پنجمین لیوان چایی امروزم رو جلوی روم گذاشتم و فارغ از اینکه دارم خودمو رو با چایی حلق آویز میکنم ، گوشیمو برمیدارم تا توی کانال جدید ی که توی تلگرام پیدا کردم به گشت و گذار بپردازم . اینو پیدا کردم که از قضا خیلی هم ازش خوشم اومد :
از ""رنج"" بودا تا "ا اضطراب درونی"" هایدگر
بر اساس اصل "بقای سختی" سختی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشود ولی نابود نخواهد شد. برای همین هم توی یک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کی به هیچ کی به خاطر عقایدش شلیک نمیکنه و همه چی آرومه؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورن که بتونن خودشون رو هر روز صبح از توی رختخواب بکشن بیرون . آدمهای پف کرده، آدمهای بد حال؛ آدمهای روی لبه ی تیغ , خیلیها معتقدن که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخودفرنگیِ غیر ارگانیک و گلوتن، ما ها رو اینجوری کرده و قدیمها مردم خوشبختتر بودن. تو بشنو و باور نکن. حتی هزارها سال پیش شاهزادهای هندی به نام
سیزارتا – یا همون بودا- گفت که زندگی رنجه. رنج، یا به زبون بودا «دوکا». هایدگر بهش میگه «اضطراب وجودی».
چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا کم نیست. میتونی ازشون توی راه کمک بگیری و
"
"" هر وقت داشتی توی چاه غم فرو میرفتی مثل «ریسمان» بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون""
یکی از این طنابها؛ موسیقیه.
اگه تونستی سازی بزن؛ اگه نتونستی بهش گوش کن. وقتهایی که شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی که غمگین بودی بیشتر، و اونجا که از هرحرکتی عاجز موندی؛ برقص.
رقصیدن بهترین و مفیدترین کاریه که میتونی برای روحت بکنی. عموما موقع جشن و شادی میرقصن اما تو مثل زوربای یونانی برای رقصیدن منتظر بهانه نمون. هرجا ریتمی شنیدی که میشد باهاش برقصی، خودت رو تکون تکون بده، حتی اگه ریتم چکیدن قطرههای آب از شیروونی باشه. رقص هم ارتعاش شدن با جریان هستیه. رقصیدن رو جدی بگیر ولی موقع رقص جدی نباش. بیمهار و بدون ترس از دیده شدن برقص، توی کوچهٔ بنبست، توی آسانسور، توی جمعیت. «برقص، برقص، وگرنه گم خواهی شد». شایدم کم بیاری.
راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخون، اما اگه نداشتی هم مهم نیست، همیشه توی حموم و زیر دوش میتونی برای خودت بخونی.
چیز دیگهای که میتونی بخونی کتابه. خوندن بهت کمک میکنه زندگیهای دیگهای رو که هیچ وقت نمیتونستی تجربه کنی رو تجربه کنی. فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگهای میکنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلمه چون قوهٔ تخیلت رو به کار میگیره؛ و روند ذهنیتر و عمیق تریه.
تا میتونی بخون. وسط کتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستارهها و کهکشانها بگذار چون کمکت میکنه که ابعاد چیزها رو بهتر درک کنی و یادت نره که توی کل هستی کجا وایسادی. برای همین قدیمها بیشتر فیلسوفها ستارهشناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی
همیشه میتونی وقتهایی که غمگینی به آسمون نگاه کنی و ببینی که غمهات در برابر عظمت کهکشان چقدر
کوچیکه.
طنابهای دیگهای
هم هست؛ چیزهایی
مثل مجسمه ساختن , نقاشی کردن , کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویههای جدید، سفر کردن، حرکت. ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناکترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛
بدو؛ شنا کن. اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشینهایی
پیدا کن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه
دوست خوبی باشی؛
دیر یا زود چند تا آدم خوب دورت
جمع خواهند شد. در ضمن، دایرهٔ دوستات رو به آدمها
محدود نکن. تو میتونی تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشی؛ گلها، علفها، ماهیها، پرندهها، و حتی گربهها. حیوونها گاهی حتی از آدمها هم دوستهای بهتری هستن.
توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نکن. اما مراقب باش که به طناب های پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می کنه ته چاه.
بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی؛ ببافش. آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن.
دانشمند ها، کاشفها، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستن و طنابهایی رو بافتن که آدمهای دیگه هم می تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان. اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی میریم برای اینه که طنابی رو گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته،
سمفونی شماره پنج طنابیه که بتهوون با نتها به هم پیوند زده، صد سال تنهایی طنابیه که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته.
بیشتر طنابها رو یک روزی کسی که شاید ته چاه زندونی بوده بافته، مولانا در دفتر پنجم میگه :
آه کردم؛ چون رسن شد آه من؛
گشت آویزان رسن در چاه من؛
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛
چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.
