فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

هیچکی تو نشد برام

با دویست نفرهم که ساعت ها حرف بزنم جای پنج دقیقه حرف زدن با تو رو نمی گیره . زندگیم کاروانسرا هم که بشه ، با همه مسافرها هم که معاشرت داشته باشم ، بازم حس تنهایی چنگالش رو از روی روحم بر نمیداره
حضور تو توی زندگیم خزش سیال گرما بود تو عمق وجودم
فتح روحم بود با شیرینی امنیت
وزش آرامش بود لابلای سلول های مضطرب تنم
خنکای سایه حضور تکیه گاهی بود برای گرمازده ای خسته
خلاصه بگم زندگی بودی برام
زندگی
جای خالیت تا ابد یه حفره سیاهه که مگر با مرگ پرشه



با تو بود که من ، من بودم . 



در وصف عشق


می دان که عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید و کی برآید . آن وقت ببیند که بر سر درخت رسیده باشد و درخت را به صفت خویش گردانیده هر چند کوشی تا از درخت آن را باز کنی و بسیار رنج برگیری و باز کردن نتوانی . اگر یک ذره از آن بر درخت بماند همه درخت را فرا گیرد . سرمای زمستان آن را خشک تواند کرد و بس اما چندان باشد که گرمای تابستان باز پیدا آید و با درخت از دو کار یکی بکند: یا درخت را خشک کند و از بین ببرد و یا داغ خویش بروی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد . عشق را از این عشقه گرفته اند و عشقه این است که بر هر چه آویزد او را از صفت خویش بگرداند.


شیخ احمد جامی 


عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت . اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد تا آن گاه که درخت خشک شود.

هم چنان در عالم انسانیت که خلاصه موجودات است، درختی است که آن به حَبَّه القلب پیوسته است و حبة القلب در زمین ملکوت روید. آن حبة القلب دانه ای است که باغبان ازل و ابد در باغ ملکوت نشانده است و به خودی خود آن را تربیت فرماید و صد هزار شاخ و بال روحانی از آن سر بر می زند... چون این شجره طیبه، بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را درو پیچد تا به جایی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذرد . پس آن شجره شایسته آن گردد که در باغ الهی جای گیرد و چون این شایستگی از عشق خواهد یافتن ، عشق عمل صالح است که او را بدین مرتبت می رساند . پس اگر چه عشق جان را به عالم بقا می رساند، تن را به عالم فنا باز آرد ، زیرا که در این عالم هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت .

شیخ اشراق


غم من

هر روز ساعت ۸ شب زنگ میزنم احوال مامان و بابامو می پرسم
هر روز جز چهارشنبه ها
چون چهارشنبه ها جمع شون جمعِ غم شون کمِ





چیزپیچ


سانتودومینگو و لاس پله ناس پورتوریکو !!!!!

آدم نمیدونه چیه ؟ غذاست ؟ اسم آدمه ؟ شبکه رادیوییه ؟ اسم مکانه ؟ یا فحش ؟

خب مترجمای عزیز برای یه چیزای عجیب غریبی مثل این دو کلمه توضیح یه گوشه بنویسین  آدم چیزپیچ نشه 


مکشوفه از کتاب عشق سال های وبا اثر گابریل گارسیا ماکز



میزگرد دردها


از صبح سر دردم شروع شد با صاعقه های همیشگی و تحمل ناپذیرش ، کمی بعد حالت تهوع شدیدی هم اضافه شد . مسکن می خواستم ، یه چیز خیلی قوی که آرومم کنه ولی از معده داغونم ترسیدم و نخوردم  . پرده ها رو کشیدم ، چراغا خاموش ، سرمو با شال محکم بستم چشم بند هم زدم و به انتظار بهتر شدن حالم دراز کشیدم ، کم کم دلپیچه هم ظاهر شد همراه با درد شدید  استخوان پا و لگن

گمون کردم مردن چیزی باید باشه این شکلی

ساعت ده  صبح کجا ساعت  نه شب کجا ؟ این همه تحمل ؟ چجوری واقعا ؟

بالاخره ساعت نه که واقعا بی طاقت شده بودم  رفتم دکتر

تشخیص چی بود ؟ مسمومیت !

