ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
می دان که عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید و کی برآید . آن وقت ببیند که بر سر درخت رسیده باشد و درخت را به صفت خویش گردانیده هر چند کوشی تا از درخت آن را باز کنی و بسیار رنج برگیری و باز کردن نتوانی . اگر یک ذره از آن بر درخت بماند همه درخت را فرا گیرد . سرمای زمستان آن را خشک تواند کرد و بس اما چندان باشد که گرمای تابستان باز پیدا آید و با درخت از دو کار یکی بکند: یا درخت را خشک کند و از بین ببرد و یا داغ خویش بروی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد . عشق را از این عشقه گرفته اند و عشقه این است که بر هر چه آویزد او را از صفت خویش بگرداند.
شیخ احمد جامی
عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت . اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد تا آن گاه که درخت خشک شود.