کسی چه می دونه؛
شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی
خواب دیدم دارم لباسامو جمع میکنم واسه سفر ، دنبال کفشام می گردم که بپوشم .
شاید هیچ معنای خاصی نداشت اما من منتظر بودم حادثه ای پیش بیاد ، چیزی شبیه مرگ .
روزها و ساعت ها دنبال هم می گذشت اما کیه که بتونه جلوی مرگ رو بگیره؟ پس خونسرد و بی تفاوت مثل همیشه به کارای روزمره می رسیدم و منتظر بودم !
منتظر لحظه آخرم !
منتظر ، جوری که انگار خدا بهم وعده داده باشه که به زودی همه چیز تمومه !
بی میل هم نبودم !
شدیدا دلم می خواست هرچی که مربوط به منه از توی خونه غیب بشه ولی هیچ کاری نکردم چون نمی خواستم غیرعادی به نظر بیام . تا اینکه یه سفر پیش اومد . یه سفر کوتاه با اتوبوس . لحظه وداع یه دل سیر چهره عزیزانم رو نگاه کردم . کی میدونست شاید آخرین دیدار باشه ؟! اتوبوس راه افتاد ، مدام صحنه هایی که ممکن بود آخرین چیزی باشه که می بینم توی ذهنم شکل می گرفت با رنگ و صدا و نور و بو و هرچیزی که مربوط به یه حادثه واقعی بود . اما عجیب آرامش داشتم . انگار که هیچ هراسی از مرگ نداشتم اما هیچ اتفاقی نیفتاد و من سالم به مقصد رسیدم !
با خودم گفتم شاید در برگشت !
سه روز خوب ، بدون یادآوری خوابم و بدون تصور مرگ گذشت . زمان برگشت رسید و باز من چهره تک تک عزیزانم رو با دقت نگاه کردم طوری که انگار آخرین باره می بینمشون ولی بازهم سالم به مقصد رسیدم .
***
حالا بعد از گذشت چند روز به این حقیقت فکر می کنم که یاد مرگ چقدر میتونه کمک کنه تا از تک تک لحظه های زندگی درست استفاده کنیم . از چیزای اندک اما تکرار نشدنی و خوب زندگی لذت برد و از کنار سختیها و غصه های فراوونش به امید تموم شدنشون گذر کرد .
یاد گرفتم انتظار مرگ لذت زیبایی ها رو دوبرابر میکنه و تحمل رنجهای دنیا رو آسونتر !
روزای سخت می گذرن اما سخت
می گذرن اما جای زخمشون روی روح آدم می مونه
شاید بعضیا موقتا فراموش کنن که چه روزایی رو پشت سر گذاشتن اما هرگز رد پای این روزا از روح و جسم مون پاک نمیشه
فقط یه اشاره کوتاه کافیه که تمامش جلوی چشم آدم ظاهر بشه . این اشاره می تونه یه عکس ، یه متن ، یه مکان ، یه فیلم ، یه وسیله یا حتی یه روز توی تقویم باشه که برای ثانیه ای حضورش رو به رخ بکشه . بعد چیزی که می مونه خاطره دردناک اون روزاست که با بی رحمی تلاش میکنه که دوباره جون بگیره و چند روز دیگه از عمرمون رو سیاه و کبود و خاکستری کنه و چقدر بد که بعضی از ما با رضایت خاطر دل می سپاریم به ضربه های هولناک خاطراتی که سعی کردیم فراموش کنیم و نتونستیم .
نتونستیم و هر از گاهی غافلگیر می شیم از حضور چیزایی که دوباره ما رو برمی گردونه به ادامه درد کشیدن و دم نزدن
دیگر نمیخواهی مرا با من مدارا میکنی
در گیر و دار رفتنی امروز و فردا میکنی
با دیگران جانانه ای با من ولی بیگانه ای
سودای رفتن داری و انکار و حاشا میکنی
داری به دل مهری دگر شوری دگر داری به سر
خواهی بگویی با دلم این پا و آن پا میکنی
با من عبوس و خسته ای بی اعتنا پیوسته ای
با او شنیدم دم به دم صحبت تمنا میکنی
افکنده ای در آتشم با عشق داغ و سرکشم
اما خموش و ساکتی تنها تماشا میکنی
آن دیگری یک هرزه خو بد نامه ای بی آبرو
افسوس میدانی ولی اما و آیا میکنی ..
بالاخره امروز هم گذشت ، گرچه نیمه جونم کرد تا گذشت . یازده آذر بود یا یازده سپتامبر ؟
بار اولی که باهم بحث شون شد لباس خواباشو با قیچی ریز ریز کرد و گفت دلش خنک شده .
دفعه بعد موهاشو کوتاه کرد ، پسرونه ی پسرونه . اخمای شوهرش تو هم رفت ولی بعد با بدجنسی گفته بود خیلیم بهت میاد .
