ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سترون
سیاهی از درونِ کاهدودِ پشتِ دریاها
بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان
سیاهی گفت :
_ " اینک من ، بهین فرزندِ دریاها
شما را ، ای گروهِ تشنگان ، سیراب خواهم کرد
چه لذّت بخش و مطبوع است مهتابِ پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناهِ من
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را
نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده ... "
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
نهان در پشتِ این ابرِ دروغین بود و می خندید
مَه از قعرِ محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غارِ تیره با خمیازه ی جاوید
گروهِ تشنگان در پچ پچ افتادند :
_ "دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد "
ولی پیرِ دروگر گفت با لبخندی افسرده :
_ " فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد "
خروشِ رعد غوغا کرد ، با فریادِ غول آسا
غریو از تشنگان برخاست :
_ " باران است ... هی !... باران !
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر ... "
ز شادی گرم شد خون در عروقِ سردِ بیماران
به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات
فشرده بینِ کفها کاسه های بی قراری را
تحمّل کن پدر ... باید تحمّل کرد ... "
_ " می دانم
تحمّل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ... "
ولی باران نیامد ...
_ " پس چرا باران نمی آید ؟ "
_ " نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم "
_ " ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبانِ خشکِ عطشانم "
_ " شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد "
صدای رعد آمد باز ، با فریادِ غول آسا
ولی باران نیامد ...
_ " پس چرا باران نمی آید ؟ "
سر آمد روزها با تشنگی بر مردمِ صحرا
گروهِ تشنگان در پچ پچ افتادند :
_ " آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟ "
و آن پیر دورگر گفت با لبخندِ زهر آگین :
_ " فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد . "
مهدی اخوان ثالث/ دیماه ۱۳۳۱