فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

پایان من


ما همه ساکن طبقه وسط هستیم و همه بر سردوراهی انتخاب

انتخابی راحت یا انتخابی سخت

سخت برای بالا رفتن و صعود یا پایین آمدن و سقوط

و چه جالب به تصویر کشید تمایل به سقوط را در آن هنگامه حیرانی و آشفتگی و بی قراری 

و چه دردناک که همیشه تجربه سقوط عبرت نمیشود و انگیزه ای برای صعود

افسوس که همیشه پایان قصه آدم ها پایانی خوش نیست

غمگینم ، پایانم خوش نخواهد بود اگر

اگر 

وای اگر ...



پ.ن : شاید اسمش جوگیر شدن باشه ، فیلم ساکن طبقه وسط رو دیدم امشب .



خط سوم


هیچکس مثل من بلد نیست با آهنگ شیش و هشت قردار ، بباره !                                                  

هیچکس مثل من بلد نیست بالششو با اشک چشاش آبیاری کنه بدون اینکه کسی متوجه شه !                        

اطرافیانم همیشه خوابن آخه !!                            

آخه هیچکس بلد نیست مثل اطرافیان من ، همیشه خواب باشه ، تو خواب بخوره ، کار کنه ، تفریح کنه ، بگه ، بخنده ، بره ، بیاد ولی خواب باشه و نبینه ، خواب باشه و نفهمه !

خیلی وقته که گلای بالشم بزرگ شدن ، رشد کردن !!

از این میترسم یه روز که طوفانیم تخماشونو همه جای خونه پراکنده کنم . آخه گلا دهن لقن ، آدمو لو میدن . نه واسه آدمای همیشه خواب تو خونه ، نه ، اونا که خوابن ، نمی بینن ، نمی شنون ، نمی فهمن ، واسه رهگذرای غریبه اما آشناتر از همخونه ها !



متبرک باد خلیفه بودن انسان بر زمین ، متبرک باد


مناجات دست آویزی بود تا خود را از شر کلمه ها برانم . از رنگ و قبض و افسردگی خلاق و اسرار و ... گفتی انبوه کلمات به کمک زمان در کار تدفین من بودند .

سوگند به خودت ای خدا که کفرم از خود و ایمانم از توست . مرا به خاک پای گناهکاری که عفو شده است ببخش . من لایق آزمایش تو نیستم .


گزیده ای از کتاب انتخاب نوشته شادروان سیمین دانشور



ترس


ناخوشیم مسری شده

از لحظه هام سرایت کرد به روزهام

منه بی کس و کار ، از آلودگی ماه ها و سال هام می ترسم  !



پست خاک برسری آخر شبی


درسته که همیشه با اطرافیانم فاصله مو رعایت کردم .

درسته که تنهایی رو ترجیح میدم به دعواهای گاه و بیگاه سر مسائل جزئی و یا احقاق حقوق حقه .

درسته که از قاطی شدن با مردم ابا دارم .

درسته که هیچ وقت اجازه ندادم کسی از حد و حدود تعیین شده براش پاشو فراتر بگذاره و بهم نزدیک بشه .

درسته که همه این کارا خود خواسته بوده ولی آخه یعنی نباید یه بیشعوری پیدا شه که بخاطر علاقه به من کارای محیرالعقول و سوپرمنی انجام بده ؟

که مثلا بگه خیلی عاشقمه ؟

( ایموجی غش کردن از خنده)

یعنی خاک بر سرش که پیدا نمیشه . تا حالا که پیدا نشده ، امیدوارم  تا آخر عمرش همینجور گم و گور باقی بمونه ، نفهم بی شعور



بنجل


هی میگم به مردا هیچ اعتمادی نیست هی یه صدای ظریف و خوشایند اما ضعیف و حال بهم زن مدام تو پس زمینه ذهنم وز وز میکنه که : نه همه اینجوری نیستن ، بنجل زیاد دارن ولی جنس خوبم توشون پیدا میشه ، به همه نباید با یه چشم نگاه کرد و ...

بعد از کلی وراجی اون ابله ، همینکه میخوام قانع شم به وجود نوادری از نوع مذکر باز از یکیشون یه سری انوار منوری ساطع میشه که دلم میخواد برگردم و چنان با پشت دست بزنم تو دهن اون غایب ورور جادو که تا آخر عمرم لال شه و صداشو نشنوم





سرچ های جالب


 خدایا این شادی هارو از من نگیر !


