فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

یادگار


بین تمام ماه های سال این شهریور بوده که همیشه برام عظمت و شکوه خاصی داشته . شاید این حس از دوران کودکی و شوق و ذوق باز شدن دوباره مدرسه ها در من به یادگار مونده ! هر چی که هست خوشم از اینکه یک شهریور دیگه با فر و شکوه  مخصوص به خودش ، به سر دقیقه هام فرود اومد . شعف مرموز حضور این ماه ، خزنده و موذی ، زیر پوست تنم ، لابلای لحظه های زندگیم و توی هوای خونم جاری و ساری شده . به شادباش این اتفاق خجسته تراس رو مجددا تمیز کردم ، شستم ، صندلی گذاشتم و آمادش کردم واسه جشن خلوتم با آسمون و نسیم و این یعنی حالم خوبه . خیلی خوب !



آسوده کسیکه ...


هر وقت یه غم و غصه تموم شد ، شاد نشو  

...

مطمئن باش رفته که با بزرگترش بیاد



چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان



چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

اشتباهی که خوابم را رماند


یه چشم باز یه چشم بسته توی جات دراز کشیده باشی و منتظر بسته شدن اون یکی پلکت تا خوابت ببره ، یهو یادت بیاد امروز ایمیلاتو چک نکردی . مطمئنی چیز خاصی توشون نیست پس فقط برای خسته کردن اون یکی چشم و پلکت میری یاهو . یوزرنیم میزنی ، پسورد میزنی و بعد از کلی انتظار درست لحظه ای که تصمیم میگیری بیخیال ایمیل شی و بخوابی یهو صفحه بنفش یاهو جلوت ظاهر میشه . نگاهی گذرا به عنوان ایمیلا میندازی و درست زمانیکه با اطمینان به خود نیمه خواب و نیمه هوشیارت میگی دیدی چیزی نبود ؟ حالا بگیر بخواب ؛ اون ته صفحه ، آخرین ایمیل خونده نشده نظرت رو جلب میکنه و در کمتر از آنی انگار به جریان برق وصلت کرده باشن تمام زحماتت واسه خوابوندن خودت هدر بره و سیخ پاشی بشینی توی جات . آخرین ایمیل رو با شوق و ذوق باز کنی و منتظر شی با فس و فس شبانگاهی اینترنت که بی شباهت نیست به چک چک آب از شیر وقتیکه آب قطعه و شیر باز ، صفحه لود بشه و بعد با ناباوری عکس چند جفت کتونی کج و کوله مارک دار رو با قیمتشون ببینی . بعد با خودت بگی چه ربطی داشت ؟ دوباره برگردی تیتر رو بخونی و ببینی بجای بهترین کتاب هایی که به بازار آمده اند نوشته بهترین کتانی هایی که به بازار آمده اند ، بعد عفت کلام که هیچ ، عصمت و حشمت و شوکت و عشرت و نصرتش رو هم ببوسی بذاری طاقچه و چندتا فحش آب کشیده و نکشیده بدون ذکر نام گیرنده ول کنی تو دلت و پدر و مادر هر چی کتانی هست رو لایک کنی و دوباره جون بکنی واسه برگردوندن خواب رم کرده به چشات !

واقعا که !



پ.ن : از اتاق فرمان اشاره کردن عزت یادت رفت .



تجربه


تجربه با آدم زاده نمی شود . اکتسابیست . گاهی به بهایی بسیار گزاف !



واقعی بودی یا خواب و خیال ؟


تو واقعی بودی یا خواب و خیال ؟

وقتی پیام دادی

وقتی سرسنگین جوابتو دادم

وقتی گفتی هنوز میخوامت

وقتی گفتم دیگه باور نمیکنم

وقتی گفتی خواهش میکنم برگرد

وقتی گفتم از چشمم افتادی

وقتی گفتی برای داشتنم حاضری تا آخر عمرت التماس کنی

وقتی گفتم اینکارو نکن بجاش بچسب به زندگیت

وقتی گفتی زندگیم تویی

وقتی گفتم دیگه فریب حرفاتو نمیخورم

...

