فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

زیبا


چه بسا حقیقت این است که تا کسی ندیده باشدمان ، وجود نداریم ؛ نمی توانیم درست حرف بزنیم تا وقتی کسی به حرفمان گوش بدهد و در یک کلام ، کاملا زنده نیستیم تا زمانیکه دوست داشته بشویم .



از کتاب جستارهایی در باب عشق

نوشته آلن دوباتن 

ترجمه گلی امامی



اندوه


رخدادهای غم انگیز پیاپی ، چنان که باران از آسمان ببارد ، بر روح و جسم دوستان و اطرافیان و مردمم میبارد و من در سحرگاه آدینه ای خیس و ابری ، از پشت شیشه ای بخار زده و گریان ، در این اندیشه ام که چگونه میتوان آرامش و آسایش را به کاشانه شان باز گرداند ؟

افسوس که به دست آوردن هر نعمتی هزینه ای دارد و ما یاد گرفته ایم همواره هزینه ها را بپردازیم بدون اینکه برای خواسته هایمان تلاش کنیم  و آنچه که در آخر نصیبمان میشود هیچ است !



لوپ زندگی من !


امید یعنی تکرار چرخه :

تابستون بگی حال بدم بخاطر گرماست ، پاییز که بیاد ، هوا که خنک شه خوب میشه حالم .

پاییز بگی هوای گرفته و دلگیر پاییزیه که باعث میشه حالم بد باشه ، زمستون که بیاد ، برف و بارون که بباره حالم خوش میشه .

زمستون بگی ، حال بد این روزام بخاطر روزای کوتاه و سرد زمستونیه بهار که بیاد خوب میشم .

بهار بگی بدحالیم بخاطر هوای کسل کننده و خواب آور بهاره ، تابستون که بیاد ، روزای بلند و گرمیش حالمو میزون میکنه .



تو که ترجمان صبحی ...


نفسم گرفت از این شب ...

میروم تا در روشنای روز وجودشان ، در هوای عشق ، نفس تازه کنم !


سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی ...

بیدل و شوریده سر میروم تا به درگاه آفتاب زمینیم ، بنده وار ، سجده کنم !


ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا ...

گریان و خندان ، افتان و خیزان ،  میروم به زیارت که من عمریست زایر کعبه وجودتان هستم !


تو ز خویشتن برون آ ...

با دستان مهربانتان تیمارم کنید که اینبار بیشتر از همیشه ی روزگارم ، زندانی  خویشتن خویشم !




آشنا



زن با چشمان خالی شیشه ای سرتاپای مرد را نگاه کرد . دست جلو برد و یقه پیراهن کرم رنگ مرد را صاف کرد و تار مویی از شانه اش گرفت . مرد پولیور عنابی اش را هم که پوشید زن سوییچ و کیف پولش را به دستش داد و در چوبی خانه را برایش باز کرد . صدای ناله گوش آزار لولای در مثل هر صبح دیگر روحش را خراشید . مرد کفش هایش را جلوی در گذاشت و با گفتن خداحافظی سرد و یخ زده ، خانه را ترک کرد . در دوباره با صدای ناله اما اینبار خفیف تر بسته شد . حالا دوباره زن در قفس طلایی اش تنها شده بود . هر چند که زندان بان رفته بود اما خو کرده قفس را میل رها شدن نیست . صدای تلق تلق صندل های پاشنه بلند مشکی زن سکوت غم انگیز خانه را آشفته کرد . زن خرامان به اتاق خواب رفت تا تخت خواب دو نفره شان را مرتب کند . صبحی سرد و پاییزی بود و آسمان آبی و نسیم و آفتاب بی رمق اما طلایی منتظر و چشم به راه زنی تهی و شکسته بودند تا در صندلی زرد رنگ روی تراس ، رو به گلدان های رز فرو رود و خود را دوباره و دوباره و دوباره لابلای کلمات کتاب هایش جا بگذارد ، گم کند ، از یاد ببرد .