آخه مسمومیت با چی ؟ با کوفت ؟ منکه امروز چیزی نخورده بودم

طبق معمول سرم تجویز کرد و طبق معمول رگ گوربه گوریم هم پیدا نشد دستامو آبکش کردن تا بالاخره  تزریق انجام شد و کمی بهتر برگشتم خونه . دوش گرفتم و دراز کشیدم . رنگم زرده و بی حالم . تمام امروز رو دلم همراه میخواست ، همدل میخواست ، رک بگم دلم تو رو میخواست ولی جای تو همیشه یه حفره سیاهه چه تو دلم چه کنارم

حفره ی سیاهِ خالیِ بی تو


دلم غرزدن میخواد 



گلایه از اوس کریم



زنگ زد

 اصلا حوصله نداشتم به نیم ساعت احوالپرسی هاش جواب بدم ، رد تماس کردم

بار دوم هم اصلا جواب ندادم
بار سوم متوجه صدای گوشیم نشدم
فرداش که حالم میزون بود گفتم زنگ بزنم ببینم چیکار داشته . گناه داره ، نکنه دستش زیر سنگ باشه و کمک بخواد ، خدا رو خوش نمیاد اینقده طولش بدم ، یه وقت ازم نا امید نشه و ...
یهو دیدم خدا هم خیلی از آرزوهامو زمانی برآورده کرد که دیگه به دردم نمی خوردن ، موضوعیت نداشتن ، دیگه مهم نبودن
در نهایت منم مثل خودش شدم

پ . ن :
دو کلوم حرف با خود اوس کریم 
آخدا رسمش اینه ؟ اینجوری خوبه ؟ دلگیرم ازت . اینقده از خودت گفتی که فلانی و بهمانی ، یه چشمه شو به وقتش نشونم ندادی .  
اگه یه وقتی به یادم افتادی ، اگه دلت یه وقتی به حالم سوخت ، اگه یه وقت نگاهت بهم افتاد و دیدیم که تا خرخره تو مردابم ، یه خدایی بکن ، بزرگی کن بیرونم بکش ، قبل از اینکه بازم دیر بشه . 
قبل از اینکه خیلی دیر بشه 




چارپا نباشیم

 سوال دارم از اونایی که میرن دسشویی ، برمیگردن ، دو جفت دمپایی رو خیس میکنن

وجدانا چیکار می کنین ؟ چهار دست و پا میرین اون تو ؟؟؟؟

کمال انسان


اگه هنوز نتونستی بخاطر رفتار و کردار بد ، انسانی رو ببخشی ، اگه هنوز نفرت و کینه تو دلت داری ، یا از دردسر و غصه کسی شاد میشی برای اینه که هنوز به کمال نرسیدی ، درمانگر نشدی

یه درمانگر واقعی از درد و رنج بیمار نه شاد میشه و نه کینه و نفرت پیدا میکنه . اون علت بیماری رو میدونه ، راه درمانش رو کشف میکنه و با محبت سعی در مداوای بیماری داره

برای یک درمانگر خوب شدن لازمه که درون رو پالایش کرد ، اونقدر که  پاک از هر  گونه آلودگی بشه 


شاید کمال انسان همین باشه




تکه کتاب ۳


از نظرگاه مقامات بلندپایه ی کمیته ۳۰۰ مواد مخدر دارای هدف های دو جانبه است . نخست ، ایجاد درآمد افسانه ای و دوم تبدیل بخش بزرگی از جمعیت به افراد لاشعوری که سلطه بر آنان از دیگر بخش های غیرمعتاد آسانتر بوده و هرگاه بخواهند در مقام عصیان برآیند به عنوان تنبیه از تامین هروئین ، کوکائین ، ماری جوانا و سایر مخدرات مورد نیازشان خودداری می شود . از همین روست که قانونی کردن مواد مخدر به گونه یک " نظام انحصاری " که می تواند شرایط اقتصادی جدی و از جمله بحران سال ۱۹۹۱ را به وجود آورد همواره در دستور کار قرار داشته است .




از کتاب کمیته ۳۰۰ کانون توطئه های جهانی
نوشته دکتر جان کولمن

قربانی تاوانیم همه


مثل تمرد آدم و مجازات فرزندانش

مثل گناه حوا و تاوان دخترانش

ما هم باید قصاص شویم بخاطر گناه پدر
باید که سنگینی بار گناه پدر را بر دوش کشیم
آری خواهرجان ، برادرجان

باید که امروز با زندگی مان ، با خون دل خوردنمان ، با کوچک شدن و دم نزدن و تحمل کردن تقاص فریب خوردن پدر را بدهیم
دنیا چنین است گویی