حتی وقتی بهم گفتی عزیزم و من در جوابت گفتم عزیز کسی نیستم یا وقتی در تاکید دوباره حرفت گفتی عزیز دل منی و دوست دارم

تو خواب بودی؟

یه رویای شیرین ؟

یه خیال قشنگ ؟

اگه واقعی بودی پس چرا الان که بیدارم ازت خبری نیست؟




چه تابستون کشناکی ! چرا تموم نمیشی ؟

:(



تویی که فراموش کردم


نور خورشید از پشت پنجره اتاق ، از پشت پرده های حریر نازک میخوره توی صورتم و بیدارم میکنه . پلکای پف کردمو باز می کنم و خمیازه ای می کشم با کش و قوسی که به بدنم میدم خستگی تنم برطرف میشه . نمیدونم چه خوابی دیدم یادم نیست اما میدونم که بهم انرژی داده . در حالیکه روی تخت رو مرتب می کنم تا برم به نظافت صبحگاهیم برسم خدا رو شکر می کنم که همه چیز ردیفه و فراموشت کردم . فراموش کردم که توی همین اتاق چه دیوونه بازیا که در نیاوردیم . دست و صورتمو می شورم و مسواک می زنم بعد با وسواس و بادقت دست و صورتمو خشک می کنم چقدر مثل هم بودیم تو هم از خیسی خوشت نمیومد . موهامو شونه میزنم و می بندم خیلی وقته حتی یک سانتم ازشون کوتاه نکردم آخه میگفتی موی بلند دوست داری . با ضد آفتاب و رژ کمرنگ ، مختصر آرایشی می کنم و میرم برای صبحانه . یه کف دست نون و کمی پنیر و یه لیوان چایی میخورم . یاد چایی خوردنت میفتم که یه روز در غیاب آبدارچی هوس کرده بودی ، با همکارت رفته بودین سماور گنده آب کرده بودین که چایی درست کنین اما تا ساعت یازده ظهر هم هنوز جوش نیومده بود ! ظرفا رو میشورم و خشک میکنم ، کابینتا رو دستمال میکشم . میگفتی زیادی تمیزی این همه بشور و بساب چیه ؟ بیا بشین کنارم . آخ همینجا بود پشت همین پنجره با هم مردم رو نگاه میکردیم و چایی میخوردیم و با هم از آینده حرف میزدیم . کارم تموم میشه میام روی مبل دراز می کشم و نیم ساعتی گوشیمو شخم میزنم . میگفتی تو بدون من مشکلی نداری ولی بدون گوشیت می میری . لجم میگیره مثل همون روز . گوشی رو خاموش میکنم و مشغول بافتنی میشم یک ساعت بعد لبخندت میاد جلوی چشام وقتیکه با افتخار از لباسای بافتنیت میگفتی . بافتنی رو هم کنار می گذارم . تلویزیون رو روشن میکنم و ده پونزده تا از کانال هاشو بالا پایین میکنم اما از هیچکدوم خوشم نمیاد خاموشش میکنم و میرم سراغ کتاب خوندن . خودمو توی این دنیای پر رمز و راز فراموش میکنم و این عالیه . صدای اذان ظهر بلند میشه .یادش بخیر همیشه این موقع میرفتی برای نماز و ناهار . نمازمو میخونم و ناهار گرم میکنم که بخورم جات سبز آخه بادمجون دوست نداری .کدو دوست داری با سیب زمینی و قارچ بدون نمک . ظرفای ناهارو جمع میکنم و می گذارم توی سینک هیچ حال و حوصله شستنو ندارم . هوا گرم شده کولر رو روشن میکنم و زیر بادش دراز میکشم .یاد اون روز که پرسیدی چیکار میکنی میفتم . گفتم روی مبل زیر کولر دارم با تو حرف میزنم . گفتی خوش بحال مبل و بعد با شیطنت ادامه دادی نه نظرم عوض شد . از زیر باد مستقیمش پا میشم و میشینم روی مبل سرمو تکیه میدم به پشتیشو سقف رو نگاه میکنم .میخوام اگه بتونم چند دقیقه ای یه چرت بزنم اما نمیشه . پا میشم یه دوش میگیرم موهامو خشک میکنم میخام عطر بزنم که یادم میفته بهم میگفتی عطر تنت رو دوست دارم هر کجای دنیا که باشی میتونم چشم بسته بین هزاران آدم پیدات کنم بوی تنت دوست داشتنیه . شیشه عطر رو نزده برمی گردونم روی میز آرایش . لباس می پوشم ، دوباره می شینم جلوی آینه و خودمو توش می بینم . از اون روزیکه رفتی چیزی عوض نشده جز اینکه چشمام غمگین تر شده . اما خدا رو هزاران مرتبه شکر که همه چیزو فراموش کردم وگرنه خاطراتت پیرم می کرد .