صدای اذان ظهر از بلندگوی مسجد محله که بلند شد و فضا را پر کرد ، زن کتاب را بست ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به آبی آسمان و چند تکه ابر بازیگوش سفید چشم دوخت . اذان که تمام شد چشم هایش رابست و در خلسه ای شیرین فرو رفت . آفتاب پاهایش را گرم کرده بود و پلک هایش را سنگین . چرت نیمروزی کوتاهی در آغوش گرم آفتاب و پیچیده در شال پشمی سیاهش زد . بیدار شدنش نقطه پایانی بود بر سطرهای فراموشیش . نوبت خرامیدن در قفس تنهایی هایش بود و سروسامان دادن به کارهای روزمره . هر چند که اجاق دلش سال ها بی فروغ و بی گرما مانده بود اما عادت کرده بود هر روز اجاق بیفروزد و عطری خوش در فضای آشپزخانه پراکنده کند . عادت کرده بود ساعت ها در سکوتی لرزان و شکننده به گل ها رسیدگی کند ، خانه را تمیز کند ، به کارهای آشپزخانه بپردازد و به همدردش ، ماهی طلایی رنگ لالی که مثل خودش یکه و تنها در زندان بلورینش ، میان گیاهان و سنگ هایی مصنوعی ، زیر نوری مصنوعی میلغزید ، غذا بدهد . عقربه های نقره ای ساعت از پی هم روی صفحه بزرگ مخملی مشکی نقره کاری شده می دویدند گویی که در پی انجام کاری بس مهم ، عجله می کنند و عجبا که از این همه تکرار و تکرار و تکرار هر روزه خسته نمی شدند ! عقربه های خستگی ناپذیر که به نیمه پایینی ساعت می رسیدند ، زن هم به کارهای تکراری و بیهوده هر روزه اش با خستگی پایان میداد و راهی حمام میشد تا تن خسته و روح خسته ترش را به دست قطرات گرم آبی بسپارد که نوازش گونه چون دست مهربان مادرش پوست تنش را می پیمایند ؛ قطرات آبی که می توانستند برای لحظاتی پیکر سردش را گرم کنند . سرانجام دل از نوازش های بی چشمداشت قطرات سخاوتمند آب می کند . نوبت رسیدگی به پوست نرم گندم گونش میرسید و از پس آن خشک کردن موهای سیاه چون بختش و پوشیدن لباس هایی که در نهایت ظرافت و دلتنگی انتخاب و خریداری شده بودند . شب که چادر سیاه خود را به سر زمین و زمینیان می کشید و چراغ نقره فامش را روشن می کرد ، زن آسوده از براق کردن قفس طلایی اش منتظر زندان بان می نشست و در این انتظار همچنان سکوت یارش بود ، اینبار با قلمی سیاه به سیاهی موهایش و کاغذی سفید به سفیدی رویاهایش . قلم که لابلای انگشتانش جای میگرفت دستش بسان اسبی رمنده ، بی افسار ، روی دل سپید کاغذ می تاخت و در چوگانی کوتاه با معانی و الفاظ ، با کلمات فواره ای از احساس می ساخت و سپس زندان بان بود که بر سکوت شرمسار خانه از آرزوهای زنده به گور شده زن ، فرود می آمد و لب زن روزه می شکست با سلام و احوال پرسی ای کوتاه و بی معنی . سکوت می شکست و صدای تلویزیون طنین انداز میشد در فضای عطرآگین خانه . در مسابقه بی پایان عقربه های سمج ساعت ، مرد جیبهایش را خالی میکرد ، لباس از تن می کند و دوش می گرفت و زن آنچه را که شام می نامیدندش ، روی میز مهیا می کرد . سپس دو غریبه آشنا ، رو در رو ، از آنجایی که هیچ حرف مشترکی برای گفتن به هم نداشتند ، گوش به اخبار داغ و دروغ روز می سپردند و از طعم خوش غذا لذت میبردند . هرچند که همچنان عقربه ها از پی هم در مسابقه ای که تنها بازنده اش زن بود ، می دویدند اما آن روز دیگر به سر آمده بود . زن مشغول مرتب کردن میز میشد و مرد میان سکوت مضحک بینشان ، در هیاهوی ملال آور برنامه های تلویزیون ، پیپ چوبی اش را آماده میکرد تا دودی بگیرد . این گونه روز به پایان میرسید و هر دو سر به بالین می گذاشتند . بالینی که از مرد فقط خاطره خوابی عمیق داشت و از زن فقط خاطره اشک هایی گرم ...