تسویه حساب


بعدازظهر ۲۵ اسفنده هوا آلوده و سرد و کسالت باره

دلم یه تنهایی طولانی میخواد . از اون مدلا که چشمم به قیافه هیچکس نیفته ، گوشم صدای هیچکسو نشنوه . تنهای تنها با پرده های کشیده ی پنجره ها بمونم تو خونه برق رو قطع کنم . نفهمم کی روزه ، کی شب . تو نور شمع یا چراغ نفتی ، یکی از کتابای تولستوی ، ترجیحا آنا کارنینا رو شروع کنم به خوندن و خودمو ببندم به نسکافه . گم شم لای صفحات کتاب ، بین زندگی شخصیت های ذهنی تولستوی . 
نه اجبار خرید داشته باشم ، نه دغدغه پخت و پز و شست و شو
دلم یه زندون خودساخته میخواد
یه سلول امن به دور از کسانی که به اسم دوستی میان و خنجر میزنن ، روح و روان آدم رو خراش میدن ، بد می فهمنت ، قدر نشناسن و با این وجود ازت انتظار ایثار دارن
باید دورم یه دایره بزرگ بکشم از تنهایی ، بعد به آدما اجازه بدم که فقط از بیرون این دایره با من معاشرت کنن چون آدما هم خودخواهن هم بی انصافن هم بدجنس
درست برعکس کتابا که بی آزارن ، به حریمت تجاوز نمی کنن ، چیزی رو بهت دیکته نمیکنن ، تو معذوریت نمی گذارنت ، ازت توقع ندارن ، دلتو نمیشکنن و بی جهت توی وجودت هیاهو راه نمیندازن و دنبال گیر آوردن نقطه ضعفی ازت نیستن
انگار امروز دلتنگیای یک سال روی هم جمع شده ، وقت تسویه حسابه



تکه کتاب ۲


چون ما چیزی به این دنیا نیاورده ایم نمی توانیم چیزی هم با خود ببریم


از کتاب صوتی شب نوشته سیدنی شلدون

وداع ای خیرخواه صبور

وقتی رفت آسمون آبی آبی بود
آفتاب طلایی روی برف های سپید یخ زده سر میخورد و از صخره ها و سنگ های نوک تیز کوه ها که زیر انبوه برف درخشان دفن شده بودند ، جز انحناهای ملایم و ظریف و زیبا نشانی نبود .
لکه های سپید ابر ، سبکبال در آسمان غوطه ور بودند و این نقطه از جهان در پاکی و آرامش مطلق پلک میزد و نفس می کشید .
یقینا روز آمدنت هم همه چیز همینقدر زیبا بود .


سفرت بی خطر ای ساده دلِ رنج آشنای مهربان



تکه کتاب


با آغاز پرسشگری های رو به افزایش و کنجکاوی های گسترده جوانان برای شناخت علل وقایع ، امیدم نزدیک به تحقق است .
شاید برای مردم پذیرش یا درک این امر که توطئه گران واقعی از همان نیروی اهریمنی ای برخوردارند که من و بسیاری دیگر ، کوشش در افشای آن ها داریم ، دشوار باشد .
در نامه های بسیاری ، مردم این پرسش را مطرح می سازند که چرا دولت ما در باب این تهدیدات جدی اقدامی به عمل نمی آورد ؟
نکته این جا است که دولت ما خود بخشی از این توطئه را تشکیل می دهد . این موضوع در هیچ زمانی ، نه در گذشته و نه حال ، به اندازه دوران ریاست جمهوری بوش به اثبات نرسید . بدیهی است بوش به روشنی از آنچه کمیته ۳۰۰ بر سرمان آورده آگاهی داشته است چرا که وی در استخدام آن ها قرار دارد . پاره ای دیگر نوشته اند که " ما فکر می کردیم با دولت در جنگ هستیم " البته این درست است ما در جنگ با دولت هستیم اما در پشت دولت نیروی قدرتمندی به نام " المپین ها "ایستاده که حتی سازمان های اطلاعاتی هم از به کار بردن این واژه دچار وحشت می شوند .

از کتاب کمیته ۳۰۰ کانون توطئه های جهانی نوشته دکتر جان کولمن

خب اگه تو گونی نندازنم ، باید بگم حدیث آشنایی هست برای مردم ایران فقط جای چندتا اسم باید تو متن عوض شه تا بومی سازی ! بشه 


آخرم نفرت تمامم می کند


لبریزم از غم و غصه و بغض و اشک و ناله و فغان

پُرم از نفرت و خشم و کینه و بیزاری و دلزدگی

این فاضلاب ، هدیه دولتمردان و جامعه امروزه هست به من و امثال من

ناسزا دردی دوا نمیکنه همونجور که دعا

تاکی میتونم تحمل کنم و طاقت بیارم ؟