روی دیگرم


پیراهن کوتاه و گشاد و نازک نخیم از عرق خیسه و چنان چسبیده به تنم که انگار باهاش دوش گرفتم . گرما کلافه و کم تحملم کرده . کولر از ساعت هشت صبح روشنه اما اصلا خنک نمیکنه ، بادش داغه . یه لیوان بزرگ آب خنک رو یه نفس سر میکشم و چند قطره آخرش رو میریزم روی سرم اما اصلا خنکیشو حس نمیکنم . شاید همونجا روی موهام بخار شده باشه . توی نشیمن گوشه فرش رو بالا میزنم و روی سنگای خنکش دراز میکشم . صندل ها رو از پام در میارم با یه شوت یه لنگه پرت میشه دم در یکیشم جلوی تلویزیون . چنان با حرص شوتشون کردم که انگار این جهنم دستپخت اونا بوده . چند دقیقه ای که میگذره حس میکنم زمین دیگه خنک نیست ، انگار داغی تنم زمین رو هم گرم کرده . لبه های فرش رو از زیر پایه های مبلا در میارم و کامل لولش میکنم یه طرف حالا جا برای پایین آوردن دمای بدنم زیاد شده . خدایا من باید اسکیمو میشدم . یه فکر به سرم میزنه . یه دونه از این پیس پیس کنا که نمیدونم اسمش چیه واسه گلام دارم اونو میارم توش آب و یخ میریزم و دوباره کف زمین پهن میشم . حالا دیگه علاوه بر زیر و رو شدنم کف زمین ، به خودم آب یخ هم میپاشم . یکم که تنم خنک میشه انگار حال مغزمم میاد سر جاش ، یهو یادم میفته امروز دوشنبست و فرزانه قراره بیاد پیشم . کمی مونده به یازده . با بی میلی از جام پامیشم فرش رو درست میکنم صندلا و آب پاش رو بر میدارم و میرم که دوش بگیرم . زنده باد شامپو بدن جوانان داروگر . وقتی استفاده می کنی انگار خمیر دندون نعنایی می مالیی تنت . از حموم که بیرون میام فرزانه زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه که نمیتونه بیاد . واقعیت اینه که از نیومدنش خوشحال هم میشم . کی تحمل پوشیدن لباس رسمی و پذیرایی رو داره توی این هوا ؟ دوباره فرش لوله میشه ، آب پاش با تکه های یخ شناورش حاضر میشه و من اینبار مجهز به کوسن و پاور بانک و گوشی و شومیز سفید کهنه ای که با دنیا عوضش نمی کنم بازم کف زمین پهن میشم .

میخندم : خداروشکر که تنهام و قرارنیست این روی سکه رو به کسی نشون بدم !



پ.ن : لعنت مستمر خدا به اون همسایه مردم آزاری که هر روز شیر آب کولر رو می بنده . خب آخه روانی ، کولر بسوزه کجات خنک میشه بی شعور ؟ روی کاغذ نوشتم " کولر مشکلی براتون به وجود میاره که شیر آبشو می بندین ؟ " چسبوندم بالای شیر آب . نتیجه اینکه مجددا شیر آب رو بست بدون هیچ توضیحی . گوساله در مقایسه با این جور آدما دکتره !



گم شده


فهمیدم چرا منو گم کردی !

اون روز که گفتی بوی تنمو دوست داری و بین هزارن نفر میتونی با چشم بسته و به راحتی پیدام کنی ، کلی از احساست ، از حرفت ذوق زده شدم . اون روز فراموشم شده بود که فقط توی تهران هشت میلیون نفریم و تو میتونی تنها از بین هزاران نفر منو پیدا کنی !!

فکر کنم واسه همیشه گم شدم .



