جایی اینو خوندم ولی یادم نیست کجا ، توی دفترم یادداشت کردم بدون ذکر منبع متاسفانه
ولی بسیار زیبا و پرمغز هست :
من روز تازه ای هستم و برضد تو شهادت می دهم پس در من سخن نیکو بگو و عمل خیر انجام بده که دیگر مرا نخواهی دید
در تاریخ ، اعداد به تنهایی اهمیت چندانی ندارند . تاریخ را اغلب گروه های کوچک نوگرا می سازند نه جمع های انبوه واپس نگر .
انسان خداگونه
یووال نوح هراری
پاییز با من امسال مهربان تر باش
با من خسته دلِ درد آشنا
با من فرسوده ی کاهیده جان
با من زرد و پریشان و غمین
با من کوچیده از شهر بلا
با من این بار مهربان تر باش
من پیر و من دلتنگ و جان برلب
من آشفته حال و مرده دل
با من رو به زوال چون شمعی نیمه جان
ای خزان مهربان تر باش امسال
گاهی دست و پا زدن فقط خسته کردن خودمونه
گاهی فقط باید هیچکاری نکرد
صبر کرد و دید و شنید و بی حرکت موند
سالای اول ازدواج ، اون موقع ها که مد بود خانما هنر از خودشون در کنن و یه چیزایی از وسایل خونه رو خودشون درست کنن ، منم دوتا آباژور کوتاه بلند برای خونه درست کردم . خواستم به مَردَم احساس قدرت بدم بهش گفتم سیم برقش رو شما زحمت بکش وصل کن . فرمود : کار من نیست ، منکه آدم فنی نیستم ، نمیدونم فاز و نولش کدومه
بعد از کلی توضیح دادن که اون ربطی به این نداره و اصولا اون چیزیکه شنیدی مال پریز برق هست نه سیم و لامپ و کلید ، آخرش خودم کار برقش رو انجام دادم .
حالا ۱۷_۱۸ سال بعد از اون واقعه حیرت آور ، همون آدم که فنی نبود ، رفته برای خودش اسباب بازی خریده
تا میرسه خونه دریل شارژی رو بر میداره و میفته به جون کابینتا و در یخچال و کمد و ... و هی زررررر زرررر ، ترررر میزنه بهشون .
در یخچال نازنین رو باز کرد و بست ، حالا به غژغژ افتاده
در کابینت تا از کنارش رد میشی زارت میفته پایین
زیرِ میزِ تلویزیونی که اصولا دیواری بود و روی دیوار نصب شده بود با زور دوتا پایه چپوند و باعث شد در کمدهاش لا بیاره و کج بشه
آقا ما کار فنی ازت نخواستیم اون اسلحه تو غلاف کن بذار دو روز آخر عمر آسایش داشته باشیم بابا
تروریست ها به مگسی می مانند که سعی میکند یک چینی فروشی را نابود کند . این مگس آنقدر ضعیف است که نمیتواند حتی فنجانی را از جا بجنباند . پس گاوی را گیر می آورد و داخل گوشش میرود و شروع به وزوز میکند . گاو از ترس و خشم وحشی میشود و چینی فروشی را ویران میکند .
انسان خداگونه
یووال نوح هراری
به دنیا آمدن جبرست
مرگ هم جبرست
اما در بین این دو هرچه اتفاق افتد انتخابی و اختیاریست ...
یادم باشه برای خرابکاری هام دنبال مقصر نباشم ، یادم باشه گندکاریامو گردن خدا و قسمت و تقدیر و شانس نندازم .
انتخاب هام ممکنه درست باشه ، ممکنه غلط ، مسئولیت پذیر باشم.
امروز پی بردم سانسور در وجودم نهادینه شده ، چنان بست و قوت گرفته که بی اختیار و بی قصد و غرض روی همه چیز بی کم و کاست پیاده میشه . چنان که حتی این همه سال به ذهنم هم خطور نکرده بود که من هم یک سانسور چی هستم !
مردیم اما رَستیم،کشته شدیم اما جوانه زدیم،خون دادیم اما قدکشیدیم و اینک با تجربه هزاران ساله خویش ،با مشت های گرده کرده و سینه هایی پر کین و امید رستاخیزخود را فریاد میزنیم:آزادی سهم ماست .
داریم کم میشیم
یکی یکی می کشنمون
یکی با اعدام
یکی با گلوله
یکی با قطار
یکی با ضربه به سر
یکی با واکسن نزدن
یکی با کشتی
یکی با پرت شدن از پنجره
یکی با تزریق
یکی با هواپیما
یکی با موشک
یکی با تصادف
یکی با آتش سوزی
یکی با آوار ساختمان
داریم تموم میشیم و کاری نمی کنیم که هیچ
دم هم برنمیاریم
باز هم کوفته و له و داغون ، به هم ریخته و از هم گسسته و به زانو در اومده خودمو رسوندم به خاکم ، به زادگاهم ، به مبداء و تیماردار من
زیر آفتاب داغ کویری روی خاک تفدیده و آشنا دراز میکشم به سبزی سربلند درختای کاج و سرو و نارون نگاه میکنم به رقص ملایم شاخه هاشون با نسیم شهریورماه
آسمون آبی و بی لک ، درخشان و صاف و بی ریا
تلاءلوی طلایی رنگ آفتاب روی موج های ریز و لرزان حوض آب
طواف هزار باره ی پروانه ها ، زنبورها ، سنجاقک ها به دور گل و آب
پرنده های بی تاب ، جست و خیز کنان روی شاخه های زنده و امیدوار درخت ها
سایه سار خنک و محکم و مصمم کنج دیوار که پناه گربه ی مادر شده
خط منظم مورچه های سیاه از کنار گلکار تا سوراخ زیر پله ها
خش خش پای مادر که چاقو بدست به قلع و قمع ریحون های سبز و بنفش اومده
دستای چروکیده اما مهربون مادر
حضور مادر
چشم هام به چرت بسته میشه
دنیام عطر ریحون میگیره و گرمای آغوش خاک آشنا
به اعتماد حضور بتم ، مادرم ، به آغوش شفابخش خواب میلغزم
و خواب ، چه سرزمین اسرار آمیزیست خواب !
کتاب صوتی نان و شراب اثر اینیاتسیوسیلونه رو گوش دادم و خیلی خوشم اومد . در نتیجه دنبال نسخه PDF گشتم و یکبارم اونو خوندم . نکته های خیلی جالب و مشترکی با جامعه امروز ما داشت کلی اسکرین شات ازش گرفتم تا اینجا برای خودم بنویسم شون ولی اینقدر زیاد شد که تنبلیم شد اینهمه تایپ کنم .
پس بسنده میکنم به اونکه بیشتر از همه دوسش دارم :
" ما پیشوایی داریم که همه ملت های روی زمین حسرت داشتن او را به دل دارند و خدا میداند چقدر حاضرند پول بدهند تا او پیشوای کشور ایشان باشد . "
" اینهاست میوه های درختی که من باشم . "
کتاب نان و شراب از اینیاتسیوسیلونه