دعوای بعدی همون چندتا پیرهن و دامنی هم که داشت بخشیده بود اما شوهرش بهش خندیده بود که بالاخره که چی؟
ده سالی ازش خبر نداشتم . دیشب که دیدمش چند دقیقه ای توی ایستگاه اتوبوس نشستیم به حرف . گفت بالاخره ازش جدا شدم . پرسیدم چطوری ؟ گفت : لجبازیامو بیشتر کردم ، غذاهامو سوزوندم ، به خونه نرسیدم ، با خانوادش قهر کردم ، پولاشو حروم کردم ، هر روز دعوا راه انداختم ، یه بار خودکشی کردم ، یه بارم که فهمیدم باردارم کلک بچشو کندم ، سر همین بالاخره طلاقم داد .
شب موقع خواب به این فکر میکردم حماقت یه خانواده چقدر میتونه عمیق باشه که بخاطر هیچ ، با یه ازدواج زورکی ، اینجوری دخترشون رو تحت فشار قرار بدن که برای رهایی دست به هر کاری بزنه !
برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !
برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !
تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر ...
برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !
نمی دونم اسمشو چی میشه گذاشت ؟
این که روز تولدت از سایت کتاب گرفته تا بانک و دوست و آشنا بهت تبریک تولد بگن اما اون یک نفری که ازش انتظار داری فراموشت کرده باشه ؟!
حس خوبی نیست .
تو زن ها را نمی شناسی
آنها
یک حافظه ی عجیب ،
برای نگهداری وقایع عاشقانه دارند
هیچکدام از حرفهایت، یادشان نمی رود
حتی می توانی
تشریح لحظه ای را
که با یک جمله ات دلشان شکست
با جزئیات دقیق ،
دو سال بعد از دهانشان بشنوی...
وعده ها و قولهایت را
طوری یادشان می ماند
که هیچ رقمه
نتوانی زیرشان بزنی
ساعت و روز اولین دوستت دارم گفتنت
لباسی که در اولین قرار ملاقات به تن داشتی
لرزش دستانت
وقتی برای اولین بار دستشان را گرفتی
حالت چشمانت
وقتی اولین دروغ را از تو شنیدند ...
حتی
به راحتی می توانند بگویند
فلان دروغ را فلان روز گفته ای و
واقعیت ماجرا را
از خودت بهتر توضیح می دهند
می دانی
زن ها
موجوداتی هستند
که در عمق رابطه شنا می کنند ...
سیمین _ بهبهانی
خونه جدید شون رو که دیدم گفتم : به به چه خونه قشنگی مبارک باشه !
مرد بادی به غبعب انداخت و گفت : سلیقه منه وگرنه خانمم که بد سلیقست !!!!
به چشمای ناباور زن نگاهی کردم و گفتم : بله کاملا معلومه که بد سلیقست و نگاهی به سرتاپای مرد انداختم و ادامه دادم ولی در عوض شما واقعا خوش سلیقه هستی و نگاهی به سر تا پای زن انداختم .
تک تک سلول های کلیه اعضا و جوارحم خنک شد .
همینجا از مرضیه عزیزم عذر میخوام بابت جوابی که به شوهر بی لیاقتش دادم ولی اگه صد بار دیگه هم موقعیتش پیش بیاد همینطور ضایعش خواهم کرد .
حتما نباید که گنجشک یا ملخ باشی و توی زمستون سرد ، بی غذا بمونی و به مورچه رو بندازی تا معنی " وقتی که جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود؟ " رو بفهمی !
کافیه که مدتی از جون و دل جایی کار کنی و خیلی اتفاقی مریض شی و عکس العمل اطرافیانت رو ببینی تا برات درس عبرت شه !
میتونی وقتی که خوب شدی رفتارت رو عوض کنی و فکر " زمستونت " باشی .
باز هم تلخم !
مثل تمام قهوه های غلیظ دنیا که با شکر هم تلخیشان از بین نمی رود .
زندگی همینه مجموعه ای از هیچ های انسان شده و انسان هایی هیچ شونده !
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
نمیدونم عادت خوبیه یا بد که بعد از انجام کارای صبحگاهیم میام اینجا و وبلاگا رو شخم میزنم و بعد میرم سراغ بقیه روزم ؟!
یه روزایی هیچی گیرم نمیاد و با ذهنی تهی راهی روزمره ها میشم ولی یه روزایی هم خوراک میرسه ، مثل امروز که ته دلم با خوندن پست این وبلاگ یه جوری شد .
http://golenargesi.blogsky.com/1394/08/25/post-2572/%D9%86%D8%B0%D8%B1
خوندن و اندیشیدن بهش توصیه میشود .
پ.ن : درج لینک و عکس وبلاگم خرابه کسی میدونه چشه و باید چیکار کنم درست شه؟