خسته و غمگینم مثل انجیر رسیده ای که تمام توانش را برای به کمال رشد کردن و بالیدن گذاشت و ناگهان در سقوطی وحشتناک و دردناک از درخت جدا شده با چرخشی سریع و سرگیجه آور با سرعت روی سنگ زیر درخت متلاشی شد . حالا از هم پاشیده و بی شباهت به خویشتن خویش ناامید از شیرین کردن کامی ، آخرین جرعه های رطوبتش در زیر داغی آفتاب تابستان تبخیر میشود و از تمام او لکه ای تیره بر دل سنگ بجای خواهد ماند .
گوشیم که خوب بهم میریزه و هنگ میکنه مجبور میشم ریست فکتوریش کنم و چندین روز وقت بذارم پای تنظیم مجدد ، دانلود و نصب برنامه های مورد نیازم . کارهام روی هم تلنبار میشه . چهارشنبه و پنجشنبه رو کامل تا دیروقت شب میشینم پای انجامشون و بالاخره تموم میشن . حالا نوبت دلخوشی های کوچیکمه که رو به راهشون کنم . چندتا آهنگ ، وبلاگم ، دفترچه یادداشتم و چندتا کتاب صوتی . توی دسترسی وبلاگ می مونم و ترس برم میداره که نکنه بلاک اسکای همه یادداشت هامو پاک کرده ، اگه نه چرا پیام میده وبلاگی با این اسم پیدا نشد ؟ تا ظهر حیرونشم ، درست نمیشه ، با ناامیدی میخوابم . دو ساعت بعد که بیدار میشم دوباره میرم که شروع کنم به کلنجار رفتن با سایت که چشمم میفته به آدرس !
واعجبا !!
توی بلاگفا دارم زور میزنم !!
خلاصه که دمت گرم بلاگ اسکای چند ساله که از امانتی هام محافظت کردی .
❤
ای مرگ !
...
مرگ از صادق هدایت
بمیرم واسه خودم
حتی توی خوابم هم که هرکسی یه یار و یاور و عشقی داشت ، من تنها بودم و بغض کرده و سرگردون
کاش میدونستی همه ی امید یک زن بودن یعنی چی !
کاش میدونستی دلگرمی یک زن بودن یعنی چی !
زنی که حرف نمیزنه ، محرم راز نداره ، نمیخنده ، گریه نمیکنه و خودشو توی یه چهاردیواری لای کتاب هاش محبوس و پنهان کرده ، برای همچین زنی ، همه ی امید ، دلگرمی ، یعی تمام زندگیش ، یعنی ثانیه به ثانیه نفس کشیدنش !
کاش می فهمیدی !!
ساعت یازده یک شب گرم شهریوره . وسط ریخت و پاش خونه ، لابلای کوهی از کارتون های پر شده و بسته شده و پلاستیک های پیچیده شده و وسایل سرگردان نشستم . صدای ضعیف اعلان پیام میاد . برام یه لینک فرستادن با بی میلی بازش می کنم و با پیش فرض اینکه یکی از اون لینکای مسخره ی " بدویید این لینک رو واسه صدهزار نفر بفرستین تا شاید تو قرعه کشی خیالی مون از شرکت آبیاری گیاهان دریایی یه دستگاه جهاز هاضمه برنده شین " هست ، انگشتم رفت واسه پاک کردنش ، اما با دیدنش گل از گلم شکفت . لینک تخفیف خرید کتاب از دیجی کالا بود و چه نیشی از من به خنده باز کرد . در حالیکه برای بار صدم صدای محمد معتمدی سکوت شب و خونه رو با آهنگ کویر میشکست ، نشستم به چک کردن لیست کتاب ها و بالاخره بعد از یک ساعت تمام تفکر و اندیشه ، ساعت دوازده شب قاطعانه کتاب کلیدر رو سفارش دادم و بلافاصله برای خواب حاضر شدم . توی مرز خواب و بیداری هول برم داشت که ای دل غافل حالا که کار از کار گذشته چجوری بگم توی این هیری ویری صبح جمعه منتظر رسیدن خریدم هستم ! اونم چه خریدی ! با چه قیمتی ! احتمالا ریختن خونم حلاله !!
