فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

گوگل و گاگول


به دوست عزیز گفتم اکانت اسکایپت رو برام بفرست حالا که نشستی اون ور دنیا و کیف و حال میکنی ، هر از گاهی ریخت نحستو ببینم تا اینقدر دلم زود زود برات تنگ نشه

تا الان سی و دو نفر رو با همون آیدی مسخرش پیدا کردم که هیچ کدومشوم دوستم نیست

بدبخت گوگل با این همه گاگول



یه راه حل خوب !


در پایان یک رابطه ، باید رابطه را تمام‌ تمام کنید انگار که مرده‌ای را خاک می‌کنید . عزاداری واقعی و جدی لازم است و تبدیل فرد به خاطره . هر چیزی که فرد را زنده نگه‌دارد ، به شما فرصت عزاداری واقعی و اتمام رابطه را نمی‌دهد .

عزاداری طبیعی ، شدید ولی کوتاه است مثل عزاداری مرگ یک عزیز . عزاداری مزمن و طولانی نشانه قبول نکردن پایان و زنده نگاه داشتن است.

همیشه یک مشاور خوب کمک بزرگی است اما قدم اول خواستِ شماست . گاهی ما انتخاب می‌کنیم که به‌جای عزاداری طبیعی ، پنج یا ده یا بیست سال عزادار باشیم و البته انتخاب‌مان همیشه محترم است !


  احسان ریاضی اصفهانی



جنگ عروسی


یه عروسی رفتم که تکلیفشون با خودشون معلوم نبود !

تو مجلس مردونه مداح از 8 جا خودشوجرمی داد و مداحی می کرد تو مجلس زنونه می کوبیدن رو میز و دبه و سینی و سطل  و جیغ می کشیدن و می خوندن و می رقصیدن

تو سالن 30 نفر با چادر مشکی نشسته بودن

40 نفر چادر رنگی پوشیده بودن

25 نفر مانتو داشتن

50 نفرم با مایو وسط قر می دادن

15 نفرم گوشه سالن نماز می خوندن

5-6 نفرم پوشک بچه عوض می کردن

بعد عروس مسئول بود از داماد بچه هایی که عر می زدن و ماماناشونو می خواستن تحویل بگیره  وبرسونشون به دست مادرا

بعد تو این خر تو خری پیشخدمتا یهو مثل کوماندوها می ریختن تو سالن و به روش حمله گاز انبری از ملت مثلا پذیرایی می کردن و می رفتن

بعد یهو چراغارو خاموش کردن آخرشم نفهمیدیم فیوز پرید یا تو مردونه رسیده بودن به ذکر مصیبت یا چراغا رو خاموش کردن که هر کی میخواد در بره یا اصلا چی ؟

چراغا هم که روشن شد همون پیشخدمت باحالا به روش دست رشته شام رو پرت کردن رو میزا فکر کنم کلا اصاب مصابشون تعطیل بود

شام رو خورده نخورده فرار کردیم ترسیدیم یکم طول بکشه گاز اشک آور و نارنجک پرت کنن وسط که ملت متفرق شن


یعنی دست خانواده داماد درد نکنه با همچین جشن عروسی که واسه عروسشون گرفتن

عروسم مبارکش باشه همچین جشنی


خوشحالم که به سلامت از جنگ عروسی اومدیم بیرون



پریدم


به جان شیرینت قسم

به خاطر عزیزت سوگند

که بریدم

که از خانه قلبت پریدم

هرآنچه که باقی مانده تلاش مذبوحانه خاطرات است برای پیوند دادنمان با ریسمان عشقی که دیگر نیست 



از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم  ز خویش

چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست ؟




آخر قصه ما


زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی



دردناکه ، بفهم


پیام های مثلا عاشقانه اما ...



مرد : اهان خب نگرانت شدم دیگه خوب میخوابی ها خخخخخخخخ

زن : خخخخخ آره خواب بهترین کار دنیاست جات خالی 

مرد : شما بجای ما. دیگه جای ما خالی نیست عزیزم 

زن : تیکه میندازی؟ اعصابمو لازم دارم حداقل برای چند ماه آینده

...

زن : ‏اگرزنی دوستت داشته باشه کل نیروهای جهان نمیتونن نظرش روعوض کنن

هرچی که باشی

اگه دوستت نداشته باشه هم کل کائنات نمیتونن کاری برات بکنن

مرد : البته ممکنه نظر ادمها بسته به شرایط عوض بشه 

زن : به میزان شعورشون هم بستگی داره

مثلا من اگه شعور داشتم اردیبهشت پارسال پیام رو میگرفتم و گورمو گم میکردم

...

