فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

از زبان تاریخ


کسانی که از حکومت ها انتظار اصلاح دارند ، بدون شک از تاریخ ترقی و پیشرفت ملتها بی اطلاعند .

اینک تاریخ در برابر چشم ماست و به ما می گوید که حکومت ها در هر دوره و هر کشوری جزء آخرین دستگاه هایی هستند که در صورتی که موانعی بر سر راهشان نباشد به ایجاد اصلاحات دست می زنند .

آیا ملت های اروپایی از برکت وجود حکومت ها تا این اندازه ترقی کرده اند ؟

هرگز ! آن ها از راه کوشش و اتحاد کلمه و بلند کردن سرها و راست کردن کمرها و برپا ایستادن و راه رفتن و مهار حکومت ها و به پیش راندن آنها به این مرحله رسیده اند ! 



دکتر جرج جرداق از قول شبلی شبیل در کتاب امام علی 



کسی شاید باشه شاید ...


تنهایی شاید یه راهه

راهیه تا بی نهایت

قصه همیشه تکرار

هجرت و هجرت و هجرت


اما تو این راه که همراه

جز هجوم خارو خس نیست    

کسی شاید باشه شاید

کسی که دستاش قفس نیست...                          



پ.ن:هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد منه ساده به خیالم که همه کار و کسم شد ...


فاصله ی آنچه هستم و آنچه می خواهی


سلام خدا جونم ، خدای مهربونم

منو شناختی ؟ منم ، مخلوقت

یه سوال داشتم از حضورت

تو که بزرگی ، تو که دانایی ، تو که محیطی

بگو بدونم

چقدر دیگه مونده تا بشم بنده ات ؟؟؟



مسیح مصلوب ، حسین شهید !


چه خدای ترسناکیست خدایی که در ازای قربانی گرفتن بهترین آفریده خود ، خشمش از کردارناشایست نوع بشر فرو می نشیند و گناه سایرین را به خون قربانی اش می بخشد . چه عدالت فراگیری ! و چه پیام وحشت زایی ! چه راه رستگاری ای را نشان بشر میدهد این خدای قربانی پذیر خشمگین عادل مآب !


چه خواب از سرم ربود این پیام مستقیم مسیحیان که ردی از خود بر خون حسینمان به جا گذاشته !


دست های پلیدی در نهان در کارست تا راه شهیدان راه حق را به نرمی و آرامی به سوی دلخواه و مطلوب دنیوی خود کج کنند مبادا خواب خرگوشی نوع بشر به بیداری با حق و حقیقت آشفته گردد و کساد شود بازار دین فروشان دنیا پرست آزمند .


چه سودی از تجارت مرگ می برند این سوداگران ناحق خون ؟




سخنی از امام علی (ع)


آه از کمی توشه و دوری راه و درازی سفر و بزرگی مقصد ...



زیبا و دلنشین


یک آهنگ زیبا و دلنشین از سالار عقیلی با نام عشق دیرین



دانلود آهنگ

http://s9.picofile.com/file/8306742626/Eshghe_Dirin_IRMP3.IR).html 

عشق دیرین



دوباره تو


با کمی تاخیر ، سلام به شهریور


کاش فقط کمی خنک باشی و خیلی مهربون تر از هر سال




من ، سرزمین من


تو سرزمینی که انتخاب مردم ، همیشه تاریخ ، دیکتاتوری بوده ، کاش رضاخان ها استیلا یابند .




شگفت زدگی حضرت علی (ع)


علی بن ابی طالب هم با تعجب می پرسد :

 " شگفتا ! آیا خلافت و حکومت با رفاقت و خویشی هم می شود ؟ " 

و ما دیدیم و تجربه هم ثابت کرد که بله می شود !!!



از کتاب امام علی صدای عدالت و انسانیت



ننگ بر ما


حال انسانیت مان خوب نیست ، ما را چه می شود ؟ به جایی رسیده ایم که اگر به ما بگویند حیوان ، باعث افتخارمان می شود . چه گرگ باشیم چه الاغ ، چه تمساح و چه بوزینه ، یا هر موجود دیگری ، افتخارش بیشتر از انسان بودن است . حالمان خوب نیست ؛ روحمان مریض است ؛ شاید هم رو به احتضار . چیزی به نام رحم و مروت و جوانمردی و وجدان و ... در بینمان کمیاب یا شاید نایاب شده . مارا چه می شود ؟ در این لحظه از تاریخ وجودی خویش ، شرمگینم از انسان بودنم که مرا در ردیف پلیدانی چون قاتلان آتناها و بنیتاها و کیمیاها و ... قرار میدهد ! چرا اینقدر تعداد این پلیدان رو به افزایش است ؟ مسئولش کیست ؟ بغض دارم و غمگین و شرمگین ، چشم هایم خیس خیس است و قلبم محز ون و عزادار . حالم خوش نیست !



فقط من ، فقط اون


فقط من بودم و اون

توی تاریکی مطلق اتاقی بی در و پنجره

گوشمو صدای قشنگش پر کرده بود . پر از حرفای قشنگی که تشنه شنیدنش بودم از همون حرفایی که روحمو جلا می داد با صدایی که آهنگ دلنشینش قلبمو وادار می کرد به طپیدن .

مشامم پر شده بود از عطر دل انگیز تنش . وجود عزیزی که نمیدیدمش اما با لمس کردن خطوط ظریف منحنی های پیکرش پی برده بودم زیباترین شاهکار دنیاست .

توی اون زندگی سراسر عشق و آرامش دلخواسته ، تنها آرزوم تابیدن نوری بود تا بتونم چهره همدم و همنفس و همه کسم رو ببینم .