پ.ن : چرا این روزا اینقدر بهم گیر میدن ؟!
پ.ن۲: یک بارم که خانمانه نشستم خونه و نرفتم خرید ، خرید خودش اومد سراغم !
هر بار که گفتم شرایط توی این خراب شده بدتر از این نمیتونه بشه از جعبه پاندورا یه چیزی در اومد که گ... در برابرش رایحه ای بود!
من از سرزمین مصیبت و بلا می گویم
از سرزمینی با مادران همیشه داغدار ، پدران همیشه سوگوار
من از بیابان های قحطی وجدان و عاطفه
از سراب دروغ و ریا و نیرنگ و فریب
از به خاک و خون کشیده شده ی ظلم و ستم می گویم
از سرزمین همیشه در سوگ ، همیشه در عزا و ماتم ، از ایران می گویم
از گلستان های خشکیده ، رودهای خونین
از باغ های بی درخت ، از کودکان غمگین
از جوانان پرپر ، سیاهِ بر تن نقش بسته ی ماندگار
از نفرت های در سینه گره خورده
از فریادهای خاموش و بغض های در گلو مانده
از وحشت و خفقان و تحقیر ، از تیغ و تیر و تبر که برای قلع و قمع آمده اند
از ایران می گویم
از ملک اجدادیمان
از مام در بند کشیده شده ی میهن ، از دردی به وسعت یک ملت و اشکی به بلندای تاریخ و حسرتی به بزرگی فلات ایران می گویم
از ایرانم می گویم
سترون
سیاهی از درونِ کاهدودِ پشتِ دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت :
_ " اینک من ، بهین فرزندِ دریاها
شما را ، ای گروهِ تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذّت بخش و مطبوع است مهتابِ پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناهِ من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده ... "
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشتِ این ابرِ دروغین بود و می خندید
مَه از قعرِ محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غارِ تیره با خمیازه ی جاوید
گروهِ تشنگان در پچ پچ افتادند :
_ "دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد "
ولی پیرِ دروگر گفت با لبخندی افسرده :
_ " فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد "
خروشِ رعد غوغا کرد ، با فریادِ غول آسا
غریو از تشنگان برخاست :
_ " باران است ... هی !... باران !
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر ... "
ز شادی گرم شد خون در عروقِ سردِ بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بینِ کفها کاسه های بی قراری را
تحمّل کن پدر ... باید تحمّل کرد ... "
_ " می دانم
تحمّل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ... "
ولی باران نیامد ...
_ " پس چرا باران نمی آید ؟ "
_ " نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم "
_ " ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبانِ خشکِ عطشانم "
_ " شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد "
صدای رعد آمد باز ، با فریادِ غول آسا
ولی باران نیامد ...
_ " پس چرا باران نمی آید ؟ "
سر آمد روزها با تشنگی بر مردمِ صحرا
گروهِ تشنگان در پچ پچ افتادند :
_ " آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟ "
و آن پیر دورگر گفت با لبخندِ زهر آگین :
_ " فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد . "
مهدی اخوان ثالث/ دیماه ۱۳۳۱
آدم ها را موجوداتی می بینم که می خورند و می خورند و می خورند تا فردای روز با خرسندی تمام بروند خود را ... تا باز بتوانند بخورند و بیاشامند و حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند در باره خوردن و آشامیدن و جمع شدن و یا امکان جمع شدن و درباره همه راه هایی که به این امکان ها منجر می شود .
از کتاب سلوک نوشته محمود دولت آبادی
پ.ن: منو توی فکر فرو برد . متن بالا دقیقا توصیف چند درصد از آدمای جامعه ی الان ماست ؟ درسته که اینا لازمه بقاست ، اما چقدر بعد از پاسخگویی به نیازهای اولیه و ابتدایی مون برای برآوردن نیازهای متعالی به عنوان یک انسان متمدن تلاش کردیم ؟