جات خیلی خالیه

دلتنگتم

دلتنگ دیوونه بازیامون ، همدلیامون ، خنده هامون ، گریه هامون

هشت ماه شد !!

 .دیگه دل و دماغ ندارم تنهایی برم جاهایی که با هم رفتیم

چندباری از جلوی نشر ثالث رد شدم اما مگه بی تو میشه لابلای کتاباش پر زد ؟ تو کافش نشست و با خنده یه پارچ چای دارچین سرکشید ؟

انگار گل و درختای پارک ملت هم دلتنگت هستن رنگ و روی قدیما رو ندارن !

امروز حسابی بارونیم .

شعرایی که نمیدونم برای کی داشتی می نوشتی جلوی رومه . دست می کشم روی کلماتش و همزمان با اشکی که از مژه هام آویزونه به دستخط خرچنگ قورباغت خندم می گیره . هزار بار بهت گفتم یه کلاس خوشنویسی برو و هر هزار بار حرف رو با مهارت عوض کردی .


الان کجایی ؟ در چه حالی ؟ تو هم دلتنگم میشی ؟ نکنه دیدار بعدیمون بیفته به قیامت ؟



غر


چه دوستی عمیق و ساده و تکرار نشدنی بین مابرقرار شده

بین منو تمام پنجره ها

برای زل زدن به هم تو نیمه شبای تنهاییمون


***


یه نقطه توی ستون فقراتم درد میکنه و کمی میسوزه . حس میکنم یه رگ پشت پاهام هست که کشیده میشه و نمیگذاره پاهام صاف باشن . گفتن دیسک کمره . گفتن استراحت لازم داری . گفتن آب درمانی و فیزیوتراپی احتیاجه . گفتن رعایت نکنی باید عمل کنی و خیلی چیزای دیگه . خب این نسخه پیچی قطعا مال من نیست . مال کسیه که نازخر داره . کس و کار داره . واسه منه تنهای غریب نسخه نهایی میشه به خودت تلقین نکنی خوب میشی ! خوب . حالا با تو هستم دیسک کمر بی شعور ! مگه نمی بینی حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم ؟ مگه نمی بینی روزی شیش بار باید دخترک رو ببرم کلاس و بیارم ؟ مگه نمی بینی کسی نیست یه بار از شونه هام برداره ؟ مگه نمی بینی شام و ناهار و خرید و نظافت خونه و کوفت و زهر مار خود به خود انجام نمیشن ؟ حرف حسابت چیه ؟ برو سراغ کسیکه نازخر و نازکش داره . برو دست از سرم بردار بگذار به بدبختیای دیگم برسم . لااقل تو یکی شعور داشته باش برو !


ممنون خداجونم ممنون که هنوز تا قطع نخاع شدن خیلی راه مونده .


پ.ن : تحمل خودمم ندارم اینقدر که نق نقو شدم !



تجربه


اگه تو زندگی دنبال کسی میگردی که مرهم زخمت بشه وقتتو تلف نکن . بشین یاد بگیر با تنهایی خودت بسازی ، خودت دردتو تسکین بدی ؟ خودت مرهم زخمت بشی چون آدما اونی که نشون میدن نیستن ! میان تو زندگیت نمک به زخمت میپاشن ، قلبت رو میشکنن و تنهاتر از قبل به حال خودت رهات میکنن و میرن و در نهایت تو می مونی ویرون تر از قبل .



خراب چون خرابه ام ، به شانه ام تکیه نکن
اگرچه ویران شده ام ، به حال من گریه نکن
به حال من گریه نکن ، اگرچه زخم خورده ام
اگرچه پیش چشم تو ، هزار بار مرده ام
به هر که دست داده ام ، به دست خود مرا شکست
روی به هر که کرده ام ، نیزه به سینه ام نشست
خراب چون خرابه ام ، به شانه ام تکیه نکن
اگرچه ویران شده ام ، به حال من گریه نکن
حرف به هر که گفته ام  ، چه ها که برسرش گذاشت
لال شدم ولی در این , سکوت حاصلی نداشت
کنار من نمان برو ، تو این چنین خطر نکن
حال من خراب را ، از این خراب تر نکن