و این بود سرانجام تمام آن آرزوهای طلایی دخترکی که دل به باد سپرده بود و تن به عرف و قانون جامعه ، آرزوهای مرده ای که زیر پای حقیقت و واقعیت به گوش دخترک سیلی زدند و جان سپردند تا از او زنی بسازند مقبول و مطیع اما دلمرده و آزرده خاطر و افسرده و لال مسلک



میراث


حال بد این روزهایمان میراث نادانی و ساده لوحی پدرانمان است . پدرانی که نان را تبعید کردند و قحطی را چون لات و منات و عزی با دست خود پیکر تراشیدند و بر محرابشان کمر به ستایس خم کردند و اینک شاهد قربانی شدن دختران و پسران شان هستند به فرمان بت های خود ساخته ای که خود نیز ادعای خدایی شان را  باور کرده اند !



غیرتمندان تبریک


ملت فهیم و مسلمان ایران زمین ، پیشرفت های یکی پس از دیگری را به شما و مسئولین زحمت کش ! مملکت تبریک می گویم . باشد که همواره با وجدانی راحت و شکمی سیر و حساب بانکی ای پر سر به بالین بگذارید چرا که کشور گلستان است و همه کس در این گلستان بی غم .




پ.ن : مگر نه که از کارتن خوابی به گور خوابی رسیدن پیشرفته ؟

دلم پاره شد ، خدایا کجایی ؟



زنده باد آلزایمر !


خیلی وقتا باید پستی و بلندیای زندگی رو نادیده بگیری . باید خودتو بزنی به بیخیالی . باید صبح که از خواب پا میشی پیرهن قرمز بپوشی ، ناخن هاتو لاک بزنی ، واسه دل خودت آرایش کنی ، آهنگای شاد بی سروته بگذاری و باهاشون قر بدی ، پنجره ها رو باز کنی ، گلدونا رو آب بدی ، آشپزی کنی و ادای آدمای خیلی شاد و بیخیال رو در بیاری . باید وانمود کنی که غصه نداری ، هوا آلوده نیست ، برگای گلات زرد نشده ، عزیزانت مشکل ندارن ، غربت کشکه ، مریض نیستی و حالت خیلی هم خوبه . خلاصه این که برای ناملایمات زندگی شکلک در بیاری . 

فقط اگه این کارها رو کردی نباید از خواب آورها غفلت کنی چون از قدیم گفتن جواب های ، هوی هست .

شب که برسه و بیخواب شی ... دهنت صافه ...



پ.ن : خداجونم طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه ، تو که خودتو از کسی دریغ نمیکنی ؛ میکنی ؟


هعی


نمیدونم زندگی دقیقا چیه ؟

ولی اغلب اوقات چیز خیلی غمگینیه

و کمی غیر قابل تحمل

و البته مزخرف



:|


شبها خیلی طولانی شدن  یا من بی طاقت ؟؟



آدمی را آدمیت لازم است



متنفرم از این همه نفرت و نژاد پرستی                           

ما چه مرگمون شده ؟                        

چجوری دلمون میاد به انسانی نفرت بورزیم ؟

چرا یادمون رفته که انسانیت در درجه اول اهمیت قرار داره ؟

این همه مرگ بر این ، مرگ بر اون چیه که ورد زبونمون کردیم ؟

ملیت و قومیت و دین ، رنگ و زبون و ... معیار میزان انسانیت نیست .

چطوری کسیکه آرزوی مرگ انسانی ، هم وطنی ، هم دینی و ... رو داره اسم خودش رو انسان میگذاره ؟

شرم بر تویی که به این آسونی همه چیز رو فدای عقده های کور و سیاهت میکنی .

