواب داد : که بچه داری کنم !
شاید این نسل عاقل تر از نسل من باشن که بهترین سالهای جوونی رو لای جزوه ها و کتابای درس خاک کردیم و توی راه دانشگاه آتیش زدیم تا با همت و اراده و پشتکاری خستگی ناپذیر برخلاف جهتی که برامون برنامه ریزی شده بود شنا کنیم اما در آخر مثل لشکری تیر خورده هر کدوم زخمی و شکسته و دردمند یه گوشه به تیمار خودمون مشغول شدیم !
پ.ن : الان به ذهنم رسید شاید در راه رسیدن به اهداف مون گام هامون زیادی بلند بوده که الان باید بشینیم پای خیاطی !!!!
چهارمین فنجون چاییمو کتابم با هم تموم میشن . هوا طوفانیه در نتیجه یه آسمون آبی خوشکل داریم . یکم روی صندلی لم میدم و غرق زیباییش میشم . به پرنده هایی نگاه میکنم که توی این باد و طوفان از رو نمیرن و به شکل خنده داری سعی می کنن خلاف جهت باد به پروازشون ادامه بدن . خندم می گیره ولی درست همون موقع لبخند روی لبام خشک میشه ، یاد خودم میفتم که با چه جون کندنی می خواستم بر خلاف جهت زندگی جاری اجباری ، زندگی کنم و نشد ، نتونستم و حالا مثل پیرزن های 90 ساله ، زندگیم خلاصه شده توی تراس و پشت پنجره آشپزخونه و لای صفحات کتابام . کی میدونه که دارم دنبال خودم می گردم لابلای صفحاتش ؟
درنگ جایز نیست تا قبل از پرت شدن توی دنیای دلتنگ خاطرات و آرزوهای بر باد رفته باید برم سراغ کتاب بعدی .
دیر جنبیدم ، دست و دلم به سمت هیچ کتابی نرفت . دو زانو جلوی کمد کتابخونه روی زمین نشستم ، دیوان شمس رو باز می کنم و بی هدف ورق میزنم روی یک غزل متوقف میشم ، به دلم می شینه دوبار با عمق جونم می خونمش و چه آرامشی بعد از اون التهاب کشنده به جونم میریزه .
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود ...
برمی گردم توی تراس و فنجون پنجم چایی رو با کتاب جدیدم شروع میکنم .
ادامه مطلب ...دیگه حساب از دستم در رفته که چند روز از چی گذشته !
بهتر !
اینجوری انتظار خیلی چیزا رو ندارم و روزهام آرامش بیشتری داره ( خودم یا فقط روزهام ؟؟؟؟)
امروز داشتم فکر می کردم نژادپرست تر و خودخواه تر و بی فکر تر از ما ایرانی ها هم توی دنیا هست؟
آدمایی هستیم که به گذشته های دورمون بیش از حد مفتخریم در حالیکه زیاد هم چیزی دربارش نخوندیم و نمی دونیم و عنان عقل و شعورمون رو مفت و مسلم به دست چشم دادیم و تفکر رو آکبند نگه داشتیم برای نمی دونم کی !
تا گند هر چیزی رو در نیاریم و ارزش و اعتبار هر چیزی رو به لجن نکشیم دست از سرش بر نمی داریم و به این خو و خصلتمون خیلی هم می بالیم !
افراط و تفریط داره تبدیل به صفتمون میشه ( شایدم شده ) و ما هنوز تو خواب خرگوشیمون رویای " وای عجب ملت باحال و متمدنی هستیم " می بافیم !
و البته خیلی هم حق به جانب همیشه از ظلم و ستمی حرف می زنیم که حقمون نیست ولی بهمون روا داشته شده !!!
کاش یکم دهنمون رو می بستیم و چشم عقلمون رو باز می کردیم و فکر می کردیم شاید به جای پس رفت های متعدد توی فرهنگ و اقتصاد و سیاست و علم و ... راهی برای پیشرفت و ترقی پیدا می کردیم .
کی اینجوری شدیم؟
چرا اینجوری شدیم ؟
ملولم
کودکم !
کودک نازنینم !
یک سال دیگر بر تو گذشت و من غمگینم !
از این که می بینم چه به شتاب روزهای خوش زندگیت را سپری می کنی و در انتظار رسیدن روزهای بزرگسالی بیتابی ، غمگین می شوم .
کودکم امروزت را زندگی کن و هرگز حتی لحظه ای در آرزوی رسیدن به آینده مباش که خواهی نخواهی فرا خواهد رسید .
بگذار تا در آرامش این روزهایت ، شادی کنی ، ریشه بگسترانی ، بال و پر بگیری ، بالنده شوی ، زندگی را یاد بگیری .
باید تمام این سالهای عمرت آنقدر آرامش و شادی و انرژی در قلب کوچک و روح بزرگت ذخیره کنی که در بزرگسالی و حتی در سالمندی انبار آذوقه معنویت خالی نشود و محتاج دریافتش از کسی نشوی .
دلبندم !
نازنینم !
هیچ عجله نکن که معلوم نیست آینده جلوی پاهای خام و ناپخته ات چه دام هایی گسترانده و چه چاله ها کنده !
شتاب نکن .
بگذار آرام آرام برای روزهای سخت و طاقت فرسای تنهایی آماده ات کنم ، ورزیده ات کنم ، آموخته ات کنم ؛ تا بتوانی بدون شکستن دوام بیاوری . تو مادر می شوی و چشم چراغ خانه ای ، بگذار تا دانایی و متانت و چاره اندیشی بیاموزی و مقاوم تربیت شوی که سرانجام ، سرنوشت نسلی در دستان تو خواهد بود .
بگذار بی عجله و شتاب ، قدم به قدم ، آهسته اما پیوسته مراحل کمال را طی کنی که آینده در دستان توست که شکل میگیرد .
کودکی کن که کودک فردا را تو آموزگاری .
* و امشب
صیاد خواب آلوده را با خیال خوش شکارش تنها می گذارم
منکه می دانم ، صید تا صبح فردا دیگر نفس ندارد .
** رسول عشق و مهربانی من ، معجزه دیدارت ، من کافر به عشق را مومن کرد .
*** کاش می دونستی چه مهارت عجیبی داری توی خیس کردن چشمام
**** یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی تک تک سلول های بدنم جاری هستی
***** دو غریب در همسایگی هم روزگار میگذرانند و چه غمگین که فقط روزگار را می گذرانند !
****** در من پیرزنی 100 ساله به شمارش واپسین روزهای خویش بنشسته است .
******* انتظار زیادیست که کسی در این ازدحام هوس انگیز آلوده تو را به خاطر بیاورد
فراموش مکن
اینجا قحطی عاطفه است !
خشکسالی محبت !
******** در من انقلابی بر پاست ...