بی کار سفره نیست و بی سفره عشق . بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست ، خنده و شوخی نیست ، زبان و دل کهنه می شود ، تناس بر لب ها می بندد ، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد ، دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علف تراش در پس کندوی خالی ، زیر لایه ضخیمی از غبار رخ پنهان میکند .
کتاب جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی
ملال
نام هر لحظه ی این روزهای من است . اسیری در دنیا که در انفرادی تن خویش نیز رنج قفس را مزه مزه میکند . اندوه شاید نام من باشد .
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من در خود من زندانیست
سه ماهه که سردردای خفیف و شدیدِ درهمی دارم و تازه دیروز اجازه دادن پی گیر درمان شم . خیلی دلم میخواد غزل خداحافظی باشه . بعد از این همه سال زندگی ، حق به آرامش رسیدن دارم یا نه ؟
دوقدم مانده به درمانhttps://faslbefasl.blogsky.com/1394/08/12/post-94/دو-قدم-مانده-به-درمان-
هرگز قدیمی نمیشه !
خو کرده ی قفس منم
خوبه یا بد ؟ باید ادامه داد یا پرواز کرد ؟ شاید یه روزی جوابشو پیدا کنم البته اگه جواب ، توی اون روز ، پشیمونی به بار نیاره
تا وقتی تو قفس آب و دون باشه ، و هوا و کتاب ، فعلا به همین روند ادامه میدم
دلم یه دیوار خالی میخواد که تعداد زیادی عکس بهش آویزون کنم . عکس از مردایی که دوست دارم ، مزین به جمله ی : من این مرد را دوست دارم
تا اینجای کار از بین این همه مرد ، سه تا دوست داشتنی پیدا کردم : آنتوان ، لئو و رضا
به گمونم یه آینه عبرت هم یه طرف واسه خودم درست کنم بد نباشه که عکس آدولف ، آخوند و بقیه رو هم اونجا آویزون کنم
شاید بخش هشدار هم نیازم بشه با عکس عبید و جورج
بخش خاتون هم قطعا لازم دارم با عکس مریم ، قمر ، ماری
خدایا
چرا همه اینها مُردن ؟ یعنی قهرمان زنده ندارم ؟ یا دوست داشتن مرده ها که باعث پشیمونی نمیشن آسون تره ؟
نه تو زنده ها فرح هست ، محی الدین هست
احتمالا بگردم آدمای بیشتر پیدا کنم
دیگه پاشم برم بگردم
چی به سر دل بدبختم اومده که یک ماه تمام از همه کس و همه چیز به دور بودم ولی دلم برای هیچکس و هیچ چیز تنگ نشد !!
نه خونه ، نه همخونه
نه کار ، نه همکار
نه دوست و نه همسایه
تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم !
شب است و صدای دور جیرجیرک
کویر تشنه و آسمان صاف بلند
رقص ستاره و نسیم خنک
آرامشی بی همتا
و ناگهان جیغی بنفش که : سوووووسسسسسک
میگه خیلی گشتم تا شمارتو پیدا کردم . میگه خیلی دلم برات تنگ شده بود . میگه از این به بعد همونی میشم که می خواستی . میگه بیا مثل قدیما بشیم .
فقط گوش میدم ، ساکتم .
می پرسه نظرت چیه ؟
جواب میدم من دیگه اون من سابق نیستم ، دیگه چیزایی که قبلا می خواستم الان برام پشیزی ارزش نداره و بازم ساکت میشم .
میگه ، میگه ، میگه و من فقط سکوت
می پرسه باشه ؟ قبوله ؟
میگم نه . حوصلمو سر بردی . می خوام برم . کارای مهم و واجب دارم . وقت برای نشستن پای حرفات ندارم .
با یه خداحافظی سرد گوشیو قطع می کنم .
خیلی وقته که توی دلم یه چیز مثل چاله یا حفره ایجاد شده که با هیچی پر نمیشه حتی الان که میخواد برگرده ، با حضورش .
با چه زبونی بگم وقتی اونجوری رفتی علاوه بر مهرت ، یادت ، خاطراتت ، اعتمادم به آدما رو هم با خودت بردی . این حفره هرگز پر نمیشه .
دیگه اون تب و تاب و التهاب سابق رو ندارم . شاید الان دیگه دوره سکون و آرامش درون پیله رسیده باشه . همه چیزو پذیرفتم . من همینم ، اوضاعم اینه ، اطرافیانم عوض نشدن و زندگی همچنان بی رحمانه ادامه داره ...
تیک تاک ساعت سکوت شب رو بهم زده و من مثل اغلب اوقات با لیوان چاییم پشت پنجره آشپزخونه به خیابون خلوت نگاه میکنم . امروز قیچی رو برداشتم و با تردیدی سمج درافتادم ، شجاعانه موهامو قیچی کردم ، کوتاه شد ، نصف قبلش شد . دلم خنک شد . نامرتب و کج و معوجن ولی چه مهم ؟ تو خیال خودم الان من تنها ساکن این کره خاکی هستم . وقتی همنوعی وجود نداره که از روی لباس و قیافه قضاوتم کنه چه مهم که کوتاه بلند و نامرتب باشن ، چه مهم که با لباس تو خونه باشم ، چه مهم که صبح با چشای قرمز و پف کرده از خونه برم بیرون . توی همچین دنیایی منم و خودم .
