ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زن با چشمان خالی شیشه ای سرتاپای مرد را نگاه کرد . دست جلو برد و یقه پیراهن کرم رنگ مرد را صاف کرد و تار مویی از شانه اش گرفت . مرد پولیور عنابی اش را هم که پوشید زن سوییچ و کیف پولش را به دستش داد و در چوبی خانه را برایش باز کرد . صدای ناله گوش آزار لولای در مثل هر صبح دیگر روحش را خراشید . مرد کفش هایش را جلوی در گذاشت و با گفتن خداحافظی سرد و یخ زده ، خانه را ترک کرد . در دوباره با صدای ناله اما اینبار خفیف تر بسته شد . حالا دوباره زن در قفس طلایی اش تنها شده بود . هر چند که زندان بان رفته بود اما خو کرده قفس را میل رها شدن نیست . صدای تلق تلق صندل های پاشنه بلند مشکی زن سکوت غم انگیز خانه را آشفته کرد . زن خرامان به اتاق خواب رفت تا تخت خواب دو نفره شان را مرتب کند . صبحی سرد و پاییزی بود و آسمان آبی و نسیم و آفتاب بی رمق اما طلایی منتظر و چشم به راه زنی تهی و شکسته بودند تا در صندلی زرد رنگ روی تراس ، رو به گلدان های رز فرو رود و خود را دوباره و دوباره و دوباره لابلای کلمات کتاب هایش جا بگذارد ، گم کند ، از یاد ببرد .
صدای اذان ظهر از بلندگوی مسجد محله که بلند شد و فضا را پر کرد ، زن کتاب را بست ، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و به آبی آسمان و چند تکه ابر بازیگوش سفید چشم دوخت . اذان که تمام شد چشم هایش رابست و در خلسه ای شیرین فرو رفت . آفتاب پاهایش را گرم کرده بود و پلک هایش را سنگین . چرت نیمروزی کوتاهی در آغوش گرم آفتاب و پیچیده در شال پشمی سیاهش زد . بیدار شدنش نقطه پایانی بود بر سطرهای فراموشیش . نوبت خرامیدن در قفس تنهایی هایش بود و سروسامان دادن به کارهای روزمره . هر چند که اجاق دلش سال ها بی فروغ و بی گرما مانده بود اما عادت کرده بود هر روز اجاق بیفروزد و عطری خوش در فضای آشپزخانه پراکنده کند . عادت کرده بود ساعت ها در سکوتی لرزان و شکننده به گل ها رسیدگی کند ، خانه را تمیز کند ، به کارهای آشپزخانه بپردازد و به همدردش ، ماهی طلایی رنگ لالی که مثل خودش یکه و تنها در زندان بلورینش ، میان گیاهان و سنگ هایی مصنوعی ، زیر نوری مصنوعی میلغزید ، غذا بدهد . عقربه های نقره ای ساعت از پی هم روی صفحه بزرگ مخملی مشکی نقره کاری شده می دویدند گویی که در پی انجام کاری بس مهم ، عجله می کنند و عجبا که از این همه تکرار و تکرار و تکرار هر روزه خسته نمی شدند ! عقربه های خستگی ناپذیر که به نیمه پایینی ساعت می رسیدند ، زن هم به کارهای تکراری و بیهوده هر روزه اش با خستگی پایان میداد و راهی حمام میشد تا تن خسته و روح خسته ترش را به دست قطرات گرم آبی بسپارد که نوازش گونه چون دست مهربان مادرش پوست تنش را می پیمایند ؛ قطرات آبی که می توانستند برای لحظاتی پیکر سردش را گرم کنند . سرانجام دل از نوازش های بی چشمداشت قطرات سخاوتمند آب می کند . نوبت رسیدگی به پوست نرم گندم گونش میرسید و از پس آن خشک کردن موهای سیاه چون بختش و پوشیدن لباس هایی که در نهایت ظرافت و دلتنگی انتخاب و خریداری شده بودند . شب که چادر سیاه خود را به سر زمین و زمینیان می کشید و چراغ نقره فامش را روشن می کرد ، زن آسوده از براق کردن قفس طلایی اش منتظر زندان بان می نشست و در این انتظار همچنان سکوت یارش بود ، اینبار با قلمی سیاه به سیاهی موهایش و کاغذی سفید به سفیدی رویاهایش . قلم که لابلای انگشتانش جای میگرفت دستش بسان اسبی رمنده ، بی افسار ، روی دل سپید کاغذ می تاخت و در چوگانی کوتاه با معانی و الفاظ ، با کلمات فواره ای از احساس می ساخت و سپس زندان بان بود که بر سکوت شرمسار خانه از آرزوهای زنده به گور شده زن ، فرود می آمد و لب زن روزه می شکست با سلام و احوال پرسی ای کوتاه و بی معنی . سکوت می شکست و صدای تلویزیون طنین انداز میشد در فضای عطرآگین خانه . در مسابقه بی پایان عقربه های سمج ساعت ، مرد جیبهایش را خالی میکرد ، لباس از تن می کند و دوش می گرفت و زن آنچه را که شام می نامیدندش ، روی میز مهیا می کرد . سپس دو غریبه آشنا ، رو در رو ، از آنجایی که هیچ حرف مشترکی برای گفتن به هم نداشتند ، گوش به اخبار داغ و دروغ روز می سپردند و از طعم خوش غذا لذت میبردند . هرچند که همچنان عقربه ها از پی هم در مسابقه ای که تنها بازنده اش زن بود ، می دویدند اما آن روز دیگر به سر آمده بود . زن مشغول مرتب کردن میز میشد و مرد میان سکوت مضحک بینشان ، در هیاهوی ملال آور برنامه های تلویزیون ، پیپ چوبی اش را آماده میکرد تا دودی بگیرد . این گونه روز به پایان میرسید و هر دو سر به بالین می گذاشتند . بالینی که از مرد فقط خاطره خوابی عمیق داشت و از زن فقط خاطره اشک هایی گرم ...
و این بود سرانجام تمام آن آرزوهای طلایی دخترکی که دل به باد سپرده بود و تن به عرف و قانون جامعه ، آرزوهای مرده ای که زیر پای حقیقت و واقعیت به گوش دخترک سیلی زدند و جان سپردند تا از او زنی بسازند مقبول و مطیع اما دلمرده و آزرده خاطر و افسرده و لال مسلک