در این راه باور نمیکنم کسی ماندگار باشد
تو را به چشم کاروانسرایی می بینند برای دمی آسودن و آرمیدن
خوراندن کاهی و یونجه ای به خران احساس شان
و راهی شدن به سوی کاروانسرایی دیگر
مرگان احساس می کرد خوی خارپشتی را پیدا کرده است که هر وقت نیش حمله ای را به سوی خود می بیند سر به درون می کشد و یکپارچه خار می شود .چنانکه هیچ جانوری نمی تواند در او نفوذ کند . انگار چند جور آدم در مرگان حضور داشتند که هرگاه لازم می آمد یکیشان رخ می نمود و با بیرون رو در رو میشد . حالا هم مرگان همان خارپشت بود .
با حس خارپشت نزدیکی بسیار دارم . زمانی نه چندان دور من هم ...
چون پرستویی که در پرواز نیست
بالِ احساسِ من امشب باز نیست
پر شده از بغض تنهایـی دلم
شور و شـوق و خنـده و آواز نیست
رنگ هست اما مرا همرنگ نیست
راز هست اما مرا همراز نیست
غـیـر از آن نـا آشـنـای آشـنـا
هیچ کس با ساز من دمساز نیست
بـی بـهـار او ، پـرسـتـوی دلـم
هیچ وقـت آمـاده ی پـرواز نیست
دل بـه پـایـانِ تمـاشـا بستـه ام
گر چه پایان بـهتـر از آغـاز نیست..
شاعر : گمنام
چه خبر خوشیست سرد شدن آرام آرام قلبم با ضربه هایی که پی در پی بر تن احساسم فرود می آوری !
روزی از همین روزها برایت قاصدکها خبر می آورند که یخ بسته آن که بی نظم و ناهماهنگ برایت می تپید !
مطمئنا آن روز دست و پا و دل و روحم مثل ناودان ها در زمهریر زمستان های سال هایی دور قندیل خواهند بست و قطعا دیگر هیچ آفتابی حتی آفتاب داغ تموز هم نخواهد توانست آنها را گرم کند !
آن روز چمدان تنهاییم را با خاطرات و غصه ها و غم های تمام روزهای اسارتم پر خواهم کرد و با بلیط یک طرفه ای به مقصد جهنم خواهم فرستاد !
همان روز لباس سفیدم را که به نرمی حریر و پرنیان است بر تن خواهم کرد ، گیسوان گرد روزگار گرفته ام را در باد شانه خواهم زد ، کفش های سبزم را خواهم پوشید و با یک بغل نرگس و لاله سوار بر هواپیما به سال ها عقب تر برخواهم گشت !
به خانه ای که در آن همیشه دختر جوانشان باقی خواهم ماند !
به خانه ای که هنوز از گرمای چراغش جان تازه ای در کالبدم می تراود !
با یک بغل نرگس و لاله بر خواهم گشت به آن رفاه بی منت و کمر خدمت برخواهم بست به تیمارشان .
به تیمار دو دردمندی که یکی از چین های عمیق و بسیاری دیگر از رد پای سالیان صورت چون فرشته شان قطعا دست پرورده رنج های من است .
قبله ام را بعد از سال ها آوارگی و حیرانی پیدا خواهم کرد و خدایی که در هر پلک زدنشان از شوق رضایت آنها بر من لبخند خواهد زد !
چه فرداهای شیرینی در انتظارم نشسته است !
لطفا ضربه ها را محکم تر بزن که مشتاقم به فرداها !!!
به نظرم وحشتناک ترین موجودات روی زمین بچه ها هستن !
موجودات کوچولوی حساسی که هر چقدر هم بهشون رسیدگی کنی ، هر چقدر مواظب رشد جسمی و روحیشون باشی ، هر چقدر توی تربیتشون دقت کنی و سعی کنی بهشون کارای درست و صحیح رو آموزش بدی ، بازم به جایی میرسی که کلا از دنیا آوردنشون پشیمون میشی .
