فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

گویی خواهی مرد اما ...


دلتنگتم لعنتی ، خیلی دلتنگ

وقتی دست کس و کارتو  می گیری و میری و پشت سرتم نگاهی نمیندازی طبیعیه که ندونی چقدر همه دلتنگیم ...



" دلتنگی اتفاق عجیبیست

گویی خواهی مرد

اما

نمی میری "

                          جمال ثریا






تفکر گنوسی


گنوسیان ( نخستین حکمای الاهی ) متفکرانی بودند که در عصر تازه ی تفکر دینی ، پس از عهد کهن باستانی به وجود آمدند . وظیفه آن ها با تجربه ی گنوسی بنیادی شان مشخص می شد که عبارت بود از طرح نظری عمومی درباره ی حقیقت موجود ، که برای صاحبان این نظر اعتباری غیرقابل تردید داشت . این نظر بر وجود کیهانی ضد الاهی استوار بود و از غربت انسان در درون آن ، و وجود خدایی ناکیهانی سخن می گفت . بر این پایه ، مکاتب گنوسی به ذکر تاریخی می پرداختند که در طی آن هستی چنین شرایطی 《 غیرطبیعی 》 یافته است ، تاریخی که مراحل وجود یافتن هستی را از آغاز بیان می کرد و در پرتو عرفان ، تصور انسان را از حقیقت اعتلا می بخشید و اطمینان به نجات اخروی را در دل ها می نشاند . روش بیان این مسائل پیوسته اساطیری بود ، اما این اساطیر ( با مظاهر ، بنیان ها و روایات ظاهرا مبتنی بر زنجیره ی رخداد وقایع ) نمادی بود آگاهانه بر ساخته از نظریه ای ماوراء الطبیعی .

دو گونه نظام در این مکتب وجود دارد که یکی را ایرانی و دیگرای را سوری خواندیم . این هر دو نظام نکته های واحدی را درباره ی نا به جا افتادن وجودی ماوراء طبیعی یادآور می شوند و آن را توجیه می کنند ، هر دو مبتنی بر دو بن اند ، مبتنی بر اختلاف میان خداوند و جهان ، جهان و انسان ، روح و تن . گونه ی ایرانی ، با انطباق دادن خود با تفکر زردشتی ، با ثنویتی از دو اصل مخالف شروع می کند و عمدتا بدان می پردازد که چگونه تاریکی در آغاز به در دام انداختن عناصر روشنی قادر شد ؛ یعنی به شرح داستان پدید آمدن جهان می پردازد ، که آن نبردی است انباشته از شکست ها و پیروزی ها ، و به وجود سرنوشتی الاهی که انسان پاره ای از اوست و وجود جهان نتیجه ی ناخواسته ی آن آمیزش و جدایی ، در اسارت و آزادی . تفکر سوری می کوشد که ثنویت و نا به سامانی های متعاقب آن را در نظام آفرینش ناشی از یک منشاء واحد و تجزیه ناپذیر ببیند و آن را بر پیوند شناسی مقامات الاهی مشخص مبتنی سازد که یکی از دیگری به ترتیب پدید آمده اند و به مرور روشنی آغازین ( با غرقه شدن در مقولات گناه ، خطا و کوتاهی ) تیرگی گرفته است و این 《 هبوط 》 درونی الاهی منجر به نوعی تباهی ناشی از غربت زدگی نفس شده است که خود وجود این جهان است . در هر دو مکتب داستان با آشوبی در عالم علیا آغاز می شود ؛ در هر دو مکتب وجود جهان ، معرف شکستی الاهی است که جبران آن ضروری است ، هر چند که این عمل به روشنی تحمیل شده است . در هر دو مکتب نجات اخروی انسان نجات خود خداوند نیز به شمار می آید . تفاوت فقط در این است که آیا این مصیبت از بیرون و توسط تاریکی آغاز شده ، یا از درون روشنی پدید آمده و تاریکی محصول آرزوهای تباه است و نه باعث آن . شکست الاهی و ایثار در یکی برابر است با گناه و خطایی الاهی در دیگری ، دل سوزی برای روشنی گرفتار آمده در یکی برابر است با تحقیر معنوی کوری خالق مادی در دیگری ؛ و در برابر ، آزادی نهایی الاهی در یکی بازگشت به شکل ازلی از طریق یافتن آگاهی در دیگری است . 



پ.ن : اینجاست که به ریشه بعضی اعتقادات و افسانه ها پی بردم .



راز آلود


_ درود بر تو باد ، ای نیکو در میان بدان ،

    ای درخشان در میان تاریکی ،

    خدایی که در میان درندگان خشم آگین زیست میکند ،

     کیان اند که حرمت او را نمی شناسند .


+  بیا برای آرامش او که مرده است ،

     بیا ای گنجینه ی صفا و آشتی !


پس پشت این کلمات چه رازی نهفته بود که دلمو اینجور لرزوند ؟ این قدر دلمو گرم کرد ؟ چرا به کامم شیرین نشست ؟؟؟؟



چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند ؟؟؟


کدوم افسانه هست که ریشه در حقیقت نداشته باشه ؟

کدوم حقیقت هست که در طول قرون و اعصار متمادی شاخ و برگی بهش نداده باشن ؟

حقیقت و افسانه چنان در هم پیچیدن که گاهی مرزهاشون غیرقابل شناسایی میشه !

آیا افسانه ها هستن که حقیقت رو زنده نگه داشتن یا حقیقت واسه زنده موندن خودشو لای افسانه ها پیچید و مخفی کرد ؟

چقدر همه چیز جهان درتضادی هماهنگ و همسو هست؟

همه چیز در عین سادگی بسیار پیچیدست ، در عین عیانی پنهان هست ، در عین اعجاب انگیزی ملموس و روزمرست !!!!!!!!

