پست دیدبانی

چهارشنبه 25 بهمن 1396


با لیوان چایی و یه پتو میخزم پشت پنجره . بخار شیشه رو با نوک انگشت پاک میکنم ، شیشه گریش می گیره ! اون طرف شیشه گریون هوا سرده و باد میاد . روبروی ویترین نورانی گلفروشی ، پشت در بستش ، لیلی و مجنون انگار قرار گذاشتن . یه پسر قد بلند و خوش تیپ ، کت اسپورت زمستونی خیلی خوشکلی تنشه و یه ساک مقوایی کادو تو دستش . خوبی پست دیدبانیم اینه که من به کل خیابون دید دارم ولی کسی از اون پایین منو نمی بینه . ساعت هفت عصره و خیابون حسابی شلوغ . کنجکاوم ببینم بین این همه عابر با کی قرار داره . تمام عابرای مونث رو اسکن میکنم . جز چند نفر ، بقیه به اندازه کافی خوش تیپ و شیک هستن که فکر کنم فرد مورد نظرن اما از کنار پسر که بی توجه رد میشن معلوم میشه هیچکدوم کسیکه منتظرشه نیستن . تا بالاخره سروکله یه دختر قدکوتاه و باریک و ظریف پیدا میشه یه شنل سفید شیک پوشیده با کلاه و بوتای خیلی بلند . پسر براش دست بلند میکنه و دختر خرامان خرامان میره طرفش . نه زیاد رسمی و نه زیاد صمیمی با هم دست میدن و کمی حرف میزنن . لبخند روی صورت هر دوتاشون میدرخشه . میان کنار خیابون و پسر بعد از رد کردن چندتا ماشین عبوری جلوی یه سمند زرد رنگ رو میگیره و دوتایی سوار میشن . میرن تا لحظه های قشنگ و خاطره سازی رو در کنار هم با همون لبخند درخشان سپری کنن و منو پشت شیشه گریون و بخار زده با یه لیوان چایی سرد شده ، فرو رفته در خاطره هام تنها میگذارن .



نظرات (0)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد