فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

پرمغز


جایی اینو خوندم ولی یادم نیست کجا ، توی دفترم یادداشت کردم بدون ذکر منبع متاسفانه

ولی بسیار زیبا و پرمغز هست :

من روز تازه ای هستم و برضد تو شهادت می دهم پس در من سخن نیکو بگو و عمل خیر انجام بده که دیگر مرا نخواهی دید




تکه کتاب ۹



در تاریخ ، اعداد به تنهایی اهمیت چندانی ندارند . تاریخ را اغلب گروه های کوچک نوگرا می سازند نه جمع های انبوه واپس نگر .


انسان خداگونه

یووال نوح هراری



پاییز


پاییز با من امسال مهربان تر باش
با من خسته دلِ درد آشنا
با من فرسوده ی کاهیده جان
با من زرد و پریشان و غمین
با من کوچیده از شهر بلا
با من این بار مهربان تر باش
من پیر و من دلتنگ و جان برلب
من آشفته حال و مرده دل
با من رو به زوال چون شمعی نیمه جان
ای خزان مهربان تر باش امسال



خمود،جمود


گاهی دست و پا زدن فقط خسته کردن خودمونه

گاهی فقط باید هیچکاری نکرد

صبر کرد و دید و شنید و بی حرکت موند



مردهای فنی


سالای اول ازدواج ، اون موقع ها که مد بود خانما هنر از خودشون در کنن و یه چیزایی از وسایل خونه رو خودشون درست کنن ، منم دوتا آباژور کوتاه بلند برای خونه درست کردم . خواستم به مَردَم احساس قدرت بدم بهش گفتم سیم برقش رو شما زحمت بکش وصل کن . فرمود : کار من نیست ، منکه آدم فنی نیستم ، نمیدونم فاز و نولش کدومه
بعد از کلی توضیح دادن که اون ربطی به این نداره و اصولا اون چیزیکه شنیدی مال پریز برق هست نه سیم و لامپ و کلید ، آخرش خودم کار برقش رو انجام دادم .
حالا ۱۷_۱۸ سال بعد از اون واقعه حیرت آور ، همون آدم که فنی نبود ، رفته برای خودش اسباب بازی خریده
تا میرسه خونه دریل شارژی رو بر میداره و میفته به جون کابینتا و در یخچال و کمد و ... و هی زررررر زرررر ، ترررر میزنه بهشون .
در یخچال نازنین رو باز کرد و بست ، حالا به غژغژ افتاده
در کابینت تا از کنارش رد میشی زارت میفته پایین
زیرِ میزِ تلویزیونی که اصولا دیواری بود و روی دیوار نصب شده بود با زور دوتا پایه چپوند و باعث شد در کمدهاش لا بیاره و کج بشه
آقا ما کار فنی ازت نخواستیم اون اسلحه تو غلاف کن بذار دو روز آخر عمر آسایش داشته باشیم بابا



تکه کتاب ۸



تروریست ها به مگسی می مانند که سعی میکند یک چینی فروشی را نابود کند . این مگس آنقدر ضعیف است که نمیتواند حتی فنجانی را از جا بجنباند . پس گاوی را گیر می آورد و داخل گوشش میرود و شروع به وزوز میکند . گاو از ترس و خشم وحشی میشود و چینی فروشی را ویران میکند .



انسان خداگونه

یووال نوح هراری




جبر و انتخاب


به دنیا آمدن جبرست

مرگ هم جبرست

اما در بین این دو هرچه اتفاق افتد انتخابی و اختیاریست ...


یادم باشه برای خرابکاری هام دنبال مقصر نباشم ، یادم باشه گندکاریامو گردن خدا و قسمت و تقدیر و شانس نندازم .

انتخاب هام ممکنه درست باشه ، ممکنه غلط ، مسئولیت پذیر باشم.




سانسور


امروز پی بردم سانسور در وجودم نهادینه شده ، چنان بست و قوت گرفته که بی اختیار و بی قصد و غرض روی همه چیز بی کم و کاست پیاده میشه . چنان که حتی این همه سال به ذهنم هم خطور نکرده بود که من هم یک سانسور چی هستم !


چندی پیش تعدادی کتاب به دستم رسید برای بخشیدن به خیریه ، طبق عادت همه رو زیر و رو کردم تا اگه چیزی چشممو گرفت بخونم ، از بینشون چندتایی رو کنار گذاشتم تا بعد از خوندن رد کنم بره و بقیه رو فرستادم جایی که باید .
یکی از این نازنین ها اسمش بل آمی بود اثر گی دوموپاسان
نمیدونم قبلا از این نویسنده چیزی خوندم یا نمایشنامه ای براساس نوشته هاش شنیدم یا چی ، به هرحال تو ذهنم یه طرح محو دلپذیری از اسم نویسنده وجود داشت که تشویقم کرد به خوندنش . بماند که لذت بوی خوش و عطرمانند کاغذهای کاهیش مرتب وسوسه م میکرد که پولشو بدم خیریه و کتاب رو برای خودم نگه دارم . بماند که دلم برای جلد پاره و برگه های در شرف گسستنش سوخت و یک شب کامل به ترمیم و تعمیرش سپری کردم . امشب زمانیکه تنها ۵۰ صفحه ازش مونده بود تا تموم بشه تصمیم نهایی رو گرفتم :
فردا به اهدا کننده زنگ میزنم و میگم قیمت بده تا پولش رو به تحویل گیرنده بدم و تامام . در حالیکه از جمله کتاب هایی نبود که میل به نگهداشتن ش داشته باشم تا مثل بقیه یکبار دیگه بخونمش . سوال شد پس چرا میخوام نگهش دارم؟
جواب ساده بود : بوی مست کننده کاغذ کاهیش
اما وایسا
این دیگه چی بود گفتم؟
ته ذهنم میدونستم با کاغذی جلدش میکنم و ته کمد ، پشت کتابای جیبی میگذارم پس شاید به زودی حتی سالی یکبار به یادش هم نیفتم چه برسه به دست زدن و بو کردن!
و اینجا بود یکی که نمیدونم منِ چندم من بود ، مچ اون یکی من رو گرفت ! بعد از کمی کنکاش در زوایای تاریک درونیم با تعجب دیدم که میل به نگه داشتنش فقط و فقط داستانش بود !
داستانی که فکر کردم مستهجنه و ممکنه ملکه ذهن خواننده بشه و کسی نباید بخونه ، علی الخصوص آدمای خیریه ، چه کارکنان ، چه خیرین ، چه مددجوها !
بعد از خودم پرسیدم این فکر از کجا اومد؟
و دیدم متاسفانه از اونجا که در جایی از ذهنم ، در ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده بودم نکنه کسی با خوندنش هوس کنه تمام هوس های ژرژ دوروآ یا معشوقه هاشو امتحان یا زندگی کنه و به بیراهه های اخلاقی بره . پس خودم رو ایثارگرانه موظف دونسته بودم که کتاب رو زندانی کنم !

حالا دوتا سوال
اول اینکه کار اخلاقی کدومه ؟ جلوی دست به دست شدنش رو بگیرم که کسی به بیراهه نره ؟ یا بفرستمش پی سرنوشتش ؟
دوم و مهمتر اینکه : چرا فکر کردم ممکنه کسی با خوندنش منحرف بشه ؟ چرا فکر نکردم ممکنه با خوندنش بدون هزینه کردن برای بدست آوردن تجربه ای ، براش عبرت آموز باشه؟