جاری


قدش بلنده ، من متوسطم

خوشکله ، من معمولیم

سفیده ، من گندم گونم

خوش اندامه ، من چاقم

خوشرو و مردم داره ، من کمرو و گوشه گیرم

اجتماعی و شاده ، من ساکت و آرومم

پولدار و تجملاتیه ، من ساده و قانعم

خوش اخلاقه ، من خنثی هستم

جاریمو میگم

از خیلی جهات به من برتری داره ولی هنوز در مقابلش احساس کمبود و حقارت نکردم

من تحصیل کرده هستم

روشنفکرم

کتاب می خونم

گاهی دستی از افتاده ای می گیرم

از خاله زنکی بدم میاد

راستگو و رکم

اهل دور زدن و فریب دادن نیستم

سخت گیر و سخت کوش و خلاقم

من همینم با تمام خوبی ها و بدی ها و کاستی هام


حالا سوالم از تو اینه ، مگه منو ندیدی ؟

مگه منو نشناختی ؟ 

مگه با همین خوب و بدام انتخابم نکردی ؟ 

پس چرا حالا که سال ها از زندگی مشترکمون می گذره منو مقایسه می کنی با دیگرانی که باز هم نمی تونستی قبل از من انتخابشون کنی ؟!



شکوه


خدایا

خودت رو شاهد می گیرم به همه محبت هایی که کردم و جاش نارو خوردم

شاهد می گیرمت به همه دوستیایی که کردم و جاش دشمنی دیدم

خودت رو شاهد می گیرم به حال بد این روزام و دلتنگیام و بی قراریام

خودت درمانم باش که از آدمیزاد دل بریدم



خواب


شب

ماه

خنکی باد کولر

عطر شب بو

بی خوابی

تنهایی

اینا چیزی رو به یادت نمیاره عزیزم ؟

برای من که دنیایی از حسای جورواجور و خاطره های رنگی زنده میکنه .

آروم بخواب که دنیا هم همراه و همپای تو خوابه

بخواب که بجای تو هم بیدار می مونم

میتونی هر روز صبح اینو از پلکای ورم کرده و چشمای قرمزم بفهمی . ولی نه تو که نیستی  ! اصلا ولش کن ، بیخیال . اصلا فکر کن منم پا به پای تو خوابیدم ...




خب زیادم بد نشد


روی صندلی چرم مصنوعی قهوه ای رنگ توی سالن انتظار دندونپزشکی مثل میخی که فرو رفته باشه تو زمین سیخ نشستم . کمر و گردنم درد گرفته اما از ترس تکرار مجدد صدای ناهنجاری که موقع نشستنم از روکش صندلی بلند شد جرات حتی تکون خوردن هم ندارم . زن و شوهری که کنار دستم نشستن ساکت و بی حرف خیره شدن به مجله های رنگارنگ روی میز و مرد جوونی که رو بروم نشسته با گوشیش مشغوله . توی پالتوی سبز یشمیم در حال آب پز شدنم . از چهار ستون بدنم عرق جاری شده . به قدری کلافه و عصبی و درمونده هستم که دلم میخواد گریه کنم . بدقولی کرد . گفت با من بیا اونجا بشین نیم ساعته کارم تمومه بعد با هم میریم دنبال کارامون و من با وجود اینکه بارها و بارها طعم نیم ساعت هاشو چشیدم بازم بهش اعتماد کردم و نتیجه شد یک ساعت و ده دقیقه با پالتوی گرم توی سالن انتظار داغ و جهنمی دندونپزشکی میخ شدن روی صندلی نکبتی که همه جور صدایی از خوش در میاره . گوشی مرد روبرویی زنگ میخوره و همزمان زنگ در مطب هم به صدا در میاد . از سروصدای ایجاد شده نهایت بهره رو میبرم و مثل فنر فشرده شده از جا در میرم و بدون حرفی و پیغامی از مطب میرم بیرون . ساعت هشت و نیم شبه . هوا سرد و خیابون خلوت و تاریکه . مثل همیشه که عصبانیتم رو سر شکمم خالی میکنم ، سوپر مارکتی رو نشونه گرفتم مثل تیر در رفته از تفنگ با سرعت به سمتش میرم . از گرمای توی مطب هنوز حالم خرابه یه آب آلبالوی بزرگ خنک میخرم و میام بیرون . حالا دیگه عجله ای برای برگشتن به اون جهنم ندارم . آروم توی تاریکی قدم میزنم و با نی آب آلبالوی خنک رو میفرستم توی معده ای که نیم پز شده . اون طرف خیابون زیر نور نئون یه مغازه مردی بساط دستفروشی پهن کرده از پشت شمشادا سرک میکشم تا ببینم چی داره . کتابفروشه ! میرم طرفش و کتاباشو توی سکوت زیرورو میکنم . کتابای معروف رو بساط کرده خرمگس ، دو قرن سکوت ، دایی جان ناپلئون ، بوف کور ، دزیره ، خوشه های خشم و ... چندتاشونو زیر نظر میگیرم خیلی دلم میخواد همه رو بخرم اما جیبم اجازه نمیده . یکی رو انتخاب میکنم . صد سال تنهایی از گابریل گارسیا مارکز و می خرمش . قدم زنان میرم تا پارک ته خیابون و روی نیمکت سرد و یخ بستش می شینم و تو دلم میگم حتما سرما رو نوش جون میکنم با این خیسی بدنم و سردی هوا و نیمکت . کتاب رو باز می کنم و شروع می کنم به خوندن ، هفت هشت صفحه بیشتر نخوندم که گوشیم زنگ می خوره . می دونم خودشه . بدجنسیم گل میکنه به عنوان تنبیه بدقولیش ، جوابشو نمیدم . به خوندن ادامه میدم چند صفحه دیگه می خونم و اون شیش بار دیگه زنگ میزنه . خب فکر کنم دیگه تنبیه بسش باشه جوابشو میدم و قبل از اینکه بخواد هوار بکشه سرم که یهو کجا ول کردی رفتی ، با لحن طلبکارانه ای بهش میگم : دو ساعت منو با پالتو کاشتی وسط مطب جلوی ده نفر آدم که مثل جغد زل زدن بهم روی یه صندلی مزخرف با صداهای مشکوک توی اون هوای گرم جهنمیش ، نیم ساعتت این بود ؟ عقب نشینیش حتمیه . جواب میده : از کجا باید می دونستم اینقدر طول میکشه ؟ میگم خب حالا . الان تموم شد ؟ بریم ؟

