با دویست نفرهم که ساعت ها حرف بزنم جای پنج دقیقه حرف زدن با تو رو نمی گیره . زندگیم کاروانسرا هم که بشه ، با همه مسافرها هم که معاشرت داشته باشم ، بازم حس تنهایی چنگالش رو از روی روحم بر نمیداره
حضور تو توی زندگیم خزش سیال گرما بود تو عمق وجودم
فتح روحم بود با شیرینی امنیت
وزش آرامش بود لابلای سلول های مضطرب تنم
خنکای سایه حضور تکیه گاهی بود برای گرمازده ای خسته
خلاصه بگم زندگی بودی برام
زندگی
جای خالیت تا ابد یه حفره سیاهه که مگر با مرگ پرشه
با تو بود که من ، من بودم .
می دان که عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید و کی برآید . آن وقت ببیند که بر سر درخت رسیده باشد و درخت را به صفت خویش گردانیده هر چند کوشی تا از درخت آن را باز کنی و بسیار رنج برگیری و باز کردن نتوانی . اگر یک ذره از آن بر درخت بماند همه درخت را فرا گیرد . سرمای زمستان آن را خشک تواند کرد و بس اما چندان باشد که گرمای تابستان باز پیدا آید و با درخت از دو کار یکی بکند: یا درخت را خشک کند و از بین ببرد و یا داغ خویش بروی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد . عشق را از این عشقه گرفته اند و عشقه این است که بر هر چه آویزد او را از صفت خویش بگرداند.
شیخ احمد جامی
عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت . اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد تا آن گاه که درخت خشک شود.
هر روز ساعت ۸ شب زنگ میزنم احوال مامان و بابامو می پرسم
هر روز جز چهارشنبه ها
چون چهارشنبه ها جمع شون جمعِ غم شون کمِ
سانتودومینگو و لاس پله ناس پورتوریکو !!!!!
آدم نمیدونه چیه ؟ غذاست ؟ اسم آدمه ؟ شبکه رادیوییه ؟ اسم مکانه ؟ یا فحش ؟
خب مترجمای عزیز برای یه چیزای عجیب غریبی مثل این دو کلمه توضیح یه گوشه بنویسین آدم چیزپیچ نشه
مکشوفه از کتاب عشق سال های وبا اثر گابریل گارسیا ماکز
از صبح سر دردم شروع شد با صاعقه های همیشگی و تحمل ناپذیرش ، کمی بعد حالت تهوع شدیدی هم اضافه شد . مسکن می خواستم ، یه چیز خیلی قوی که آرومم کنه ولی از معده داغونم ترسیدم و نخوردم . پرده ها رو کشیدم ، چراغا خاموش ، سرمو با شال محکم بستم چشم بند هم زدم و به انتظار بهتر شدن حالم دراز کشیدم ، کم کم دلپیچه هم ظاهر شد همراه با درد شدید استخوان پا و لگن
گمون کردم مردن چیزی باید باشه این شکلی
ساعت ده صبح کجا ساعت نه شب کجا ؟ این همه تحمل ؟ چجوری واقعا ؟
بالاخره ساعت نه که واقعا بی طاقت شده بودم رفتم دکتر
تشخیص چی بود ؟ مسمومیت !
آخه مسمومیت با چی ؟ با کوفت ؟ منکه امروز چیزی نخورده بودم
طبق معمول سرم تجویز کرد و طبق معمول رگ گوربه گوریم هم پیدا نشد دستامو آبکش کردن تا بالاخره تزریق انجام شد و کمی بهتر برگشتم خونه . دوش گرفتم و دراز کشیدم . رنگم زرده و بی حالم . تمام امروز رو دلم همراه میخواست ، همدل میخواست ، رک بگم دلم تو رو میخواست ولی جای تو همیشه یه حفره سیاهه چه تو دلم چه کنارم
حفره ی سیاهِ خالیِ بی تو
دلم غرزدن میخواد
زنگ زد
اصلا حوصله نداشتم به نیم ساعت احوالپرسی هاش جواب بدم ، رد تماس کردم
سوال دارم از اونایی که میرن دسشویی ، برمیگردن ، دو جفت دمپایی رو خیس میکنن
وجدانا چیکار می کنین ؟ چهار دست و پا میرین اون تو ؟؟؟؟
اگه هنوز نتونستی بخاطر رفتار و کردار بد ، انسانی رو ببخشی ، اگه هنوز نفرت و کینه تو دلت داری ، یا از دردسر و غصه کسی شاد میشی برای اینه که هنوز به کمال نرسیدی ، درمانگر نشدی
برای یک درمانگر خوب شدن لازمه که درون رو پالایش کرد ، اونقدر که پاک از هر گونه آلودگی بشه
شاید کمال انسان همین باشه
از نظرگاه مقامات بلندپایه ی کمیته ۳۰۰ مواد مخدر دارای هدف های دو جانبه است . نخست ، ایجاد درآمد افسانه ای و دوم تبدیل بخش بزرگی از جمعیت به افراد لاشعوری که سلطه بر آنان از دیگر بخش های غیرمعتاد آسانتر بوده و هرگاه بخواهند در مقام عصیان برآیند به عنوان تنبیه از تامین هروئین ، کوکائین ، ماری جوانا و سایر مخدرات مورد نیازشان خودداری می شود . از همین روست که قانونی کردن مواد مخدر به گونه یک " نظام انحصاری " که می تواند شرایط اقتصادی جدی و از جمله بحران سال ۱۹۹۱ را به وجود آورد همواره در دستور کار قرار داشته است .
از کتاب کمیته ۳۰۰ کانون توطئه های جهانی
نوشته دکتر جان کولمن
مثل تمرد آدم و مجازات فرزندانش
مثل گناه حوا و تاوان دخترانش
ما هم باید قصاص شویم بخاطر گناه پدر
باید که سنگینی بار گناه پدر را بر دوش کشیم
آری خواهرجان ، برادرجان
بعدازظهر ۲۵ اسفنده هوا آلوده و سرد و کسالت باره
چون ما چیزی به این دنیا نیاورده ایم نمی توانیم چیزی هم با خود ببریم
از کتاب صوتی شب نوشته سیدنی شلدون
وقتی رفت آسمون آبی آبی بود
آفتاب طلایی روی برف های سپید یخ زده سر میخورد و از صخره ها و سنگ های نوک تیز کوه ها که زیر انبوه برف درخشان دفن شده بودند ، جز انحناهای ملایم و ظریف و زیبا نشانی نبود .
لکه های سپید ابر ، سبکبال در آسمان غوطه ور بودند و این نقطه از جهان در پاکی و آرامش مطلق پلک میزد و نفس می کشید .
یقینا روز آمدنت هم همه چیز همینقدر زیبا بود .
لبریزم از غم و غصه و بغض و اشک و ناله و فغان
پُرم از نفرت و خشم و کینه و بیزاری و دلزدگی
این فاضلاب ، هدیه دولتمردان و جامعه امروزه هست به من و امثال من
ناسزا دردی دوا نمیکنه همونجور که دعا
تاکی میتونم تحمل کنم و طاقت بیارم ؟