مداد چموش من


دارم می نویسم که تلفن زنگ می خوره . همینجور که مشغول حرف زدن با تلفنم یه شیر نسکافه درست می کنم و جرعه جرعه سر می کشم . تلفن و نسکافه با هم تموم میشن ! برمی گردم سر نوشتن اما مدادم نیست ! باز گمش کردم ! لابلای کاغذا ، زیر مجله وکتابای رو میز ، روی زمین ، نخیر اینجا نیست . در حالیکه دارم به خودم غر میزنم که چرا یکباره یک بسته مداد نمی خرم که خودمو راحت کنم کنار تلفن ، تو آشپزخونه ، کشوی لیوانا ، سینک ظرفشویی و حتی قوطی نسکافه رو هم می گردم . نیست که نیست . ناامید از ادامه نوشتن میرم توی تراس تا با آسمون شب خلوت کنم . هوا ابری اما خنکه و نسیم بازیگوشی که با رشته هایی از موهام بازیش گرفته تشویقم می کنه تا کمی بیشتر بشینم . اولین خمیازه قاصد خوابه . برمی گردم داخل و آماده میشم که بخوابم . در آخرین مرحله بی هوا دستمو میبرم گیره موهامو باز کنم که گمگشته میاد کف دستم ! یادم میاد وقتی تلفن زنگ خورد برای اینکه گمش نکنم باهاش موهامو بالای سرم جمع کردم ! مداد رو با احتیاط کامل می گذارم روی کاغذها که قل نخوره و دو طرفش رو با کتاب حصار می کشم . چراغ رو خاموش می کنم و دراز می کشم که بخوابم ، اما تازه بازی ذهن شروع شده ! منو میبره با سالهای دور . اون وقتایی که توی یه فیلم دیده بودم یه دختر چینی با چاپ استیک موهاشو جمع کرده بود و تا مدت ها هر سیخی میخی چیزی می دیدم فرو می کردم تو سروکلم که یاد بگیرم اونجوری موهامو جمع کنم !

لبخند میشینه روی لبم و خودمو می سپارم به دست خاطره ها تا لالایی بشن برای خوابم .





من و آرزوهای امانی


خیلی دردناکه آرزوهای زیادی داشته باشی اما هیچ کدوم مال خودت نباشه . 

پول بخوای اما واسه برادرت

خوشبختی بخوای اما واسه خواهرت

پیشرفت بخوای اما واسه دوستت

سلامتی بخوای اما واسه والدینت

آینده رو بخوای اما واسه بچت


این یعنی رسیدن به آخر خودت ، جایی که تو می مونی و پوچی و یه دنیا آرزوی پشت نویسی شده که : برسد به دست فلانی !




زمین مهربون ، ما رو ببخش !



ما آدما عادت داریم اونایی رو که بهشون مدیون هستیم نبینیم و به چیزایی که همیشه داریم اهمیت ندیم . به جاش به چیزی بیشتر اهمیت بدیم که سخت تر دستمون بهش میرسه مثل آسمون !                                    

آبی آسمون بی انتها ، جادوی شب و روز ؛ و راز و رمزش از یادمون برده هر چی که داریم از تو داریم .

یادمون رفته از تو زاده شدیم و تمام سال های عمرمون رو با تو رشد کردیم و بالاخره یه روزی در آغوش تو آرامش می گیریم .

یادمون میره تویی که ما رو سیر می کنی و بهمون امنیت می بخشی و بخاطر سخاوت و مهربونی تو هست که می تونیم زنده بمونیم و زندگی کنیم و به کمال برسیم .

اینقدر به بودنت عادت کردیم که هرگز تصور نمی کنیم اگه روزی بیاد که تو نباشی چی به سر ما میاد ؟

اینقدر دونسته و ندونسته بهت زخم زدیم و ویروونت کردیم و تو همچنان صبوری و مهربونی کردی که هرگز به فکرمون نرسید که با این حماقت هامون داریم پیرت می کنیم ، خسته و فرسودت می کنیم .

داریم با دست خودمون ویرونت می کنیم .









مادر مهربون ما ، ما فرزندان فراموش کارت رو ببخش و مثل همیشه تاریخ با ما مهربون باش .





مراقب باشیم همین یک زمین را داریم .



سکه انسان


خوبی و بدی دو روی یک سکه هست

سکه انسان

هر طرفش که بالا باشه طرف دیگش قطعا چسبیده به خاک

خوشا به سعادت اونایی که موفق میشن پشت بدی هاشونو به خاک بچسبونن

خداوندا چنین سعادتی رو نصیب من هم بکن

آمین



و باز هم تجویز حمام آفتاب


گویا قصه منو کمبود ویتامین د3 تمومی نداره


:(


خب بد رنگ میشم دوست ندارم