وقتی خدا بخواد ملتی رو نابود کنه خرشون میکنه تا مسئولین نالایق انتخاب کنن و بدین ترتیب حتی مسخره ترین چیزها هم تبدیل به بلا میشه !
میگین چطور ؟
به همین سادگی که می بینین .
مثلا میشد مبالغ کلان رو تو کشورای خارجی خرج گاو و گوساله هاشون نکنن تابشه باهاش لااقل خسارات سیل رو کمتر کرد .
مثلا میشد زندگی نخبه ها رو به گند نکشن تا همگی فرار نکنن .
مثلا میشد جلوی پروازها به چین گرفته بشه یا قم قرنطینه بشه تا یه ویروس چسکی اینجور مملکت رو فلج نکنه .
یا مثلا میشد لااقل تو این فلاکت اقتصادی فقط دهنشونو ببندن تا تحریما اینجور شیره جون مردم رو نکشه .
متاسفانه اینا مشت بود نمونه خروار، هنوز جای هزاران یا مثلا دیگه خالیه
آخرین ثانیه های این ساله
خدایا شکرت بخاطر همه چی فقط خواهشا سال جدید سال گشایش مشکلات باشه و اون وعده ای که دادی :
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً «» إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
خسته ، افسرده ، تنها ، حوصله سر رفته رفتم توی تراس
صندلی زدم و نشستم
کتاب نه چندان جذابی به دست گرفتم و به زور شروع کردم به خوندن
هنوز صفحه دوم نرسیده بود که یهو
شُررررررررر
از طبقه بالا یه استخر آب ول کردن پایین
خب بی شعورا شما که همیشه چشم چرونیه خونه همسایه ها رو میکنین نمی میرین اینجور وقتا هم یه نگاهی بکنین
زندگی امروز ما برای آیندگان جوک خواهد بود
در آینده خواهند گفت یه ایرانی بود .... و همه هرهر به حال مزخرف امروزمون میخندن .
اسما استاد تاریخه و کتاب تاریخی می نویسه اما رسما هر کتابش هم تاریخیه هم جغرافیایی هم ادبی هم واژه شناسی هم مردم شناسی هم بیوگرافی و ...
هر یک کتابی که ازش بخونید مثل اینه که همزمان ده تا کتاب خوندی و وای به حال وقتی که بخوای به منابع نوشته هاش رجوع کنی که عالمی دگر بباید ساخت وز نو آدمی !
منزجر کننده
تکان دهنده
وحشتناک
دلهره آور
تهوع برانگیز
و متاسفانه تا حدی ملموس
نهایت لطف من در حق این کتاب و ماجراش اینه که فکر کنم یه هشدار بوده
پانویس : واقعا چی میشه و چه اتفاقی میفته که یک نویسنده ، داستانی خیالی اما تا این حد سیاه و کثیف بنویسه ؟ آیا چنین چیزی از عهده ذهن یک انسان سالم برمیاد ؟
زندگینامه نویسنده
رضا یتیم
رضا پادورضا سردار سپه
رضا رئیس الوزرا
رضاخانمیجر ، باکسر ، کلوور ، بنجامین ، مالی ، موزز ، اسنوبال ، ناپلئون ، اسکوئیلر و ...
خیلی آشنا
خیلی ملموس
خیلی واضح
سال ۱۹۴۴ نوشته شده ولی انگار پیش بینی زندگی امروز ما بود . همه ی حیوانات باهم برابرند ولی بعضی حیوانات از بقیه برابرترند !
چه غمگین و چه دردناک و تاسف آور!!
گذشتگان ما سواد نداشتن ؟ کتاب نمی خوندن ؟؟ یا بیشتر از حرف " D " تو خاطرشون نمی موند ؟؟؟
بدتر از گذشتگان ، نسل جدیدی که تا حرف " B " براشون کافیه ، نه گذشته رو دیدن و نه آینده ای برای خودشون متصورن و نه اشتیاقی برای ساختن حال دارن !
چه بارونی می بارید . هر قطرش صدام میزد.هر قطرش میگفت بیا تا پاکت کنم . بیا تا بشورمت.بیا سبز بشی.بیا . رفتم ریز رگبارش.خندیدم ، خیس شدم. گریه کردم ، خیس شدم ؛ اما پاک نه .
سرما خوردم اما پاک نه.
باز بارون میباره
باز صدام میزنه
....
زنگ میزنه . به خیال خودش خبر خوش میده که ماه آینده داره میاد ! عکس العملم واقعا شگفت زدم کرد ! کاملا بیخیال . انگار که همسایه با آب و تاب تعریف کنه که دوست خواهر شوهرش داره میاد ، دقیقا همینقدر هیجان !!! حتی نمی تونم ادای خوشحالی رو در بیارم ! با یه چشم روشنی گفتن بی روح سر و ته قضیه رو هم میارم . توی فکر فرو میرم و اصلا خودمو مقصر نمی بینم . خودش باعث شد این همه بی توجه شم ، بی خیال شم . اون همه پرده پوشی و پنهان کردن حقیقت و جلوه دادن برعکس اوضاع باعث شد از چشمم که هیچ ، از دلم هم بیفته . کاش سراغم نیاد . تنها وجه مشترکمون با هم فقط بچگی هامونه که الان به حقیقی بودن احساسات اون زمان هم شک کردم . تو چه کردی با من و اعتمادم ؟؟؟؟؟
باور نمیشه که امسال بیست و پنج شهریور رو فراموش کرده باشم !!!!!!!!
باورم نمیشه ۲۹ شهریور ، اون هم بصورت کاملا اتفاقی یادم بیفته که " عه کی بیست و پنجم تموم شد " !
نه دلتنگی ، نه گریه ای ، نه حتی یادی و آهی !!
کی میدونه شاید چند سال دیگه کلا به یاد نیارم که توی شهریور ماه چه اتفاقی برام افتاده