مرد : من میرم جلسه تا حدود 5طول میکشه خ خ خ خ خ خ خیلی دوست دارم 

مرد :  حس میکنم دیگه مثل قبل دوستم نداری این خیلی اذینم میکنه 

زن : برو به جلسه هات برس عزیزم خدانگهدارت


و اینگونه بود که باز هم مرد به بهانه جلسه فرار کرد و همچنان دل زن رو با غصه هاش تنها گذاشت مثل همیشه



پ.ن : سخت ترین کار دنیا اینه که بخوای با کسی بحث کنی که از اول به خودش قول داده : "هیچی نفهمه"...!!!         "مارک تواین"



بهارانه


خب بازهم بهار از راه رسید و سال دیگری شروع شد . بازهم طبیعت در چرخه ای از نمایش تولد تا مرگ ، اندک اندک رخت سبز به تن میکند و هوا سرشار خواهد شد از عطرهای مست کننده چون کودکی ها ، سرمست و سبز و شاد و امیدوار

و اما نوید

نویدی در راه است

تولدی ، رویشی ، زایشی ، پیامی

کاش در این نوبهار روحم به شکوفه بنشیند و در تابستان ثمر گیرم که دیر زمانیست پیکر پاییزی ام دل در گرو  زمهریر زمستان دارد .

دلم تازگی میخواهد

رویشی نو



مغز طوفانی من


به من میگی تو خیلی خاصی

خندم می گیره و تو دلم میگم اگه خاص نبودم که الان کنار تو نبودم !

دستمو توی دستات می گیری درد شدید و عجیبی از جایی حوالی وسط مغزم تا پشت چشم راستم صاعقه وار میاد و میره . از درد چشامو می بندم ولی لبخندمو همچنان حفظ می کنم و تو فکر می کنی شکلک در میارم بخاطر دستی که توی دستای بزرگ و پهنت گم شد . دستمو محکم تر می گیری و منو دنبال خودت تو کوچه پس کوچه های لذت می کشونی .

یک صاعقه مغزی دیگه و پشت بندش یکی دیگه . خودداریمو از دست میدم و چهره در هم می کشم بازم فکر میکنی شکلکه و یه دیوونه زیر لبی مهمونم میکنی . لبخند میزنم  و تو دلم میگم آره دیوونم که با تو سر می کنم . تو بازم مثل همیشه نمیدونی پشت لبخندای سکوتم چی می گذره . برای فرار از موقعیتم ، برای پنهون کردن دردم ، برای فرار از اصرارت واسه دکتر رفتن ، برای پناه بردن به آرامش مسکن ها و برای تموم شدن این صاعقه ها نگاهی به ساعتم میندازم و میگی دیرت شده ؟ بازم با لبخند نگاهت میکنم . از پی تحمل دوتا صاعقه دیگه می رسیم جلوی در خونه . می پرسم میای تو ؟ جوابت خوشحالم می کنه . بوسه ای توی هوا برام می فرستی و من پیاده میشم . عرض خیابون رو بدون ذره ای تعادل و تلو تلو خوران طی میکنم کلید میندازم توی در برمی گردم و نگاهت می کنم یه لبخند و یه دست تکون دادن و پایان نمایش .


تو رفتی و من موندم و صاعقه های پی در پی و اشکی که بی اختیار از چشمام سرازیره .

خونه رو تاریک می کنم دوتا مسکن با کمی آب که روونه معده خالیم کردم همونطور با مانتو می خزم زیر پتو وپیچ و تاب خوران منتظر آفتابی شدن هوای مغزم می مونم .




پ.ن : نازنین به من خرده مگیر اگر اعتراف میکنم که خاصم ، دیوانه ها هم خاصند. که اگر این همه خاص دیوانه نبودم در برابر این همه آزارهای جسمی و روحی که هر لحظه از زندگی به من هدیه میکنی اینقدر شکیبا نبودم که گاهی خودم از خودم تعجب کنم . خاصم که کمر همت بستم به نابودی خودم !





چهارده ساعت لعنتی


تو خیالم یه خونه می سازم نقلی و دنج و خوشکل

همه جاش سفید

با گلدونای سبز سبز

توش تنها زندگی می کنم

آزاد و رها

بدون رفت و آمد آدمایی که عاشق می کنن ، زخم می زنن ، نمک می پاشن و نمی رن ، نمی رن تا بمونن و عذابت بدن و این جوری بودنشون رو به خودشون اثبات کنن

این روزا زیاد می خوابم ، زیاد خیال می بافم

توی آرزوهام زندگی می کنم

با اونا زنده هستم

درد و رنجمو تو خیالاتم فراموش می کنم و تو آرزوهام آرومم

ولی افسوس که شبانه روز بیست و چهار ساعته

بیست و چهار ساعت طولانی لعنتی که ده ساعتش رو به زور خواب و خیال می کشی و خاک می کنی و چهارده ساعت باقی مونده دمار از روزگارت در میاره

چهارده ساعته نفرین شده

چهارده ساعته لعنتی در سوگ لحظاتی به اسم زندگی





نومید


خدایا

دلگیرم ازت که به اسم حکمت و مصلحتت به هر چی که ازت خواستم نرسوندیم .