با ، دست پیش گرفتنم ، دعوامون شروع نشده تموم شد . گرچه دیگه به خریدی نرسیدیم در عوض تا خود صبح نشستم پای سه تا خوزه آرکادیو بوئندیا و دو تا اورسولا و دوتا رمدیوس داستان با هفده هجده آئورلیانوی معروفش !

سه چهار روز بعد که کتاب تموم شد به این نتیجه رسیدم که از اون دسته از کتاباست که باید چند ماه بعد یک بار دیگه خونده بشه . به نظرم به طرز عجیب و شگفت آوری دنیا و آدما و کارای به جا و بیجاشونو تا حد ماکوندو کوچیک و فشرده کرده . داستانش از پدید اومدن دهکده تا گسترش و سپس ویروونیش به همراه تمام اتفاقات بین مردمش ، حکایت بشر و پیشرفت و پدیدار شدن تکنولوژی و نابودی زمین رو توی ذهنم تداعی می کنه .

بالاخره اون شب فلاکت بار دو تا ثمره برام داشت یکیش سرماخوردگی مختصری بود که با زور آویشن و عسل برطرف شد و دومیش یه کتاب فاخر از ادبیات مطرح جهان . 

با خودم فکر میکنم " خب زیادم بد نشد " .



دیماه 94

معجزه


دلم یه معجزه میخواد . نه از اون مدلا که شتر از دل کوه در بیاد یا دریا نصف بشه یا مرده زنده شه ، نه ، از اون مدلا که یه روز از خواب بیدار شم ببینم همه این چند سال زندگیم کابوس بوده ، یه خواب بد ، بعد پهلو به پهلو شم و چشمم به وجود نازنینت روشن شه که کنارم آروم خوابیدی و خدا رو شکر کنم که فقط خواب بوده ، که واقعا دارمت . دلم معجزه میخواد . یه معجزه بزرگ . بزرگ ترین معجزه زندگیم .