ننگ بر تویی که شرافت نام انسان رو لکه دار میکنی .


غمگینم از سرطان نادانی و نژادپرستی که داره نوع بشر رو به دست خودش نابود میکنه .


به یاد بیاریم و بفهمیم معنی درسی که شاعر بزرگمون بهمون داد و یک عمر طوطی وار زمزمه کردیم و برای جا نموندن از قافله ، به به و چه چه کردیم که چه زیبا گفت و عجب پر مغز گفت سعدی :


تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت




پ.ن : بس نبود دشمنی بین ایرانی و غیر ایرانی ؟ که حالا نوبت رسیده به اینکه ترک و لر و گیلکی و مازنی و بلوچ و عرب و کرد و فارس به جون هم بیفتیم ؟ شرم برما .

:(


تبریک !!!


شاید دیگه الان ، بعد از این همه سال ، وقتش رسیده باشه که به پاس این همه همراهی و صبوری بهت بگم ، عشقم ، تولدت مبارک .

هرچند فقط چندتا سایت و بانک یادشون مونده که بهت تبریک بگن !



دو نفره ای بی تو


امروز هوا دونفره بود . از اون دو نفره هایی که به هم زنگ میزدیم و قرار می گذاشتیم که با هم ، شونه به شونه ، قدم به قدم ، نفس به نفس ، تو خیابون روی برگای زرد و خیس ، بی چتر زیر بارون نم نم ، راه بریم و حرف بزنیم . بینی هامون از سرما سرخ بشه و دستامون کرخ و فکامون بی حس .

آره از همون هوا دو نفره هایی که آخرش به یه شیرکاکائوی داغ ختم میشد تو بستنی فروشی سر میدون نزدیک خونه هامون و بعدش ، بعد از اون همه حال خوب و نشاطی که به هم بخشیده بودیم ، تو اون سرما ، با پاهایی که گزگز می کردن بدو بدو خودمون رو می رسوندیم خونه در حالیکه سرتا پامون خیس شده بود . 

همون روزای خیلی خیلی خیلی دور که بعد از رسیدن به خونه و دوش آب داغ گرفتن تازه می نشستیم پای تلفن و نقشه می کشیدیم که دفعه بعد کدوم خیابون رو گز کنیم .

عزیز دلم

جای تو حسابی خالی بود

بی تو امشب

گز کردم تمام خاطرات را

زیر آسمانی ابری

روی برگ های خیس و زرد

در آغوش باد کوبنده ای که به رخ میکشید جای خالی صدایت را

بی تو هیچ پاییزی به دلم نمی چسبد

و هیچ بارانی طراوت نمی بخشد



پ .ن : گل قشنگم شادم از اینکه می بینم در کنار همسر و بچه هات دلگرم و سرگرمی . تو که آروم باشی ، دلم آرومه ...




لحظه های انتخاب


شاعرمسلک بود و عاشق پیشه

خیلی فعال و مقتدر با اعتماد به نفسی بی نظیر و موفق در تمام زمینه های زندگی فردی و اجتماعی

فقط یک ایراد خیلی بزرگ داشت

خواسته و ناخواسته خیلی منو می شکست و خرد می کرد

من ضعیف نبودم فقط بهش اعتماد کرده بودم

چاره ای نبود جز خداحافظی ای که شاید در آینده متوجه میشدم بهترین کار زندگیم بود و یا بزرگ ترین اشتباه زندگیم

الان اون آینده رسیده و من دیشب در معراجی از پس این همه سال ، دوباره به اون روز سخت و دردناک برگشتم و درست در لحظه انتخاب ایستادم و اگری جانکاه به روحم چنگ انداخت !


اگر اون روزها با بحث و گفتگو در صدد حل اختلافات بودیم ...




تنها یاور همیشگیم


گفت : خوب خودت با خودت خلوت میکنی و خوش میگذرونی !

جواب دادم : بهش مدیونم . تنها کسی بود که تو سختیام تنهام نگذاشت !

و این گونه بود که زمینه بحث و دعوایی دیگه فراهم شد !