تو دنیایی که منم و خودم دوست دارم رنگ بردارم و نقاشی بکشم ، میکشم . دوست دارم نصفه شب نیمرو بخورم ، میخورم . مهم نیست چه ساعتی از شبانه روزه ، الان دلم میخواد کتاب بخونم پس پامیشم شمع روشن میکنم و کتاب بدست تو نور لرزان شمع به سختی چند صفحه میخونم . دلم میخود شعر بنویسم ، نمی نویسم چون تنها فرد باقیمانده انسان نیستم و نباید دیوارها رو خط خطی کنم . با حوصله ناخن هامو لاک قرمز میزنم ، رژ قرمز میزنم ، توی آینه به زیباترین زن جهان خیره میشم . حالا دیگه لکه های کمرنگ روی بینیم و جوش قرمز گونه راستم و ابروی خالیم مهم نیست حتی با اینها هم زیباترین زن دنیام . از اونجا که هنوز تنها انسان زمین نیستم تلویزیون رو روشن میکنم ماجراهای مرداک داره ، تماشا میکنم . هوا داره روشن میشه ، خوابم گرفته ، ولی دوست دارم بازی رو تموم کنم ، پیراهن کوتاه قرمزم رو میپوشم و جلوی آینه عشوه های ناشیانه میام و خیلی افتضاح قر میدم و میرقصم ، خندم میگیره ، افتضاح ، عالی ، خوب ، بد ، زشت ، زیبا ، موفقیت ، شکست ، شادی ، افتخار ، متانت ، آبرو ، مهربون ، بدجنس ، وظیفه ، پرحرف ، کم حرف ، منزوی ، اجتماعی ، پولدار ، بی پول و .... الان بی معناست . این واژه ها وقتی ارزش و معنا پیدا میکنن که انسان هایی برای قیاس گرفتن وجود داشته باشه . اینا دقیقا اون چیزایی هستن که بخاطرشون خودمو تو روزهای زیادی عصبانی کردم ، رنجوندم ، تحت فشار گذاشتم و اذیت کردم . خودمو بغل میکنم و روی تخت دراز میکشم . باید در اولین فرصت خودمو از بند یه لیستی از قبیل این کلمات آزاد کنم . حالا تنها انسان زمین بدجوری خوابش گرفته و اصلن مهم نیست که ساعت شیش و نیم صبحه ، میخزم زیر پتو و پلکای سنگینمو میبندم ، خیلی طول نمیکشه که خوابم میبره .
نزدیک ظهر بیدار میشم و طبق عادت دستی به صورتم میکشم و برای رفع کسالت خواب در حالیکه دستام بازه لبامو محکم بهم میچسبونم بدنمو به سمت چپ و راست تاب میدم یهو یادم میفته خودداری لازم نیست چون تنها آدم باقی مونده هستم ، پس دهنمو باز میکنم تا هر صدایی که دلش میخواد از خودش خارج کنه . نگام به دستام میفته که در اثر رنگ رژ لبم قرمز شدن . تلفن زنگ میخوره جواب نمیدم ، میرم تو آشپزخونه و بدون شستن دست و صورت یه لقمه نون و پنیر درست میکنم و یه خیار درسته با سروته و پوست میذارم وسطش و مثل انسانهای اولیه میخورم آخرشم دور دهنمو با دست پاک میکنم . بازیم تموم میشه ، باید خونه رو مرتب کنم ، دوش بگیرم و ناهار حاضر کنم که اهل خونه یکی دوساعت دیگه از راه میرسن . روزای طولانی قرنطینه در راهه و باید خودمو آماده کنم اما از بازی خوشم اومده پس روزای آینده نمونه های دیگه شو اجرا خواهم کرد .
کاش می شد ته مونده ی عمر رو مثل اعضای بدن بخشید
سرخورده و خسته و دلشکسته ، زندگی می خواد چیکار
زین کاروانسرای ، بسی کاروان گذشت
ناچار ، کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
شاعر سیف فرغانی . کتاب حماسه کویر از دکتر باستانی پاریزی
وقتی خدا بخواد ملتی رو نابود کنه خرشون میکنه تا مسئولین نالایق انتخاب کنن و بدین ترتیب حتی مسخره ترین چیزها هم تبدیل به بلا میشه !
میگین چطور ؟
به همین سادگی که می بینین .
مثلا میشد مبالغ کلان رو تو کشورای خارجی خرج گاو و گوساله هاشون نکنن تابشه باهاش لااقل خسارات سیل رو کمتر کرد .
مثلا میشد زندگی نخبه ها رو به گند نکشن تا همگی فرار نکنن .
مثلا میشد جلوی پروازها به چین گرفته بشه یا قم قرنطینه بشه تا یه ویروس چسکی اینجور مملکت رو فلج نکنه .
یا مثلا میشد لااقل تو این فلاکت اقتصادی فقط دهنشونو ببندن تا تحریما اینجور شیره جون مردم رو نکشه .
متاسفانه اینا مشت بود نمونه خروار، هنوز جای هزاران یا مثلا دیگه خالیه
آخرین ثانیه های این ساله
خدایا شکرت بخاطر همه چی فقط خواهشا سال جدید سال گشایش مشکلات باشه و اون وعده ای که دادی :
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً «» إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
خسته ، افسرده ، تنها ، حوصله سر رفته رفتم توی تراس
صندلی زدم و نشستم
کتاب نه چندان جذابی به دست گرفتم و به زور شروع کردم به خوندن
هنوز صفحه دوم نرسیده بود که یهو
شُررررررررر
از طبقه بالا یه استخر آب ول کردن پایین
خب بی شعورا شما که همیشه چشم چرونیه خونه همسایه ها رو میکنین نمی میرین اینجور وقتا هم یه نگاهی بکنین