ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلت خوشه که دوست داری
دلت خوشه که همو می شناسین
دلت خوشه که با هم صمیمی هستین
دلت خوشه که با وجود فاصله زیاد فیزیکی بینتون ، بازم از حال هم با خبرین
دلت خوشه که داریش ، که هست
اما
بعد از چند روز بهش زنگ زدن و پیداش نکردن بالاخره گوشی رو جواب میده
احوالپرسی
همه چی عادیه
خداحافظی و پنج شیش ساعت بعد یه پیام
پیام میده که بچه دار شده !
باور نمیکنی !
آخه زیاد دستت انداخته !
زیاد گولت زده و سر به سرت گذاشته !
اما اینبار اصلا شوخی در کار نیست !
نه ماه بارداریشو نفهمیدی !
نگفته !
از خودت می پرسی : غریبه بودم ؟ یا بدخواهش ؟ اینکه قبل از عید اینجا بود خبری از بچه نبود ؟
و برات میشه یه علامت سوال خیلی بزرگ بی جواب
و در نهایت بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، ناخودآگاه نسبت بهش دلسرد میشی . یه دلسردی عمیق . نسبت بهش بی تفاوت میشی . اون علامت سوال قرمز بزرگ توی سرت یه دیوار بلند و بی نفوذ میشه بین دلی که فکر می کردی هم دلشه با دلی که فکر می کردی هم دلته !
به همین سادگی برات غریبه میشه چون براش غریبه بودی
به همین سادگی اینم شد مثل خیلی از آدمای دیگه زندگیت ، برای آخرین بار خاطراتش رو مرور می کنی ، می بوسی و می گذاری بالای طاقچه ذهنت ؛ کنار خاطرات کهنه و خاک خورده اونایی که همین جور بیخبر و یهویی از دلت سفر کردن .
غریبه عزیزم ، رویا جان ، تو هم بسلامت
خدانگهدارت