سوال


چرا به کسیکه اهل ساری باشه میگن ساروی ولی به کسیکه اهل ری باشه نمیگن ریوی؟



عجولدوست


هنوز به دلم ننشسته بودی که از چشمم افتادی
واقعا چه عجله ای داشتی؟



خستگان هزار ساله

ماخستگان هزار ساله ایم
ماجنگجوهای جنگ های بی فرجامیم
باخانواده جنگیده ایم
باعرف جنگیده ایم
باجامعه جنگیده ایم
باحکومت،باقاتل،باجانی،بادزد،بابیوطن،باهرزه،آری باحکومت جنگیده ایم
داغ عزیز به دل کشیده ایم،داغ جوان و کودک و نوجوان و پیر و مرد و زن به دل داریم
محروم بوده ایم
تحریم شده ایم
سانسور گشته ایم
قحطی کشیده ایم
جنگ دیده ایم
باسیل و طوفان و زمین لرزه و رانش زمین جان باخته ایم
در حرم به خاک و خونمان کشیده اند
در نیزار به رگبار بسته اند
در برف و سرما،زیر نور خورشید و در گرما،در خیابان و جاده و خانه و بیابان جان ما را گرفته اند
تبعید شدیم،حبس کشیدیم،گلوله خوردیم ،باتوم و لگد و گاز اشک آور و اسپری فلفل و خون دل قوت روزانه ما شد
تحقیر شدیم،له شدیم،شکستیم،گسستیم،مُردیم
ما هزارسالگانیم که هنوز آوار همه بدبختی هایمان را به دوش می کشیم و کو به کو و برزن به برزن بدنبال آزادی می گردیم

مردیم اما رَستیم،کشته شدیم اما جوانه زدیم،خون دادیم اما قدکشیدیم و اینک با تجربه هزاران ساله خویش ،با مشت های گرده کرده و سینه هایی پر کین و امید رستاخیزخود را فریاد میزنیم:آزادی سهم ماست .



یتیم خانه ای به نام ایران

داریم کم میشیم

یکی یکی می کشنمون

یکی با اعدام

یکی با گلوله

یکی با قطار

یکی با ضربه به سر

یکی با واکسن نزدن

یکی با کشتی

یکی با پرت شدن از پنجره

یکی با تزریق

یکی با هواپیما

یکی با موشک

یکی با تصادف

یکی با آتش سوزی

یکی با آوار ساختمان

داریم تموم میشیم و کاری نمی کنیم که هیچ

دم هم برنمیاریم




تیماردار من

باز هم کوفته و له و داغون ، به هم ریخته و از هم گسسته و به زانو در اومده خودمو رسوندم به خاکم ، به زادگاهم ، به مبداء و تیماردار من
زیر آفتاب داغ کویری روی خاک تفدیده و آشنا دراز میکشم به سبزی سربلند درختای کاج و سرو و نارون نگاه میکنم به رقص ملایم شاخه هاشون با نسیم شهریورماه
آسمون آبی و بی لک ، درخشان و صاف و بی ریا
تلاءلوی طلایی رنگ آفتاب روی موج های ریز و لرزان حوض آب
طواف هزار باره ی پروانه ها ، زنبورها ، سنجاقک ها به دور گل و آب
پرنده های بی تاب ، جست و خیز کنان روی شاخه های زنده و امیدوار درخت ها
سایه سار خنک و محکم و مصمم کنج دیوار که پناه گربه ی مادر شده
خط منظم مورچه های سیاه از کنار گلکار تا سوراخ زیر پله ها
خش خش پای مادر که چاقو بدست به قلع و قمع ریحون های سبز و بنفش اومده
دستای چروکیده اما مهربون مادر

حضور مادر

چشم هام به چرت بسته میشه
دنیام عطر ریحون میگیره و گرمای آغوش خاک آشنا
به اعتماد حضور بتم ، مادرم ، به آغوش شفابخش خواب میلغزم
و خواب ، چه سرزمین اسرار آمیزیست خواب !




تکه کتاب 7

کتاب صوتی نان و شراب اثر اینیاتسیوسیلونه  رو گوش دادم و خیلی خوشم اومد . در نتیجه دنبال نسخه PDF گشتم و یکبارم اونو خوندم . نکته های خیلی جالب و مشترکی با جامعه امروز ما داشت کلی اسکرین شات ازش گرفتم تا اینجا برای خودم بنویسم شون ولی اینقدر زیاد شد که تنبلیم شد اینهمه تایپ کنم .

پس بسنده میکنم به اونکه بیشتر از همه دوسش دارم :


" ما پیشوایی داریم که همه ملت های روی زمین حسرت داشتن او را به دل دارند و خدا میداند چقدر حاضرند پول بدهند تا او پیشوای کشور ایشان باشد . "


" اینهاست میوه های درختی که من باشم . "


کتاب نان و شراب از اینیاتسیوسیلونه