فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام
فصل به فصل زندگیم

فصل به فصل زندگیم

خط به خط روزهام

انگلیسی ها و ...


جناب اکهارت سلام

من یه ایرانی هستم که چندتایی کتاب خونده و حالا که به کتاب های تو رسیدم از خوندنشون میترسم . آقای تلی تو یه انگلیسی هستی و هر آدمی در هر کجای این منظومه شمسی باید ، باید ، باید ، از یه انگلیسی بترسه . قطعا بعد از خوندن هر جمله از نوشته های تو به خودم یادآوری میکنم که مواظب باش نویسنده یه انگلیسیه ! 




سوگ


کلام را باد برده است انگار و هر آن چه باقیمانده جز برگ خشک بیجانی نیست که دستخوش رقص نسیم گشته تا آرام برزمین بیندازدش.
جز رقص این برگهای بیجان بر صحنه سپید کاغذ نه جانی جاریست و نه جانداری و نه جانبخشی
به گلایه برآمدم ، دریغ از صف منظم و معنادار حروف
واژه ها حزین و بی جنبش حتی به سرپنجه قلم هم خطور نمیکنند
این بخل قلم نیست
بخل رقص واژه ها هم نیست
این مرگ اعتماد و اعتباریست که دردش هر روز رو به فزونیست و عظمتش آنقدر زیاد که نه به کلام گنجد و نه در وصف واژه آید .
شاید اکنون قلم و واژه و کاغذ باهم به سوگ اند
به سوگ چون تویی ...



تیکه کتاب


اگر انسان ها به جای درک چیزهای ناخوشایند آن ها را حذف کنند نمی توانند به زندگی ادامه دهند.



نصیحت


خردمندانه بخواه ؛ چون ممکن است هرچه بخواهی به دست بیاوری .


پیام گمگشته از مارلو مورگان



سلام طبیب



می نشینم لب ایوان خاک گرفته تشنه لب ، کنار چتر پهن شده گل های ناز یخی زیر آفتاب داغ و سوزان ظهر کویری . فضای اطرافم پر است از سکوت دلنشین ظهرهای کودکی ام ، آسمان بلند و آبی ، پاک و آرام بالای سرم می درخشد . دست روی خاک زمین می کشم و با خودم می اندیشم : تنها همین یک نقطه از زمین پهناور خداست که به من این آرامش بی نظیر را هدیه می دهد .تنم تبدار می شود از گرمای سوزان خورشید . بی تکلف ، دراز می کشم و دل میدهم به ارامش و سکوت و گرما و روحم را به دست طبیب می سپارم تا تیمارش کند .



خیانت و حقارت


فقط از قدرت جهل بر می آید که انسانی به خواست خود ، استثمارگران را خواهش و التماس کند که وی را به زیر یوغ نوکری و بردگی  و بندگی خویش بپذیرند و شگفت آور آنکه تمام مخارج آیین پذیرش بندگیش را هم از جیب خود و ملتش بپردازد !


این است چکیده پذیرش آیین فراماسونی




از کامران رسول زاده


من باور نمی کنم که زمین گرد باشد

از هر طرف که می روم

به خودم نمی رسم !



والا


ما بدین درنه پی حشمت وجاه آمده ایم
ما فقط بهر تماشای جهان آمده ایم




نصیحتی از ولتر



" بزنید و دست های خود را پنهان کنید " !!!!

       ولتر



اتفاقی نمی افتد


آدم های هر سرزمینی نگاه خاصی دارند ، نه چشم های خاصی ، ته چشم هایشان یک چیزی هست که می گوید اهل کجا هستند . دست کم هموطن های ما این جورند و این به گمان من مربوط می شود به زبان و لحنی که با آن فکر می کنند و گذشته ای دور که در ژن چشم ها باقی مانده .




سیزده


من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم !



سوال


نمیدونم سال آینده این موقع هستم یا نه ؟



پ.ن:اینو هیچکس نمیدونه ولی من بیشتر از همه و رفتنی تر از همه


نجوا


خدایا ممنون که امشب بچه هایی اینجا ، درست زیر سقف آسمون همین شهر با لبخند رضایت به خواب رفتن

خدایا ممنون که تعداد زیادی از خیرینمون جای جای زمینت امشب سبکبار با دلی آسوده به خواب رفتن

خدایا ممنون که ما رو انتخاب کردی و وسیله قراردادی تا رابطی باشیم مابین این فرشته ها

خدایا ممنون که از بین این همه آدم مارو خوندی و این حال خوب رو مهمون دلمون کردی

خدایا خستگی چنین شب هایی رو به جون و دل میخرم که لبخند تو از پشتش پیداست

ممنون که هنوز آدمهایی با دل بزرگ و مهربون پیدا میشه که چنین کانون عشقی رو بنا بذارن و از هیچ گونه کمکی برای پیشبرد اهداف نوع دوستانه رویگردان نباشن

خدایا دل های همه ما رو به نور عشقت گرم کن که تا زنده ایم کمر به خدمت خلق ببندیم


یک یادداشت قدیمی


چقدر خوابم گرفته
روی تخت دراز می کشم و گرمای تنت رو کنار تنم تصور می کنم با صدای منظم نفسات که نشون میده خوابی .
تو آرامش خیالی که کنار توی خیالی دارم پلکام سنگین شده !!!!

چهارشنبه 5 اسفند 94


پ . ن : چقدر بزرگ شدی عزیزم ! دیگه عطر تنت داره فراموشم میشه .
:(