ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از سر صبح روی صندلی توی تراس چمباتمه زده بودم و چون بخاطر بیماریهای پی در پی اخیر ضعیف شدم و با مختصر سرمای هوا حسابی یخ میکنم و لرز میفته به تنم ، روسری بزرگ پشمیمو دورم پیچیده بودم و کتاب میخوندم . همون که اولین بار با دیدنش گفتی : اوووووووه چقدر بزرگه عین ملافه می مونه ! و من کلی به حرفت خندیده بودم . هیچکس خونه نبود و من بی حوصله خودم رو سپرده بودم به دنیای پر رمز و راز سطرهایی که با واژه هاش آدم رو به سفر فراموشی میبره که تلفن زنگ زد و پسرخاله ای پر انرژی با یه دنیا شیطنت و سرخوشی خبر داد تو راهه و نتیجه شد یک روز بسیار عالی و به یاد موندنی با پسرخاله ای که بالاخره بعد از سال ها به عشقش رسیده بود و دست تو دست هم در حال ساختن آینده بودن . از حضورشون حس خیلی خوبی داشتم انگار که خوشبختی بچه خودمو با چشم می بینم . این دوتا مرغ عشق هم از معدود آدم هایی هستن که حس خوبی زیر پوست تنم تزریق میکنن و از دیدنشون سیر نمیشم . شور و انرژی جوونیشون دلمو شاد میکنه . براشون از ته دلم آرزو میکنم هر چی که خدا به من و تو داده ده برابرش رو داشته باشن و هر چی که ما نداریم ده ها برابرش رو بهشون عطا کنه و کمک شون کنه تا سعادت واقعی رو با هم تجربه کنن تا آخرین لحظه عمرشون
پ . ن : عزیزترینم کاش توهم بودی و از این منبع بی کران انرژی مثبت شارژ می گرفتی !
باز تنها میشوم
پرده های نازک حریر سفید را کنار میزنم و پنجره کوچک اتاقم را باز میکنم تا آفتاب طلایی اولین روز پاییزی بدون واسطه اتاق را روشن و تنم را گرم کند .
نسیم خنکی آرام میخزد توی اتاق پرده ها را تکان میدهد ، کاغذهای پراکنده ام را جابجا میکند و دسته ای از موهای کوتاهم را روی پیشانی ام جابجا میکند .
لبخند میزنم به اینهمه شیطنت
پاهایم را به گرمای آفتاب میسپارم و چشم هایم را به سطرهایی که تازگیها با من نامهربان شده اند و ذهنم را به بازیگوشی کلماتی میسپارم که گاهی فراموشی می آورند و گاهی بیداری !