تو خدا بودی ! از خدا مگه میشه انتظاری جز استجابت دعا و برآورده کردن آرزوها داشت ؟

دلگیرم ازت



زندگی میگذره ولی از روت !





مشتاقم به فرداها


چه خبر خوشیست سرد شدن آرام آرام قلبم با ضربه هایی که پی در پی بر تن احساسم فرود می آوری !

روزی از همین روزها برایت قاصدکها خبر می آورند که یخ بسته آن که بی نظم و ناهماهنگ برایت می تپید !

مطمئنا آن روز دست و پا و دل و روحم مثل ناودان ها در زمهریر زمستان های سال هایی دور قندیل خواهند بست و قطعا دیگر هیچ آفتابی حتی آفتاب داغ تموز هم نخواهد توانست آنها را گرم کند !

آن روز چمدان تنهاییم را با خاطرات و غصه ها و غم های تمام روزهای اسارتم پر خواهم کرد و با بلیط یک طرفه ای به مقصد جهنم خواهم فرستاد !

همان روز لباس سفیدم را که به نرمی حریر و پرنیان است بر تن خواهم کرد ، گیسوان گرد روزگار گرفته ام را در باد شانه خواهم زد ، کفش های سبزم را خواهم پوشید و با یک بغل نرگس و لاله سوار بر هواپیما به سال ها عقب تر برخواهم گشت !

به خانه ای که در آن همیشه دختر جوانشان باقی خواهم ماند !

به خانه ای که هنوز از گرمای چراغش جان تازه ای در کالبدم می تراود !

با یک بغل نرگس و لاله بر خواهم گشت به آن رفاه بی منت و کمر خدمت برخواهم بست به تیمارشان .

به تیمار دو دردمندی که یکی از چین های عمیق و بسیاری دیگر از رد پای سالیان صورت چون فرشته شان قطعا دست پرورده رنج های من است .

قبله ام را بعد از سال ها آوارگی و حیرانی پیدا خواهم کرد و خدایی که در هر پلک زدنشان از شوق رضایت آنها بر من لبخند خواهد زد !

چه فرداهای شیرینی در انتظارم نشسته است !

لطفا ضربه ها را محکم تر بزن که مشتاقم به فرداها !!!




دور دورا


خونه خالی میشه . تا ساعت پنج بعد از ظهر خودم هستم و خودم

پیراهن کوتاه سفیدم رو میپوشم . صندلای سفیدم رو پام میکنم . موهای کوتاهمو شونه میزنم . پرده ها رو میکشم . چراغارو خاموش میکنم . درها رو میبندم . نشیمن تاریک میشه . عین غروبای جمعه . گوشیمو میزنم به شارژ و یه عکس از تویی که هیچ وقت نیستی انتخاب میکنم . دوتا فنجون چایی میریزم یکی جلوی خودم یکی جلوی عکست . لبخند میزنم و آروم آروم چایی رو سرمیکشم و به چشمای تو نگاه میکنم که به اون دور دورا خیره شدی چقدر چشمات توی عکس شبیه وقتیه که کنارمی . همونقدر خیره به دور . همونقدر دور . چاییت سرد میشه و من هنوز به تو خیره و تو هنوز به دور دورا خیره ...




پرواز خیال


چقدر خوابم گرفته

روی تخت دراز می کشم و گرمای تنت رو کنار تنم تصور می کنم با صدای منظم نفسات که نشون میده خوابی .

تو آرامش خیالی که کنار توی خیالی دارم پلکام سنگین شده !!!!




مکتوم


بی قراری چگونه معنا می شود وقتی که به انتهای تمام واژه ها رسیده ام و در بن بست بی کلام به انتظار کسی نشسته ام که چشانم را بخواند و سکوت لبهایم را ترجمانی باشد در این بیکران کور هیاهو پرست .

در حالی که می دانم

که هرگز

هرگز

نه خوانده می شوم و نه شنیده !

به گمانم تولدی دیگر در راه است !





مادر شدن


وقتی حجم کوچولوی صورتی رنگ پارچه پیچ شده رو گذاشتن توی بغلم نگاه غریبی بهش کردم و تو دلم گفتم اه اه اه یعنی من این همه مدت اینو با خودم اینور اونور میبردم ؟ چقدر زشته ! چقدر بی دست و پا و شل و ول و بدقیافه و چندشه ! وایییی حالا باهاش چیکار کنم ؟

اولین بار که ادای مثلا شیر خوردن رو در میاورد و شیر نداشتمو مثلا مک میزد اینقدر لبریز از درد بودم که ازش متنفر شدم اما بی اختیار اشکم جاری شد !