بت من زیبا و دوست داشتنی و همه چی تموم بود .

بیچاره اونایی که بیرون از اون اتاق ، هیاهوشونو می شنیدم اما بتی به زیبایی بت من نداشتن .

بیچاره ها

زمان پرشتاب می گذشت ، آرزوم بارها و بارها تو دلم تکرار شد ، خواهش شد ، تمنا شد ، التماس شد و صنم من لحظه به لحظه محبوب تر و خواستنی تر .

بالاخره یه روز از راه رسید که از بزرگی آرزوم تن اون دخمه طاقت نیاورد و شکاف برداشت و از پی اون دیواره هاش فرو ریخت و ناگهان ... هجوم چیزی به ریه هام داشت خفم می کرد و ازدحام چیزی پشت پلک هام ، کورم . تنم مور مور می شد انگار تو آغوش سرما فرو رفته باشم . احتمالا داشتم می مردم ، دست و پا زدن بی فایده بود ، مرگ باید همین شکلی باشه . 

دیدی آخرش نتونستم عشقمو ببینم ؟

نشد چشم به چشماش بدوزم و باهاش نجوا کنم ؟

بی هوش شدم

شایدم مردم

ولی نه نمرده بودم . چشمامو باز کردم متحیر و مبهوت به آدمای اطرافم نگاه کردم به فوجی از زیبا رویان و خیلی از زشت رویان ! به دخمه های قد برافراشته و به آوارهایی فرو ریخته ! و گوش سپردم به نغمه هایی بهشتی و صداهایی گوش خراش ! در این ازدحام شگفت آور ، مشامم نوازش شد با عطرهایی بس مدهوش کننده و در میانش آرزده شد با بوهایی متعفن ! جهانی بود معجون العجایب !!! کم کمک به اون محیط عادت کردم . هیجان باز متولد شدن که فرو نشست ، به خودم اومدم . باورم نمی شد که به آرزوم داشتم می رسیدم فقط کافی بود برگردم و نگاهش کنم . ضربان قلبم زیاد شده بود ، بی تاب شده بودم ، چشمامو بستم ، نفس عمیقی کشیدم ، ریه هام پر شد از هوای تازه ای که داشتم به وجودش عادت می کردم و آروم به سمت گرمای تنش برگشتم . آماده بودم برای در آغوش کشیدنش ، برای بوسه باران کردنش ، برای پرستیدنش .

 با التهاب چشمامو باز کردم و از ترس میخکوب شدم . این موجود کریه المنظر و گندیده نمی تونست دلبر من باشه . نه ، دلبر من صداش خوش آهنگ و زیبا بود ، خوبرو بود و حوری صفت با نفسی مشک افشان ، این موجود نمی تونست دلبر من باشه . نه ، حتما من اشتباه گرفتم . گیج و گنگ یک بار دیگه اطرافم رو با نگاهم کاویدم تا شاید دلبرم پیدا شه . باورم نمیشد . نه ، امکان نداشت صنم من همین موجود هولناکی باشه که روبروم نشسته . حالم بد بود ، خیلی بد . جهانی به سرم آوار شده بود و مثل کوه روی سرم سنگینی می کرد . باور نکردنی بود اما حقیقت داشت . عمری با من دروغینی زندگی کرده بودم که با خودبینی و خودخواهی و غفلت از واقعیت ساخته و پرداخته بودم . بله خالق این موجود خودم بودم ولی حالا که از دخمه منیتم بیرون افتاده بودم تازه چشمم به حقیقت خلقتم بینا شده بود و درست از همین لحظه تاریخ ، از همینجا ، رسالت انسانیتم آغاز میشد تا با دل کندن از همه اون چیزهایی که اسباب خلقتم بود ، مخلوقم رو به قربانگاه ببرم ، ابراهیم وار ؛ تا شاید از مسلخ با منی برگردم اسماعیلی گونه .

البته همیشه راه دومی هم هست ، خو کردن به واقعیت وجودی مخلوقم !



انتخابی دیگه


یه درد تو روحمه !

یه چیزی شبیه بیرون اومدن از یه کمای طولانی .

یه درد عمیق شبیه تحمیل شدن دوباره زندگی ای که یه بار ترکش کردی و به تموم شدنش دل خوش کردی اما ادامشو به زور بهت تحمیل می کنن ؛ تو دیگه اونو نمیخوای ، اما چاره ای هم جز ادامه دادن نداری .

یه دفعه از اون خلسه شیرین و آرامش بخش می کشنت بیرون و می بینی علاوه بر تحمل درد دوباره بودن و ادامه دادن باید درد غریبه بودن توی دنیای خودت رو هم تحمل کنی !

کسایی که میشناختی دیگه اونی نیستن که بودن !

چیزایی که میشناختی دیگه اونجور نیستن که بودن !

دنیا عوض شده و تو با این کمای چندساله و شیرین از همه چیز عقب افتادی . حالا یا باید تلاش کنی و خودتو به بقیه برسونی یا تو غار تنهایی خودت گذران عمر کنی .

کاش میشد مثل اصحاب کهف انتخابی دیگه داشت !!!



:)



سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

هر چه بر سر ما می رود ، زیر سر اوست





سنگ گور


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم


ای رفته ز دل ، راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم


من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودا زده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ، به سر داشت


من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود


من او نیم ، آری ، لب من ، این لب بیرنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت


بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آنکس که تو می خواهیش از من ، به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد


من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من ، این دل بی مهر

سنگیست که من بر سر آن گور نهادم



از زنده یاد سیمین بهبهانی


پ.ن : ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته زخاطر ...