آیا این ما نیستیم که در مداری دوار سرگردانیم ، به دور مرکزی که هرجا بریم و هرکار کنیم بازهم تو فاصله ای مشخص و معین در حال طواف کردنش هستیم؟

سفر شاید بهانست برای باز رسیدن به نقطه اولی که بودیم !؟

اما نه ، چیزیکه توی این سفر دایره وار به دور مرکز عوض میشه  ، نه مبداء هست نه مقصد و نه مرکز این سفر و نه حتی منازل سفر ، فقط خود خام ماست که پخته میشه ...


پنج شاکینه ی پدر بزرگی : هوش ، دانش ، اندیشه ، تدبیر و قصد

پنج شهر پادشاه تاریکی : دود ، آتش ، باد ، آب و تاریکی



امیدم تویی ، تو تنها امیدم


میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی فکر نمی کنم چندان حقیقت داشته باشه .

سال قبل بهار شادی داشت و پایانی تلخ ... و امسال با روزهایی سخت و تلخ آغاز شد ... به این امیدم که اگر عمری بود با روزهایی شاد به پایان برسه . انسان همواره با امید بوده که تونسته زنده بمونه !



اندوه


جهان آبستن حوادث تلخیست .

من در انتظار حدوث تلخکامی ها هر لحظه جان خواهم داد.

بیتاب آرامشم اینک .

هشداری برای به خاطر سپردن


نوشته های کتاب ها ، آیه منزل نیست !

فقط در بهترین شرایط ، درک و دریافت انسانی چون خود ماست ، بی غرض و بی مرض در مورد مسئله ای مشخص . پس هر وقت کتاب به دست می گیری مطمئن باش که خالی از اشتباه و ضعف هم نمی تواند باشد . در نتیجه عاقل باش و عقل و درکت را بی تفکر و تعقل و تدبر و تامل به دست نویسنده نده که اگر چنین کنی به کجاها که برده نخواهی شد !




حکایت های آشنا


" الکساندر بورژیا " نماینده ای نزد " ساوونارولا " فرستاد و به او تذکر داد که چون او کشیش ها را به فضایل اخلاقی دعوت میکند و توده مردم را برای طلب حقوقشان میخواند ، آن ها را در واقع فاسد و تباه میسازد !

و شاید جناب پاپ میخواست بگوید از خدا بترس ! دست من و فرزندان و یاران و کارکنان مرا در غارت زمین و برده ساختن مردم و پاشیدن تخم شر و بدی ، فساد و بدبختی در هر مکانی آزاد بگذار !


" معاویه بن ابی سفیان " به " علی (ع) " پیغام داد که : اما بعد ، علی ! در دین خود از خدا بترس !

و شاید میخواست بگوید از خدا بترس ! دست من و فرزندان و یاران و کارکنان مرا در غارت زمین و برده ساختن مردم و پاشیدن تخم شر و بدی ، فساد و بدبختی در هر مکانی آزاد بگذار !


چقدر آشنا ؟!

چقدر ملموس ؟!

چقدر تکراری ؟!



تعجبناک


إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ


ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم باشد که بیندیشید


به تفسیر دکتر بازرگان :

نازل به معنی ساده شده در حد درک و فهم است و عربی به معنی زبانی سلیس و روان است و تعقل به معنی کاربرد دانش ، نگهداشتن دانش و استفاده از دانش است .


پس نتیجه این میشه که : ما قرآن را ساده شده و در حد درک و فهم شما به زبانی سلیس و روان فرستادیم تا از  دانش آن استفاده کنید .



پ . ن : سلیس و روان و ساده شده در حد فهم و درک ما که این باشه ، اگه میخواستی پیچیده و سخت و گنگ بفرستی چیکار میکردی ؟؟؟





گلایه



آخ که تو اقیانوس شب سوختنم کسی ندید

تو برزخ بیداد شب کسی به دادم نرسید


خدایا من فراموشکارم خودت شاهد باش


طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
چشمه سار طبع من دیگر نمی جوشد ولی
جویبار اشکم آهنگ روانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
هر چه گردون می کند با ما نهانی می کند
دور اکبر خوانی ما طی شد اکنون یک دهن
از اجل بشنو که با ما شمر خوانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
شهریارا گو دل ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند



شاعر : محمد حسین بهجت (شهریار)



دعا


پروردگارا

هر از گاهی در گوشه و کنار مملکت وجودم " گیوم کالی " قیام میکند ، بیا و اینبار تو حامیش باش ، به او برنامه و نظم و سمت و سو بده تا پیروزی اش حتمی باشد .


آمین یا قادر



آرزو


پروردگارا تنها و تنها یک آرزوی مرا برآورده کن : لاتعبدو الا الله ..


تو خودت بهتر میدانی که چه امیدها به همین یک آرزو بسته ام !



از جستارهایی در باب عشق


چه بسا حقیقت این است که تا کسی ندیده باشدمان ، وجود نداریم ؛ نمی توانیم درست حرف بزنیم تا وقتی کسی به حرفمان گوش بدهد و در یک کلام ، کاملا زنده نیستیم تا زمانیکه دوست داشته بشویم .



حسرت خوردن نمیتواند برای همیشه شامل کسانی که می شناسیم بشود زیرا خصوصیت هایشان برایمان شناخته شده است و لاجرم فاقد جادوی اشتیاقی است که لازمه آن است . صورتی را که فقط برای لحظه ای یا ساعتی میبینی و برای همیشه ناپدید میشود ، کاتالیزور رویاهایی است که نمیتوان مشخصش کرد ، نیازی که قابل تعریف نیست و به همان نسبت هم سیراب نشدنی است .


از الن دوباتن

ترجمه گلی امامی