یادمه مامانم پرسید چرا گریه میکنم بهش گفتم ازش بدم میاد نمیخوام بهم بچسبه ببریدش جایی که چشمم بهش نیفته .

فک بی جونش با چند مک بی فرجام خسته شده بود راحت ولم کرد و مامانم بغلش کرد و برد سمت دیگه اتاق

از بیرحمی خودم تعجب کردم !

از تنفر خودم نسبت به موجودی که این همه منتظر اومدنش بودم تعجب کردم !

از خودم می پرسیدم یه آدم گنده و بالغ اندازه من این همه درد و عذاب رو تحمل میکنه واسه این ؟ دیگه هر چی سختی کشیدم بسه ، اصلا بره گم شه ! غافل از این که تازه اول سختی و عذابه !

یکی دو ساعت بعد تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز منگی خواب از سرم نپریده بود که صدای پچ پچ مامان و خالمو شنیدم . خالم میگفت بیدارش کن بهش شیر بده بچه قندش بیفته خطرناکه . مامانم میگفت نه الان کاری باهاش نداشته باش نمیخوادش . یکم آب قند بهش میدم و من تو دلم میگفتم بهتر که این حال بهم زنو نزدیکم نیارن که چشمم بهش بیفته و ببینمش . خودمو به خواب زدم و چند دقیقه بعد دوباره خوابم برد . اینبار با صدای ونگ ونگ ضعیف بچه بیدار شدم . مامانم بغلش کرده بود و با قطره چکون سعی میکرد قطره قطره بهش آب قند بده . از حرف کسایی که دور مامانم جمع شده بودن فهمیدم که بلد نیست قطره های آب قند رو بخوره .

اشک تو چشام جمع شد دلم به رحم اومد یعنی این موجود صورتی چندش آور اینقدر ضعیفه که بلد نیست چند قطره آب قند رو قورت بده ؟ مگه میشه ؟ یعنی اینقدر ناتوانه ؟ خب اگه من بهش شیر ندم چی میشه ؟ یعنی قندش پایین میاد و میمیره ؟ فقط بخاطر اینکه ساده ترین ، غریزی ترین و بدیهی ترین کار ممکن واسه زنده بودن یعنی بلعیدن رو بلد نیست ؟ به سختی از تخت جدا شدم و با وجود درد زیاد به پشتیش تکیه زدم . با این حرکت همه متوجه شدن که بیدار شدم اما هیچکس از جاش تکون نخورد و همچنان تلاش میکردن تا به این کوچولوی نادون یکم آب قند بدن بخوره . دو دل بودم که بگم بیارنش یا نه ؟ تحملشو دارم یا نه که دوباره صدای گریش که چندان بی شباهت به صدای ناله بچه گربه نبود بلند شد .

همین گریه ضربه آخر رو بهم زد .

اگر مراقبش نباشم قطعا میمیره .

نه زبون داره که بگه گشنمه نه دست و پاشو داره که خودش خودشو سیر کنه . مامانمو صدا زدم که بیارنش . دوباره پارچه پیچ کوچولو آوردن و به محض اینکه گذاشتنش تو بغلم ساکت شد ! نکنه مرد ؟ از ترس چسبوندمش به سینم  و تو دلم آشوب شد . با دقت انگشتای ظریفش رو که اندازه چوب کبریت بود نگاه کردم ، لبای قرمز و کوچیکش ، پوست نازک و سفیدش ، کله کچلش چشای بسته و پف دارش و قفسه سینه ایکه پایین و بالا نمیشد . هول کردم با اینکه تجربه شیر دادن نداشتم اما داشتم سعی میکردم یه جوری بهش شیر بدم ، نکنه بمیره ! آخه خیلی نحیف بود . دوباره دهنش به ونگ باز شد و خیالم راحت شد که زندست ! مامانم کنارم بود وقتی مطمئن شد که میخوام شیرش بدم کمکم کرد .

تا شب همچنان هر نیم ساعت یک بار تلاش میکردیم غریزشو بیدار کنیم واسه مک زدن و تا شب از نگرانی و وحشت مردنش درد خودمو فراموش کردم . آخر شب بود که تونست درست شیر بخوره و بخوابه . خیالم که راحت شد دراز کشیدم و تازه درد اومد سراغم .

الان از اون روز دوازده سال میگذره و همچنان دردای خودم رو فراموش میکنم تا راحتی و آسایش براش فراهم کنم . من مادر شدم و دقیقا از اون لحظه که وحشت از مردنش به دلم چنگ انداخت مادر شدم .