ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
توی هوای نیمه گرم نیمه خنک یه گردش کوتاه و دلچسب حوالی میدون هفت تیر با دو تا از عزیزترینام ، دو ساعت گشت و گذار لابه لای کتابای فروشگاه نشر ثالث و خرید چند تا کتاب و سی دی واسه چهار تا از عزیزترینام ، یه فنجون بزرگ چایی دارچین دبش توی کافه به همراه یه موسیقی بی کلام عالی ، یه مترو سواری حال بهم زن و ناگزیر که ازش نگم بهتره ، یه وب گردی کوتاه ، یه خونه تکونی یک ساعته ی سرسری و در آخر یه خرید کوچولو روزمو ساخت .
حالم خوبه مثل حال خورشید پاییزی
پ.ن:هر از گاهی دادن هدیه های کوچیک به عزیزامون لذت خاصی به هر دو طرف میده و برای هر دو دنیایی از حرف و حس به همراه داره !
خوشبختی یعنی لابلای کاغذات ، لابلای فایلای کامپیوترت ، توی یادداشت های گوشیت ، چندتایی از نوشته هاتو که بلاگفا یکجا پاکشون کرد پیدا کنی .
تابستونم با تموم حرارت و سرسبزیش به روز آخرش رسید و باروبندیلش رو جمع کرد تا جاشو به پاییز بده .
به خزونی که چند ساله جز برگ ریزونش چیزیش شبیه پاییز نیست !
از باز شدن مدرسه ها و زنده شدن خاطرات و طبیعت زرد و نارنجیش و هوای متغییرش که بگذریم می رسیم به عطر تن تو که توی تک تک روزهاش پیچیده و با هر دم و بازدمی ریه هامو پر میکنه .
پاییز امسال یادآوری میکنه که سی و پنجمین سال عمرت هم به پایان میرسه .
خوبیش اینه که با سی و شش سالگیت حالم خوبه مثل بیست و چهار سالگیت !
فقط یه آرزو دارم که امیدوارم ببینی و بخونی و برآورده کنی .
امسال و سال های بعد رو تا آخر عمرمون با من مهربون تر باش !
تو فقط با من مهربون باش در عوض قول میدم هر سال روز تولدت دنیا رو بخاطر تو تعطیل کنم ؛ هر سال روز تولدت فقط مال تو باشم ؛هر سال روز تولدت تو باشی و یه دنیا محبت ، من باشم و یه دنیا ستایش و قدر دانی !
هر سال آخرای پاییز تو بشین جوجه هاتو بشمار ، من بشینم از دیدنت لذت ببرم!
قول میدم واسه رسیدن به اون روز خاص تمام لحظه های هر ساعت رو به هم ببافم تا روزات شب بشه و شبات روز .
تو فقط خوب باش!
تو فقط با من مهربون باش!
تو فقط منو بیشتر از بیست و چهارسالگیت بخواه!
قول میدم!
بازم یه بغض بی صاحب نشست کنج گلوم
بخاطر نبودن و نموندن کسی که باید کنارم می بود و می موند
درد بی درمون که میگن همینه
نه راه پس داری نه راه پیش و تنها چاره ای که برات می مونه سوختن و خاکستر شدنه و گاهی اینجا و اونجا بصورت ناشناس نالیدن
پلکامو هم نمیزنم چون اگه پلک بزنم اشکام جاری میشه
مثل منگا خیره و آدم آهنی وار میرم توی آشپزخونه و یه فنجون برمیدارم از همونا که یه زمانی با عشق براش توش چایی میریختم
فنجون بدست و همونطور بغص دار و آماده بارش برمیگردم توی پذیرایی و میشینم روی مبل
قلپ اول چایی رو بی هوا سرمیکشم
دهنم میسوزه
چه بهونه خوبی!
باصدای بلند میگم : وای چقدر داغ بود و چند قطره از اشکم جاری میشه
بغضم رو به زور چای داغ میخوام فرو بخورم اما نمیشه
سمج تر از این حرفاست !
آخرین شگرد رو باید پیاده کنم .
میبینی ؟
به یمن نبودنت آدم خیلی تمیزی شدم مرتب حموم میرم و دوش میگیرم
لعنت به این بغض های گاه و بیگاه
لعنت به این روزهای لعنتی
بعد از خراب شدن بلاگفا و در نتیجه پاک شدن کل پستها و وبلاگم احساس کردم که بلاگفا دیگه جای من نیست ، کاسه کوزه ای هم که نمونده بود تا بخوام جمع کنم و اسباب کشی کنم پس یه لا قبا و دست خالی اومدم سراغ بلاگ اسکای ، امیدوارم اینجا دیگه امانتدار باشه و تراوشات احساس و قلمم و همچنین خاطرات سطر به سطر زندگیمو برام حفظ کنه
الهی به امید تو