روز نحس


شب بدی داشتم . خستگی و بی خوابی و گرمای کلافه کننده تا روشن شدن هوا بیدار نگهم داشت . گرگ و میش آسمون ، پلکام سنگین شد و خوابم برد اما هنوز اونقدری نگذشته بود که با هوار هوار خروس بد صدایی که نمیدونم از کدوم جهنمی میومد ، بیدار شدم . کسل و خسته با وجودی دردناک بخاطر یه دنیا کاری که داشتم و مجبور بودم انجامشون بدم از جا پاشدم . یه دوش و یه مسکن و یه لیوان بزرگ قهوه شیرین شده می تونست حالمو خوب کنه . بالاخره ساعت هشت رو به راه شدم و رفتم دنبال کارام ولی انگار روزی که نحس باشه رو با هیچ شگردی نمیشه خوش یمنش کرد . باید مامانمو ساعت ده می بردم دکتر ، آدرس تقریبی رو بلد بودم اما کوچه پس کوچه هاشو نه . از هر عابر و مغازه داری هم که می پرسیدم یه جور آدرس میداد که با قبلی ده تا کوچه تفاوت داشت ! بالاخره پیداش کردم اما دیر شده بود . مامانمو جلوی ساختمان مطب پیاده کردم و خودم بدو بدو رفتم دنبال داروهایی که تموم کرده بود و باید ظهر مصرف می کرد . کارم که تموم شد ماشین رو توی کوچه پس کوچه های فرعی پارک کردم و با خیال این که کار مامانم تموم شده رفتم مطب اما از اونجایی که باید توی یه روز نحس حتما کارها همه بهم گره بخوره دکتر دیر اومده بود و تازه نوبت به ما رسیده بود . از طرفی نوبت گرفته بودم برای ساعت یازده و نیم که دلبند رو مدرسه ثبت نام کنم . مامانمو همونجا گذاشتم و رفتم که برم مدرسه اما توی هزارتا کوچه لعنتی شبیه هم که اسم خر و خرس روی تابلوهاشون بود ماشین رو گم کردم . ده بار کوچه ها رو بالا و پایین رفتم اما خبری از ماشین نبود . از نوبت ثبت نام گذشته بود و دلبند ساعت دوازده کلاس داشت به ناچار ماشین رو همونجا ول کردم ، دربست گرفتم رفتم دنبالش و بردمش کلاس ، نیم ساعت دیر رسید . همونجا گذاشتمش و تاکید کردم تا نرفتم دنبالش از جاش تکون نخوره و خودم  که فقط یه دونه هزاری ته کیفم مونده بود رفتم دنبال ای تی ام که پول بگیرم . اما یکی کارتمو قبول نکرد ، یکی پول نداشت ، یکی با شرمندگی عذر خواهی کرد که خارج از سرویسه ! شرایطم مزخرف بود . مامانم توی مطب منتظرم بود و دخترم توی محوطه آموزشگاه ، ماشینمو گم کرده بودم و پول هم نداشتم . عصبی و خسته از یه مغازه دار خواستم که برام آژانس بگیره . با آژانس رفتم دنبال خودپرداز و پول گرفتم و برگشتم توی همون خراب شده دنبال ماشین . سه چهارتا کوچه رو که بالا پایین رفت دیدم اینجوری نمیشه . پول آژانس رو حساب کردم و پیاده در حالیکه خون توی رگام قل قل می کرد و مغز سرم زیر آفتاب داشت بخار میشد ، کوچه ها رو دنبال ماشین گشتم و تازه فهمیدم هشتاد درصد جمعیت این محله ماشینشون ال نود سفید پلاک 22 هست ! با کمک دزدگیر به درد نخوری که هیچ وقت دزد نمی گیره بالاخره پیداش کردم . مامانمو از مطب برداشتم و رفتم آموزشگاه دنبال دلبند  ساعت سه خسته و گرسنه و خیس عرق و کلافه رسیدم خونه اما دیدم دل و روده آسانسور کف زمین پهنه ! پله ها رو به جون کندن اومدیم بالا . لعنت به اون کسیکه آپارتمان رو مد کرد . بعد از دوش گرفتن و کمی سرحال شدن به دو تا رستوران و یه پیتزایی زنگ زدم غذا تموم کرده بودن . حاضر بودم گرسنه بخوابم ولی دوباره توی این گرمای آدم آب پز کن پله ها رو پایین بالا نرم و آواره خیابونا نشم . خوشبختانه تخم مرغ داشتم که نیمرو درست کنم دلبند اومد مثلا کمکم که یکیش از دستش افتاد و شکست . دلم می خواست همونجا بمیرم تا مجبور نباشم بعد از تحمل این همه بد بیاری ، بوی گند تخم مرغ پخش شده کف زمینو تا تمیز شدنش تحمل کنم . واقعا دلم می خواست بشینم و زار بزنم . اما از اونجایی که یه مادر نباید جلوی بچه از خودش ضعف نشون بده زمینو تمیز کردم ، نیمرو که آماده شد چند لقمه ای خوردم و قبل از اینکه بخواد هر اتفاق دیگه ای برام بیفته تلویزیون رو برای دلبند گذاشتم روی کانال یوتون و تبلت رو دادم دست مامانم و خودم زیر باد مستقیم کولر روی زمین پهن شدم و خوابیدم .