پسر و دخترش هم فرقی نداره ، پسر یه مدل می چلوندت ، دختر یه جور دیگه .
تا فسقلی هستن یه مدل آسیب پذیرن بزرگ که میشن یه مدل دیگه !
کوچیک که هستن یه سری مشکل به وجود میارن ؛ هر چی بزرگ تر شن هم مشکلات بزرگ تری درست می کنن !
تا توی خونت هستن یه مدل فکر آدمو به خودشون مشغول می کنن ، ازدواج که کردن ، یه مدل دیگه !
به نظرم بچه بزرگ کردن کار هر کسی نیست . یه هنره که من ندارم !
تغییرات خلقیم اصلا بهم این اجازه رو نمیده که یه رویه مشخص در برخورد با اطرافیانم پیش بگیرم و همین موضوع تحمل بچه ها رو برام سخت می کنه . کسی می تونه بچه های خوبی بزرگ کنه که صبور و خوددار ، با درایت و از خود گذشته ، مهربون و منطقی ، انعطاف پذیر و منصف ، پرانرژی و خلاق ، قاطع و دانا باشه .
خب اگه بخوام صادق باشم باید بگم شاید از عهده انجام هر کاری تو این دنیا بربیام اما واقعا واسه این کار بدنیا نیومدم .
هر چی هم که سنم بیشتر میشه دچار احساسات شدیدتر و وحشتناک تری میشم . بطوریکه دیگه واقعا نگران خودم شدم .
به عنوان مثال چند روز پیش کارم جایی گیر افتاد و مجبور شدم از مترو استفاده کنم و از بخت و اقبال بلندم توی واگنی افتادم که دوتا بچه داشتن عربده می کشیدن ، با اینکه سر وقت رسیدن برام خیلی مهم بود و اگه از قطار پیدا میشدم دیرم میشد ، ترجیح دادم ایستگاه دوم پیاده شم و با قطار بعدی برم تا اینکه سه چهار ایستگاه دیگه هم بخوام دندون سر جیگر بگذارم . یا چند ماه قبل خامی کردم و از روی غفلت دوستم و بچش رو دعوت کردم خونه . بچه آرومی داشت ولی اصلا تحمل بازی کردناشو ، کثافت کاریاشو ، وراجی کردناشو نداشتم . خوشبختانه بعد از سه چهار ساعت ، قبل از اینکه از تجمع حرص و چندش و عصبانیت و بد و بیراه های در گلو زندونی شده ، خفه شم ، شوهرش اومد دنبالشو رفتن و من به خودم قول دادم دیگه همچین اشتباهی مرتکب نشم . یا همین امروز که یه بچه تپل و سرخ و سفید و به تعبیر بعضیا خوشکل و عروسک توی مغازه منو با مامانش اشتباه گرفت یه حس چندشی بهم دست داد که بی سابقه بود و این شد که کمی نگران شدم .
از امروز مدام دارم توی ذهنم مسئله رو بالا پایین می کنم .
گاهی واسه دلداری و دلخوشی خودم میگم : خب که چی ؟ حسم خیلی هم خوبه . اگه همه با خوشون اینقدر صادق بودن الان دنیا گلستان بود . چون فقط کسایی بچه دار می شدن که بدونن از عهده بزرگ کردن و تربیتش برمیان . اگه همه همین طرز فکر رو داشتن اینقدر آدمای روانی و خلافکار توی جوامع زیاد نمیشد و ...
بعد ندایی خیلی زیر پوستی بهم ناسزا میده و میگه با همه آره با منم آره؟
گاهی هم خودم رو بخاطر داشتن چنین فکر و حسی ، محکوم می کنم و واسه خودم و احساساتم و افکارم خط و نشون می کشم که بیش از حد مجاز پاشون رو دراز نکنن .
ولی مگه میشه چیزی که هست رو کتمان کرد؟؟؟؟